تبليغاتX
بی فایده

بی فایده

تازه گي ها رفته تو مخم که بيام يه شب تمام کسائي که به من "نه" گفتن و کسائي
که من بهشون "نه" گفتم رو به شام دعوت کنم!!! بعد هرکي راجع به حس و حالش
وقتي اون طرف بهش "نه" گفته رو تعريف کنه. آي ميخنديم، آي ميخنديم... . به جان بچه ام
نه اينکه بخوام کسي رو مسخره کنم! خودم به خودم از همه بيشتر ميخندم!! خلاصه
فکر کنم جلسه شادي بشه!

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 15:21  توسط حنیف   | 

طبق آخرين اخبار هاليوود، برادارن واچوفسکي براي کارگرداني 3 گانه دوم ماتريکس ها از جرج دبليو بوش براي ايفاي نقش نئو در اين مجموعه دعوت کرده اند. طبق نظر آنها بوش از انعطاف و سرعت بهتري براي جا خالي دادن در برابر گلوله، لنگه کفش و ... نسبت به کيانو ريوز برخوردار است. يکي از برادران واچوفسکي به خبرنگاران گفت که اين انتخاب براي تهيه کننده هم منفعت دارد. چرا که ديگر لازم نيست براي قسمت هايي مثل جا خالي دادن در مقابل گلوله دست به دامن جلوه هاي ويژه شوند و خود بازيگر ميتواند اين کار را انجام دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 14:15  توسط حنیف   | 

عجیب جای تو خالیه. حتی جای سکوت و ساکن بودن این اواخرت. مخصوصا دیشب که بچه هایت جمع بودن و حرف میزدیم. اما جای خنده هات خالی بود نه جای نصیحت ها و گوشزدهات. خب خیلی ها میدونن که یه زمانی از همه بیشتر به من گیر میدادی ولی الان وقتی یاد تو میوفتم، شوخی ها و خنده هات یادم میاد. به قول بانو انگار هنوز نمیخوایم باور کنیم که رفتی. الان شاید بیشتر از تو به بانوی تو فکر میکنم. خوب شد رفتی باباحبیب. دنیایی که آدماش به حرمت تو و احترام به بانو نمیتونن ۲ روز تحمل همیدگرو بکنن و گذشته ها رو فراموش کنن لذتی برای موندن نمیزاره. برای همینه که دلم برای بانو میسوزه. داغ از دست دادن تو کم نیست که حالا بخواد خودش رو درگیر مسائل خانوداگی بکنه. وصیت کرده بودی که اگر  کسی به ما بدی کرد، با خوبی جوابش را بدهیم. ای کاش وصیت تو رو ۲ رزو زودتر خونده بودن بلکه به حرمت موی سفیدت بهش عمل میکردن.

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 10:2  توسط حنیف  

حالا دیگه اگه کسی بگه "بابا حبیب" میگیم یادش به خیر. ماه آذرشده ماه مرگ. خاله سپیده، مادرجون و حالا بابا حبیب. این اواخر مامانم میگفت دوربین رو بیار ازش عکس بگیر و من نیاوردم. روم نشد بهش بگم از چی عکس بگیرم؟ از باباحبیب یا از چهره مرگ؟ چه لذتی داره نگاه کردن به عکس یه پیرمرد که منتظر مرگه؟ کسی از نزدیکان تحمل دیدن باباحبیب در این وضعیت رو نداشت. در عین نا امیدی دوست داشتم از مامان یا بابا کلمه بهتره رو بشنوم ولی فرصت برای بهترشدن نبود و تمام شد.

