پ.ن: آقا اين آلبوم بارانِ کيهان کلهر عجب آلبوميه و من تا حالا ازش غافل بودم!!
در آستانه 3 سالگي بي فايده بر آن شدم
که يه آسيب شناسي وبلاگي انجام بدم!! قبل از هر چيز بايد بگم که نوشتن تو اين
وبلاگ بسيار بسيار ارزشمنده برام. اگر ميخواي بدوني چرا بايد تا آخر اين پست رو که
از قضا طولاني هم هست بخوني!
اما براي شروع خوبه که ببينيم چي شد که من وبلاگ نويس شدم؟ جواب بسيار ساده است. من در اين جا اعتراف ميکنم که دليل اصلي شروع اين وبلاگ نشون دادن خودم به بقيه که همانا خودنمايي ميباشد بوده است و هرگونه دلايل ديگري که از طرف من نقل قول شود فاقد اعتبار است. اما يکي از دلايل خوشحاليم از نوشتن اين وبلاگ اينه که به مرور از اين هدف فاصله گرفتم و حالا براي خودم مينويسم. خب کساني که من رو از نزديک ميشناسن ميدونن که خيلي کم حرفم و براي اينکه به بقيه نشون بدم که چقدر آدم خوب و بهتري از اون چيزي که انا تصور ميکنن هستم شروع به نوشتن کردم. و خب اين قصد بعد از مدتي از بين رفت چرا که نه من ديگه اصراري بر اين داشتم و نه ديگه خواننده هاي آشنا اينجا رو ميخوندن!! بنا به همين گفته ها از نوشته هاي اوليه خودم خيلي خوشم نمياد و حتي يه موقعي ميخواستم پاکشون کنم اما ديدم که اين هم به هر حال مقطعي از زندگي من رو نشون ميده و براي خودم که ياد خاطرات کنم خوبه. ولي خب همين باعث شده که نوشته هام روز به روز بهتر بشن!! نه آقا جون. نه من آدم جوگير و خود بزرگ بين هستم که بخوام بگم خيلي کارم درسته نه اينکه خيلي زود تحت تاثير حرفهاي بعضي ها مثل پدرم که فکر ميکنه من اصلا بايد برم دنبال نويسندگي و دست کمي از نويسندگان بزرگ ندارم قرار ميگيرم. اين چيزيه که خودم حس ميکنم و تنها در اثر ممارست در نوشتنه.
اما حالا يه سوال پيش مياد که وبلاگي که 3 ساله داره نوشته ميشه چقدر
بازديدکننده بايد داشته باشه؟
با کمال شعف و شور به اطلاع ميرسونم که با زيرکي تونستم آمار بازديدکننده گان اين
وبلاگ رو در طول اين مدت ثابت نگه دارم!! يعني در نرخ متوسط بازديد روزانه 10-12
تا!! بله پائين تر از معموله ولي خب نگه داشتن اين رقم طي 3 سال قبول کنيد که کار
سختيه! اولا که بايد بگم از اين آمار روزانه حدود نصفش خودمم که سر ميزنم ببينم
کسي چيزي گفته يا نه. از نصفه بعدي هم نصفشون از طريق موتورهاي سرچ و با سرچ
کلماتي مانند : شونبول و ارضا و ... وارد اين وبلاگ ميشن. و بقيه که حدود 3 تا 4
نفر ميشن خواننده هاي اصلي اينجان. در ابتداي کار خيلي رو اين مسئله حساس بودم که
آمار خوانندگانم بره بالا و هرکي مياد ميخونه نظر بده. حتي ميشه گفت دپرس هم ميشدم
وقتي ميديدم يه پستيم هيچ نظري نداشته! اما به مرور اين هم برطرف شد. دليلش هم
ساده است. اولا که در گشت و گذارم در وبلاگهاي موجود، وبلاگهايي رو ديدم که بسيار
حرفه اي تر از من با سابقه طولاني تر بودن و نظراتشون خيلي پائين بود. مثلا وبلاگي
بالاي 7 سال که نوشته هاش حداقل از من بهتر بود ولي هر پستش حداکثر 3 تا نظر داشت.
