تبليغاتX
بی فایده

بی فایده

به عنوان فردي که خيلي زياد در روابط و زندگي آدمهاي اطرافش تفکر ميکنه!!(دقت کنيد که تفکر با فضولي و دخالت زمين تا آسمون فرق داره!!!) مي خوام يه نصيحتي به آدمهاي مجردي که سالها با کسي دوست بودن و حالا مي خوان باهم ازدواج کنن بکنم. لطفا قبل از هر گونه اقدام عجولانه، سر فرصت و با دقت زياد به سوال زير پاسخ دهيد و بعد اگر جواب مثبت بود هرکاري دوست داشتيد بکنيد. ولي جان من با خودتون صادق باشين و يه عمر زندگي رو به ... ندين. سوال اينه:
اگر همين شناختي که از فرد مقابل بعد از 4-5 سال يا بيشتر دوستي دارين رو داشته باشين بدون اين تعداد سالهاي آَشنايي( منظورم اينه که همين قدر طرف رو بشناسين ولي مدت زمان آشنايي اونقد نباشه که دچار دلبستگي شديد عاطفي و يا خيلي بدتر، احساس تعهد به پايداري، نشده باشين). آيا حاضرين باز باهاش ازدواج کنين؟؟؟ يعني مثل اينکه شما اصلا اين فرد رو نديده باشين و مثل فيلم ماتريکس يهو بيان تمام اطلاعات شخصي اين فرد رو در مغز شما آپلود کنن!!! آيا اين فرد کسي هست که شما بهش جواب مثبت بدين!!؟؟
و من معتقدم اگه جواب شما منفيه، حتي اگه 10 سال هم از دوستي شما گذشته باشه، ازدواج شما يه فاجعه به حساب مياد و بهتره که بي خيال بشين. چون اين طوري ممکنه خيال کنين 10 سال عمرتون تلف شده ولي فکر نميکنين که باقي عمرتون که اگر طبيعي طي بشه خيلي بيشتر از 10 ساله!!!

پ.ن: من همانقدر که مخالف ازدواج سنتي هستم، مخالف ازدواج بعد از 4 سال يا بيشتر، دوستي، هستم. و اين هم نه داده ايه که از کتابها و فيلمها گرفته باشم و نه منشا مذهبي داره بلکه کاملا تجربي و عينيه و از زندگي آدمهاي دور و برم استنباط کردم. ميتونم بگم بيشتر از ازدواج هاي ناموفق سنتي، ازدواج هاي ناموفق بعد از سالها دوستي، دور و برم بوده(لازم به ذکره که منظورم از ازدواج ناموفق، طلاق نيست!!! بلکه ازدواجي که به نظر مياد به حداکثر مطلوبيت نرسيده!).شايد دليل اشکال هردو، يکي باشن. اونم اينه که در هر دو نوع ازدواج به خوبي تمامي زواياي طرف مقابل ديده نميشه! تو ازدواج سنتي چون اصلا قبلا از اين که شناختي حاصل بشه، ازدواج انجام ميشه. و تو ازدواج بعد از سالهاي متمادي دوستي، به دليل اينکه از اول بنا به ازدواج نبوده به خيلي از مسائل توجه نميشه و موقعي که تصميم به ازدواج ميگيرن که ديگه چشمشون اون مسائل رو نميبينه.

پ.ن2: پايداري يه ازدواج و کيفيت مطلوب آن در ميزان عشق دو طرف به هم نيست!!! در توانايي دو طرف در درک همديگه و پذيرش و درک نقاط تفاوت و تضاد شخصيتي و رفتاري ايه که معمولا بعد از ازدواج تازه رو ميشن!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 18:28  توسط حنیف   | 

