اون چيزي که اين روزها من رو سر شوق مياره، تغيير رئيس جمهور نيست. راي آوردن کانديد مورد نظرم هم نيست. چيزي که من رو سر شوق مياره و غرق در خوشحالي ميکنه، ديدن مردميه که اميدهاشون زنده شده. ديدن مردمي که با هم متحد شدن. ديدن مردمي که شاد شدن. زنده شدن ميل به مشارکت. جمع شدن مردمي با طبقات مختلف اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي در کنار هم. اينهاست که من رو شاد ميکنه. حس اينکه بفهميم اگر مردم بخوان حتي قدرتمند ترين حکومتها هم نميتونن جلوي خواسته شون رو بگيرن. تاريخ هم اين رو تائيد ميکنه. حالا برام فرقي نميکنه اين بازي حکومته يا بازي هر کس ديگه اي. مهم اينه که مردم حال و هواي مثبتي دارن. و البته مهم تر از اون اين که اين چيزا يادشون نره طوري که 4 سال پيش يادشون رفت. اما اين روزها بيش از اينکه موسيقي و ترانه هاي انقلابي مانند اي ايران و يار دبستاني به ذهنم بياد، ترانه سريال قديمي خانه سبز مدام در ذهنم ميپيچه:
سبز سبزم ريشه دارم من درختي استوارم
سبز سبزم ريشه دارم در زمستان هم بهارم
شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم
و شايد خوندن مقدمه سريال خانه سبز که با صداي خسرو شکيبايي پخش ميشد هم خالي از لطف نباشه:
یه خونه هرجایی میتونه باشه. میتونه بالای یه ساختمون بلند باشه. میتونه
تو یه کوچه قدیمی که زیر یه بازارچست باشه. میتونه بزرگ، یا میتونه کوچیک
باشه. میتونه برای هر کس مفهومی داشته باشه، یا هر رنگی داشته باشه.
میتونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه. میتونه به رنگ قرمز یا به
رنگ… ولی بنظر من، یعنی بهتر بگم ما معتقیدم خونه هر چی که باشه باید سبز
باشه. بله سبز و همیشه سبز.
پ.ن: اي کاش دوستان اندک من که هنوز مبارزه رو در تحريم ميدونن ميتونستن در اين شادي و همبستگي شريک باشن که کلي انرژي زاست!