بنابراين ياد گرفتم که آدم باشم و به اين چيزا توجهي نکنم و خب اين باعث شد که
ناراحتيم از اين که دوستانم ميان اينجا رو ميخونن و نظراتشون رو حواله ميدن به ...
چپشون!! از بين بره و در حال حاضر برام مهم نيست که پستيم نظري داشته باشه يا نه.
البته هنوزبا ديدن نظرات جديد از شادي در پوست خودم نميگنجم ولي اگر هم نبود،
نبود. دوما اينکه تعداد خواننده هاي اينجا ثابت مونده در حالي که نوع خوانندگان
تغيير کرده. يعني چي؟ يعني مثلا اون ابتدا خيلي از خواننده هاي اينجا از فاميل و
دوستاني بودن که به طور مستقيم من رو ميشناختن ولي به مرور خوندن اينجا رو يادشون
رفت و در عوض جاشون رو دادن به خوانندگاني که من رو فقط از همين وبلاگ ميشناسن و
به قول گفتني دوستان مجازي من هستن! اما اينکه چي شد اين جوري شد خيلي ساده است.
اون اوايل کلا همه دوست داشتن من رو بيشتر بشناسن (ايضا به هم چنين) براي همين هم
ميومدن اينجا ببينن من چي ميگم! اما خب بعد يه مدتي اين کنجکاوي و حس از بين رفت و
ديگه چيزي نبود که تو اين وبلاگ بخوان بخونن. اينه که يواش يواش فراموش کردن طوري
که در عين تعجب و ناباوري يه نفر فکر ميکرد که بعد از اون دوره اي که حدود 1 ماه و
نيم ننوشتم ديگه ادامه ندادم ودر کمال اطمينان گفت تو که ديگه نمينويسي من چي بيام
بگم!!! و من هم در جوابش سکوت کردم. البته هنوز يه عده از فاميل درجه يک مثل خواهر
و برادر و مادر و ... اينجا رو ميخونن و يکي دو تا از دوستان.
خب. از اون جايي که لينک دادن و يا لينک گذاشتن در وبلاگ يکي از مسائليه که اکثرا انجام ميدن(البته وبلاگهايي هم هستن که کلا لينکستون ندارن) بايد بگم که من اين کار رو کاملا سليقه اي انجام ميدم. يعني وقتي وبلاگي رو ميخونم و ازش خوشم مياد بدون اينکه بخوام صاحب اون وبلاگ رو مطلع کنم لينکش ميکنم. البته بعدا فهميدم در جوامعي که کپي رايت رعايت ميشه حتي براي اين کار هم بايد از اون طرف اجازه بگيري! تو اين زمينه هم هيچ انتظار متقابلي ندارم. يعني اينکه چون من لينکش کردم اونم بايد من رو لينک کنه!! اما اعتراف ميکنم که کلي وبلاگ خوب هست که به دليل سياه بودن بک گراندشون لينکشون نميکنم!!! چون به شدت چشم رو آزار ميده و از نظر اصول طراحي وب هم درست نيست. کافيه 10 دقيقه يه همچين وبلاگي رو بخونين و بعد يه صفحه وب ديگه رو باز کنين که معمولا سفيد هستن!!! اون وقت ميفهمين من چي ميگم. و نکته خيلي جالب ديگه اينه که خيلي از اين وبلاگها يا بلافاصله يا بعد از يه مدتي که من لينکشون کردم ديگه آپ نميشن!!! حالا نميدونم پاقدم من بده يا اينکه کلا موقعي کشفشون ميکنم که ديگه شور و شوق صاحبش نسبت به نوشتن کم شده! با اينکه خيلي از اين وبلاگها چند روز يه بار به روز ميشن ولي من تقريبا هرروز همشون رو چک ميکنم و ميخونم.