کي فکرشو ميکرد! برزو، پسر پرويز خان، قصاب محل. قصابي بغل درخت چنار چند صد ساله ميدون. هر کي ندونه، من ميدونم که برزو تا وقتي اينجا بود، عاشق بود. اولين بار عاشق مريم، دختر اوس بهرام، مکانيک محل، شد. بعد که فهميد مريم خودش عاشق عباسه، بي خيالش شد. بعد يه مدت باز حال و هواي عاشقيت کرد و اين بار، دختر حاج اسماعيل، راننده تاکسي، بود که قلبش رو لرزوند. ولي خب آدم با کسي که بهش به چشم برادري نگاه ميکنه نميتونه عاشقيت کنه. اما عشق سومش با ورود خانواده قادري به محل، گرفتارش کرد. فرشته، دختر آقاي قادري، از اون دخترايي بود که هرکسي ممکنه عاشقش بشه. خوشگل، خوش هيکل، خوش تيپ، مهربون و خوش صحبت. بعد از اينکه رابطشون شروع شد فهميد که به درد هم نميخورن.آخه بديه عاشقي اينه که اول عاشق ميشي و بعد ميفهمي که به درد هم نميخورين. بعد از اينها هم چند بار ديگه عاشق شد اما هيچ کدوم ادامه نداشت و به سرانجام نرسيد. البته دخترهائي هم بودن که خاطر برزو رو ميخواستن ولي برزو نميتونست باهاشون عاشقيت کنه. حدود 2 سال پيش تصميم گرفت بره هلند براي ادامه تحصيل. اينجا دانشگاه آزاد درس خونده بود. مهندسي مکانيک. خبري ازش نداشتم تا اينکه همين چند وقت پيش، بهزاد، که از دوستاي قديم پرويز خان بود و رفته بود هلند تا به پسرش سر بزنه، برزو رو اونجا ديده بود. حالا تمام محل راجع به برزو صحبت ميکنن. پرويز خان هم که براي خودش کسي بود حالا بايد نيش و کنايه هم محليا رو تحمل کنه و گوشش رو ببنده تا صداي پچ پچ مردم محل که راجع به پسرش صحبت ميکنن رو نشنوه. من که خودم بهزاد رو نديدم ولي ظاهرا گفته که برزو اونجا ازدواج کرده. وقتي رفته بوده پيشش برزو در رو که باز کرده بوده يه بچه سياه پوست بغلش بوده. بهزادم گفته مثل اينکه بچه به مادرش رفته! برزو هم گفته که اين بچه رو از پرورشگاه گرفتن. بعد يه مدت که تو خونه نشسته بودن يه آقاي موبور که به قول بهزاد مثل هلنديا بوده در رو باز ميکنه و مياد تو.با بهزاد سلام عليک ميکنه و برزو رو ميبوسه و بچه رو از بغل برزو ميگيره. برزو هم به آقا بهزاد ميگه که اين هم خونه ايشه. ولي بهزاد گفته که رابطشون گرم تر از همخونه اي بوده! عين زن و شوهرا! بعدا که برميگرده پيش پسرش، پسرش بهش ميگه اين چيزا تو هلند زياده. شايد براي همينه که بهزاد به پسرش گير داده که بايد ازدواج کنه. من که باورم نميشه. ميگم شايد واقعا هم خونه ايش بوده. درست يا غلط همين حرفا و شايعات باعث شده که پرويز خان دنبال ويزا و .. باشه براي رفتن پيش پسرش. خدا به خير کنه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 13:20  توسط حنیف   | 

اين افسردگي اونقدا هم که ميگن بد نيست!!!
وقتي افسرده ميشي ميتوني به خودت بگي حالا که حالم خوب نيست بزار يه پيتزا با سيب زميني سرخ کرده بزنم.
بعدشم يه بسته کالباس و يه نوشابه مشکي و يه بسته کرانچي يا پفک ميگيري و ميري خونه. تو فيلمها ميگردي اوني که از همه تخيلي تر و اکشن تره رو انتخاب ميکني و با خيال راحت بدون اينکه به انبوه کارايي که داري فکر کني فيلم رو نگاه ميکني. موقع ديدن فيلم اول يکم کالباس ميخوري بعد روش يه ليوان نوشابه. کالباس که تموم شده نوبت پفک ميرسه. چند تا پفک با هم ميچپوني تو دهنت و انقدر اين کار رو ادامه ميدي تا دهنت شور بشه. الان موقع خوردن نوشابه است.يه ليوان نوشابه و بعد باز ادامه پفکها به همين ترتيب تا پفکها تموم شن. البته معمولا چون سرعت خوردنت بالاتر از فيلمه از وسطاي فيلم ديگه چيزي نداري بخوري. ديگه به فکر اينکه اينا چقدر ضرر دارن و فيلمي که ميبيني چقدر آب دوغ خياريه و اينکه روز به روز داره به وزنت اضافه ميشه و ... نداري و هي به خودت ميگي من الان افسرده ام و بايد لذت ببرم و به مسائلم فکر نکنم!!
اينه که بعضا آدم افسرده شه، خوش ميگذره!!!

پ.ن: فقط اگر يه حوري اي هم باشه که بتوني خودت رو براش لوس کني و نگه: نره خر خجالت نميکشه از هيکلش!!!و در حين خوردن اين اقلام و ديدن فيلم هي نازت کنه، خوب البته خيلي بهتره و خيلي بيشتر خوش ميگذره!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 20:14  توسط حنیف   | 

به هر درخت نامي مي دهيم
در زير سايه درختان مي نشينيم
باد که در برگ درختان بپيچد
به صداي آنها گوش مي دهيم
که با ما مي گويند
از ريشه خود که در ريشه
مردان و زناني گره خورده
تا بي نهايت اين خاک
سبزي برگهايشان
ياد آور طراوت
نشان زنده بودن آنهاست
آبشان مي دهيم
بزرگشان مي کنيم
تا هر رهگذري ببيند چگونه بزرگ مي شود يادشان
بهشت کوچکي خواهد شد بر روي زمين
خاوران

