حالا دیگه اگه کسی بگه "بابا حبیب" میگیم یادش به خیر. ماه آذرشده ماه مرگ. خاله سپیده، مادرجون و حالا بابا حبیب. این اواخر مامانم میگفت دوربین رو بیار ازش عکس بگیر و من نیاوردم. روم نشد بهش بگم از چی عکس بگیرم؟ از باباحبیب یا از چهره مرگ؟ چه لذتی داره نگاه کردن به عکس یه پیرمرد که منتظر مرگه؟ کسی از نزدیکان تحمل دیدن باباحبیب در این وضعیت رو نداشت. در عین نا امیدی دوست داشتم از مامان یا بابا کلمه بهتره رو بشنوم ولی فرصت برای بهترشدن نبود و تمام شد.
بابا حبیب، حالا دیگه توهم رفتی تو خاطرات. دیگه وقتی میایم لواسان جای تو سر میز گرد آشپرخونه خالیه و ماهم یاد تو میکنیم و خاطراتمون رو با تو مرور میکنیم. میدونی، واقعا انسان عجیب، غریب ترین موجود دنیاست. وقتی حال تو رو میدیدم دعا میکردم که زودتر راحت شی و حالا که نیستی میگم کاش کمی بیشتر بودی!!! طبق معمول مراسم ترحیم به غیر از مرور خاطراتم با مرحوم به اطرافیان نگاه میکنم. مامان که مثل معمول با صدای بلند گریه میکنه و استعداد خوبی برای شلوغ کردن این جور مجالس داره. مجید گریه میکنه و بیشتر، بیتاب و سراسیمه است. مریم هم مثل بقیه، گریه میکنه اما نه با سر و صدا. بابا هم که میدونی خیلی احساساتش رو بروز نمیده و سنگینه. شاید از همون مرداست که میگن مرد نباید گریه کنه و شایدم واقعا ناراحتیش رو با گریه بروز نمیده. ولی هرکی ندونه من میتونم حدس بزنم که چه حالی داره. سعید در سفره و قراره فردا شب برسه. میتونم تصور کنم حالش رو وقتی بهش بگن که پدرت رو خاک کردن. جمیل هم که سالهاست دوره ولی با شنیدن این خبر دوری رو فراموش کرده و داره میاد.نوه ها هم که میدونی دیگه خیلی نیستن و اکثرا دورن وبقیه هم که هستن بیشتر در تدارکات مراسم هستن. آقا لطف الله، خیلی گریه میکنه. وقتی اون رو میبینم حالم بد میشه. به خودم میگم یه آدم چقدر میتونه تحمل داشته باشه. دراین یکی دو سال اخیر، دامادش، برادرش و حالا هم عموش. وقتی حالش بد میشه انگار لرزش دستاش بیشتر میشه و بی اختیار من رو باز به یاد تو میندازه. فکر میکنم اگر عمر ما عادی طی بشه مرگ چند نفر از عزیزانمون باید ببینیم؟ اما در این بین از همه بیشتر به بانوی تو نگاه میکنم. با خودم فکر میکنم شصت و چند سال زندگی باهم چقدر دلتنگی میاورد؟ بانو در ظاهر آرومه شاید دلیلش این باشه که اون از همه بیشتر از دیدن تو، تو وضعیت 1 ماهه اخیر اذیت و ناراحت شده باشه. میدونی، اون موقع ها که حالت خوب بود و سرحال بودی منو که میدیدی میگفتی "هیکل الان من رو نبین من جوون که بودم هم هیکل تو بودم" و خب بانو که اون زمان رو دیده بود نمیتونست تحمل کنه که حتی نمیتونی رو پای خودت وایسی. چقد این روزهای آخر سعی میکردی صورتت رو بخارونی ولی دستت حتی به صورتت هم نمیرسید. بانو از همه ما بیشتر این حال تورو میدید. حتی ما بیشتر از تو برای بانو نگران بودیم. لازم نبود حرفی بزنه، وضعیت خونه خودش نشون میداد که بانو هم افسرده شده از دیدن تو. تو مریض بودی و غذا نمیخوردی و بانو هم غذا نمیخورد. دیگه حتی حالش رو نداشت یه چایی دم کنه. و تو حتی تو همین حال باز هم بانو رو میخواستی و صداش میکردی. راستش فکر میکنم بانو تو رو لوس کرده بود! الان دیگه بعید میدونم زنی انقدر خدمت کنه به همسرش. بانو با خودش حرف میزنه و من که دارم از بغلش رد میشم ناخود یه جملش رو میشنوم " حالا دیگه من با کی حرفامو بزنم" . دیگه لازم نیست بقیه حرفاش رو بشنوم.همین یه جمله برای درک عمق اندوه بانو کافیه. دیشب بعد از مراسم اومدم جای همیشگیم کنار میز آشپزخونه نشستم. یه لحظه گفتم الان از در اتاقت با عصا میایی بیرون و میشینی جای همیشگیت و یه نگاه به کله من میکنی و در حالی که میخندی میگی: " پهلوون کله رو چرا لخت کردی؟" یا "پهلوون کله رو چرا همچی کردی؟" و من هم میخندم و میگم " کله رو خدا لخت کرده" بعد هرسه باهم، با مامانجون میخندیم. بی خیال از همه جا. امروز صبح هم نشستم سر جای تو و صبحونه خوردم و بازهم یاد تو کردم. که سر صبحونه به شوخی به بانو میگفتی: " اینا پول صبحونشون رو دادن؟" و من هم میگفتم: "پول صبحونه رو کرایه است تازه گفتن نهار هم کباب میدیم؟" و باز میخندیدیم. نمیدونی این اواخر چقدر دوست داشتم بازهم یه شوخی بکنی یه متلکی بندازی و بخندیم.حتی همون شوخی هایی که هزاران بار تکرار میشد. ولی دیگه حالش رو نداشتی. میبینی دیگه، جای جای این خونه پره از خاطرات تو و از این به بعد ما خاطراتمون با تو رو مرور میکنیم تا روزی که باز همه دور هم جمع بشیم و بگیم و بخندیم. این دلیل و انگیزه خوبیه برای ایمان آوردن به زندگی بعد از مرگ. روحت شاد و جایت سبز. به امید دیدار.