اما دلايلي که اينجا رو دوست دارم و خيلي برام ارزشمنده:
اولين و بزرگترين و مهمترين دليلش اينه که اين تنها کاريه که به ميل و رقبت خودم
بيش از 2 ساله که دارم انجامش ميدم!!!! يعني اگر درس و دانشگاه رو که يه جورايي
اجباري بود بزاريم کنار، بيشترين زماني که به کاري که دوست داشتم و بدون اجبار
انجام ميدادم به غير از نوشتن اين وبلاگ، يادگرفتن گيتار به مدت حدود 2 سال
بوده!!! و خب مسلمه که با اين سني که من دارم يعني تو زندگيم کلي کار نصفه و نيمه
انجام دادم!! کارهاي مختلف و متفاوتي که عمرشون بين چند روز تا فوقش 1 سال بوده!!
پس پرواضحه که اين وبلاگ نشونه موفقيت منه!!!
دليل دوم اينه که اينجا هرچيزي ميتونم بنويسم! يعني چهارچوب خاصي از نظر موضوعي
نداره. يه موقع يه فيلم ميبينم و دوست دارم راجع به اش بنويسم، مينويسم. يه موقع
يهو يه داستاني تو ذهنم شکل ميگيره، مينويسمش. يه موقع راجع به يه خبر اظهار نظر
ميکنم و ... .
دليل سوم اينه که اينجا حرفايي رو که بعضا نميتونم بيان کنم، مينويسم! البته از يه نظرايي هم اين خوب نيست. چون شايد
باعث شه که اصلا سعي و تلاشي براي اينکه حرف رو مستقيم به طرف مقابل بزنم، که
تاثير گذارتره، نکنم.
دليل ديگه که فکر کنم عمومي باشه و يکي از کاربرداي وبلاگه اينه که باعث ميشه
بتونم نوشته هاي خودم رو تو يه جامعه بزرگ منتشر کنم و نظرات بقيه رو در مورد
ديدگاههاي خودم بدونم.
به هر حال خواستم که در آستانه 3 سالگي يه جمع بندي از کار داشته باشيم!!
اميدوارم که 10 سالگي اين وبلاگ رو کنار هم جشن بگيريم(اگر نحسي عدد 3 ما رو
نگيره)!!!
بعد از مدتي رفتم سينما. به نظرم آخرين فيلمي که رفتم دعوت بود و يا کنعان. البته بعد از اينها هم فيلم خوبي نبود که آدم بخواد بره ببينه. هرچند دوست داشتم چهارچنگولي رو ببينم!! ولي نشد. تا اينکه جناب بيضايي فيلم جديدشون رو اکران کردن و ما رو مجاب به رفتن سينما! حالت روايي فيلم شبيه اکثر کارهاي قبليش بود. يعني تا يه 15-20 دقيقه اول فيلم هي يه سري اتفاقات ميوفته و همه چيز تو هاله اي از ابهام قرار داره و بيننده رو دچار گه گيجه ميکنه و بعد يواش يواش ميفهمين چي به چيه! براي همين همون اوايل فيلم يکم داشت اعصابم به هم ميريخت از اينکه نميتونم تشخيص بدم که داستان چيه و اين تيکه هاي درهم برهم رو چطوري بهم بچسبونم. و اما کلا فيلم ظاهرا به نقد جو حاکم به سينماي ايرانه. اينکه چطور سرمايه دارها در روند اجراي فيلم دخالت ميکنن و بازيگرها چطور انتخاب ميشن و ... که صحت و سقمش به عهده کساني که تو اين زمينه کار ميکنن! و شايد اشاره به خود بيضايي بود که نميتونه با اين شرايط اون چيزي رو که دلش ميخواد بسازه و حتي بعضي ها ميگن اين آخرين فيلم بيضاييه. اما از اينها که بگذريم 2 نکته در فيلم بود که باز ميشه گفت به صورت ويژگي کارهاي بيضايي در اومده که من خيلي دوست ندارم. اول اينکه فيلم خيلي حالت تئاتر داشت چه در بازي چه در صحنه ها و زوايا و حرکت دوربين و طراحي صحنه و ... . حالا نميدونم شايد يه عده بگن اين خودش يه نوآوريه و نکته مثبتيه و ... ولي به نظر من سينما، سينماست و تئاتر، تئاتره!! (کاملا جمله واضحه ديگه!!!) حتي به نظرم اگر همين فيلم ميرفت رو صحنه تئاتر خيلي بهتر ميشد. و اما نکته دوم تفکريه که تو اکثر فيلمهاي بيضايي هست و من به شدت باهاش مخالفم و از اون بيشتر با پراکندن اين تفکر تو جامعه که البته تا حد زيادي انجام شده!! اونم تفکر اينکه تمام کارهاي ما توسط يه ناشناس دنبال ميشه و کسان ديگري هستن که سرنوشت ما رو مشخص ميکنن و تصميم ميگرن که ما چي کار کنيم!! اين که همه چيزه ما زير ذره بين اين آدمهاست و به محض اينکه بخوان هرکاري ميتونن با ما بکنن، تفکر وحشتناکيه که متاسفانه خيلي ها هم بهش دامن ميزنن.