پ.ن:http://www.dw-world.de/dw/article/0,,3953600,00.html


+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 18:18  توسط حنیف   | 

در مدتي که گذشت چند فيلم ديدم که سه تاشون خوب بودن و تقريبا جديد. اوليش آخرين فيلم ديويد فينچر يعني داستان حيرت برانگير بنجامين باتن بود. بعد از چند سال بالاخره کارگردان مورد علاقه من فيلم ساخته که خوب هم از آب دراومده. شنيدم که در 13 رشته هم نامزد جايزه اسکار شده.البته جوايز اسکار از نظر من خيلي تعيين کننده نيست. فيلم خيلي جذاب و سرگرم کننده است ولي به نظر من از ديويد فينچر انتظار بيشتري ميره. به نظرم بخش اعظم جذابيت فيلم و اين که هر کسي ممکنه خوشش بياد داستان فيلمه که ظاهرا داستانيه از اسکات فيتز جرالد. داستان نوزادي که پير به دنيا مياد و برعکس معمول هرچي سنش بالاتر ميره جوون تر ميشه!!! خوب همين توضيح کوتاه کاملا هيجان انگيزه! فيلم بيشتر يه فيلم رمانتيک خيلي عاليه تا فيلمي که بيننده رو به تفکر وادار کنه.در حالي که به نظرم اين داستان کاملا پتانسيل اين کار رو داره. چيزي که از ديويد فينچر با فيلمهايي مثل هفت، بازي و فايت کلوب ميره انتظار ميرفت و ميشه گفت اين انتظار رو برآورده نکرده. ميتونست خيلي بيشتر از اينکه به احساسات عاشقانه بپردازه به اين تفاوت سن و شکل ظاهري بدن بپردازه و مسائلي که بنجامين باتن باهاش درگير بوده رو بيشتر نشون بده. بازي خاصي از برادپيت نديدم و نميدونم چرا نامزد اسکار شده. ولي هرچه فيلم بيشتري از اين کيت بلانشت ميبينم بيشتر عاشقش ميشم(نه عاشق خودش! عاشق بازيگريش).بعد از بابل اين دومين فيلم که براد پيت با کيت بلانشت همبازيه و به نظرم آنجلينا جولي بايست يه کم حواسش رو جمع کنه که با 3 تا بچه قرباني بعدي براد پيت نباشه!!

اما دومين فيلم، آخرين فيلم کلينت ايستوود يعني گران تورينو بود. از اين فيلم هم خوشم اومد. فيلم خوش ساختيه. ميتونم بگم به نوعي نابخشوده دوران معاصره! يعني تم اصلي داستان يه جورايي شبيه فيلم اول ايستوود يعني نابخشوده است. اگر ايستوود تصميم گرفته باشه که ديگه فيلم نسازه ميشه گفت خودش هم با اگاهي اين فيلم رو ساخته. داستان يه پيرمد غرغرو و بداخلاق و تند مزاجه که به تدريج با اتفاقاتي که در فيلم ميوفته ياد ميگيره که کمي هم به بقيه فکر کنه و بهشون کمک کنه. به نوعي شايد بشه گفت فيلم ضد جنگ هم هست چرا که کلينت ايستوود يه سربازه قديميه که در جنگ با کره شرکت داشته و شايد خيلي از روحيات و اخلاقيات ماحصل اون دوره باشه و از قضا در همسايگيش پر از مهاجرين کره ايه!! به هر حال اين هم فيلمه خوبي بود.يه فيلم ديگه از ايستوود گرفتم که هنوز نديدم و توش انجلينا جولي بازي ميکنه.به اسم changeling.

و ماه نيمه يا half moon آخرين فيلم بهمن قبادي بود که ديدم. اين فيلم هم مثل بقيه کارهاي بهمن قبادي خوب بود و از يه جنبه هايي به نظر من بهتر از فيلمهاي زماني براي مستي اسبها و لاک پشت ها هم پرواز ميکنند. از اين نظر که مثل اين فيلمها که نام بردم اشک آدم رو در نمياورد!! چون به نظر بالابردن بار احساسي فيلم باعث ميشه که بيننده هم با احساساتش فيلم رو قضاوت کنه و مسائل اصلي و اساسي کمتر به چشم برسه.داستان اين فيلم هم يه جورايي شبيه فيلم آوازهاي سرزمين مادري ام است. يه خواننده خيلي معروف کردي بعد از سقوط صدام و بعد از 35 سال مجوز ميگيره که بره در کردستان عراق برنامه اجرا کنه و ... . مثل بقيه فيلم هاي قبادي ارتباط برقرار کردن با فيلم خيلي راحته و چيزه غير معمول و عجيب و غريبي ديده نميشه و عين زندگيه. توضيح بيشتر از بدون توضيح داستان فيلم ميسر نيست.بنابر اين چيزي نميگم تا هرکي ميخواد فيلم رو ببينه.

پ.ن: بعضي وقتها آدم يه فيلم يا موسيقي رو دفعه اول که ميبينه يا گوش ميده خوشش نمياد ولي بعدا هرچي بيشتر گوش ميده بيشتر خوشش مياد. آلبوم قيچک کولي همايون شجريان براي من مثال بارز اين حرفه! هفته پيش گرفتمش و دفعه اول که گوش دادم خوشم نيومد ولي الان مدام گوش ميکنم و باهاش حال ميکنم.به دوستداران موسيقي سنتي هم توصيه ميکنم گوش کنن.

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 18:31  توسط حنیف   |