اما شب قبل از ديدن فيلم بيضايي، يه فيلم ديدم به اسم Secrets and Lies که مايک لي کارگردانش بود. فيلم جديدي نيست. فکر کنم مال 10-12 سال پيشه. ولي فيلم خوبي بود. يه دليلي که از فيلم خوشم اومد به نظرم لهجه انگليسي فيلم بود. کلا با لهجه انگليسي ها خيلي حال ميکنم و وقتي کسي انگليسي رو با لهجه انگليسي حرف ميزنه به نظرم شيرين مياد. بازيگرها به خوبي نقششون رو بازي ميکنن و هيچ جا احساس نميکنين که يه چيزي عجيب غريبه! يه زندگي واقعي رو نشون ميده. و کلا يه نکته عالي در زندگي که خيلي وقتها چيزهايي رو به عنوان راز در خود نگه ميداريم يا دروغي ميگيم براي اينکه رابطه ها رو از بين نبريم و حفظشون کنيم در حالي که اين کمکي به محکم شدن رابطه نميکنه و برعکس رابطه وقتي محکم ميشه و شکل ميگيره که راز کمتري وجود داشته باشه و دروغ هاي کمتري گفته بشه. کاراکتر سينتيا توي اين فيلم به شدت تاثر آدم رو برميانگيزه. به هر حال فيلم خوبيه و ارزش ديدن داره.
گاهی اوقات در شعرهای ترانه های دلمب و دیمبویی نکات بسیار ظریف و ریزی نهفته است که سالها طول میکشه آدم بهش پی ببره!!! مانند این شعر زیبا و با مسما:
یکی پاشه با من برقصه کدوم خوشگلی میرقصه؟
اگه کسی با من برقصه امشب ل لا ل لا ل
این شعر پر از معانی زیباست برای مثال در ابتدا شاعر درخواست داره که از بین جمع یکی پاشه باهاش برقصه ولی برای اینکه دچار پشیمونی نشه از کسی که بلند میشه باهاش برقصه بلافاصله در مصرع دوم با زیرکی می فرماید "کدوم خوشگلی میرقصه؟" .یعنی کسی که بلند میشه باید خوشگل باشه و یه دفعه با مادر فولاد زره مواجه نشه.
اما شاعر در بیت بعدی اعلام میکنه که کسی که حاضر میشه باهاش برقصه رو امشب ... پس به طور غیر مستقیم منظور و قصد نهایی خودش رو اعلام میکنه و به این صورت دیگه خجالت و رو دربایستی و چطور مطرح کردن خواسته اش رو از بین میبره و کسی که بلند میشه برای رقص میدونه که امشب "ل لا ل لا ل" میشه!!! البته این مصرع خطر این رو داره که کسی حاضر نشه برقصه ولی اگر هم کسی حاضر شد دیگه بعد مهمونی تکلیف مشخصه!
پ.ن: کسی با من میرقصه؟؟؟!!!