بابا حبیب، حالا دیگه توهم رفتی تو خاطرات. دیگه وقتی میایم لواسان جای تو سر میز گرد آشپرخونه خالیه و ماهم یاد تو میکنیم و خاطراتمون رو با تو مرور میکنیم. میدونی، واقعا انسان عجیب، غریب ترین موجود دنیاست. وقتی حال تو رو میدیدم دعا میکردم که زودتر راحت شی و حالا که نیستی میگم کاش کمی بیشتر بودی!!! طبق معمول مراسم ترحیم به غیر از مرور خاطراتم با مرحوم به اطرافیان نگاه میکنم. مامان که مثل معمول با صدای بلند گریه میکنه و استعداد خوبی برای شلوغ کردن این جور مجالس داره. مجید گریه میکنه و بیشتر، بیتاب و سراسیمه است. مریم هم مثل بقیه، گریه میکنه اما نه با سر و صدا. بابا هم که میدونی خیلی احساساتش رو بروز نمیده و سنگینه. شاید از همون مرداست که میگن مرد نباید گریه کنه و شایدم واقعا ناراحتیش رو با گریه بروز نمیده. ولی هرکی ندونه من میتونم حدس بزنم که چه حالی داره. سعید در سفره و قراره فردا شب برسه. میتونم تصور کنم حالش رو وقتی بهش بگن که پدرت رو خاک کردن. جمیل هم که سالهاست دوره ولی با شنیدن این خبر دوری رو فراموش کرده و داره میاد.نوه ها هم که میدونی دیگه خیلی نیستن و اکثرا دورن وبقیه هم که هستن بیشتر در تدارکات مراسم هستن. آقا لطف الله، خیلی گریه میکنه. وقتی اون رو میبینم حالم بد میشه. به خودم میگم یه آدم چقدر میتونه تحمل داشته باشه. دراین یکی دو سال اخیر، دامادش، برادرش و حالا هم عموش. وقتی حالش بد میشه انگار لرزش دستاش بیشتر میشه و بی اختیار من رو باز به یاد تو میندازه. فکر میکنم اگر عمر ما عادی طی بشه مرگ چند نفر از عزیزانمون باید ببینیم؟ اما در این بین از همه بیشتر به بانوی تو نگاه میکنم. با خودم فکر میکنم شصت و چند سال زندگی باهم چقدر دلتنگی میاورد؟ بانو در ظاهر آرومه شاید دلیلش این باشه که اون از همه بیشتر از دیدن تو، تو وضعیت 1 ماهه اخیر اذیت و ناراحت شده باشه. میدونی، اون موقع ها که حالت خوب بود و سرحال بودی منو که میدیدی میگفتی "هیکل الان من رو نبین من جوون که بودم هم هیکل تو بودم" و خب بانو که اون زمان رو دیده بود نمیتونست تحمل کنه که حتی نمیتونی رو پای خودت وایسی. چقد این روزهای آخر سعی میکردی صورتت رو بخارونی ولی دستت حتی به صورتت هم نمیرسید. بانو از همه ما بیشتر این حال تورو میدید. حتی ما بیشتر از تو برای بانو نگران بودیم. لازم نبود حرفی بزنه، وضعیت خونه خودش نشون میداد که بانو هم افسرده شده از دیدن تو. تو مریض بودی و غذا نمیخوردی و بانو هم غذا نمیخورد. دیگه حتی حالش رو نداشت یه چایی دم کنه. و تو حتی تو همین حال باز هم بانو رو میخواستی و صداش میکردی. راستش فکر میکنم بانو تو رو لوس کرده بود! الان دیگه بعید میدونم زنی انقدر خدمت کنه به همسرش. بانو با خودش حرف میزنه و من که دارم از بغلش رد میشم ناخود یه جملش رو میشنوم " حالا دیگه من با کی حرفامو بزنم" . دیگه لازم نیست بقیه حرفاش رو بشنوم.همین یه جمله برای درک عمق اندوه بانو کافیه. دیشب بعد از مراسم اومدم جای همیشگیم کنار میز آشپزخونه نشستم. یه لحظه گفتم الان از در اتاقت با عصا میایی بیرون و میشینی جای همیشگیت و یه نگاه به کله من میکنی  و در حالی که میخندی میگی: " پهلوون کله رو چرا لخت کردی؟" یا "پهلوون کله رو چرا همچی کردی؟" و من هم میخندم و میگم " کله رو خدا لخت کرده" بعد هرسه باهم، با مامانجون میخندیم. بی خیال از همه جا. امروز صبح هم نشستم سر جای تو و صبحونه خوردم  و بازهم یاد تو کردم. که سر صبحونه به شوخی به بانو میگفتی: " اینا پول صبحونشون رو دادن؟" و من هم میگفتم: "پول صبحونه رو کرایه است تازه گفتن نهار هم کباب میدیم؟" و باز میخندیدیم. نمیدونی این اواخر چقدر دوست داشتم بازهم یه شوخی بکنی یه متلکی بندازی و بخندیم.حتی همون شوخی هایی که هزاران بار تکرار میشد. ولی دیگه حالش رو نداشتی. میبینی دیگه، جای جای این خونه پره از خاطرات تو و از این به بعد ما خاطراتمون با تو رو مرور میکنیم تا روزی که باز همه دور هم جمع بشیم و بگیم و بخندیم. این دلیل و انگیزه خوبیه برای ایمان آوردن به زندگی بعد از مرگ. روحت شاد و جایت سبز. به امید دیدار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 10:1  توسط حنیف  

دوست نداشت بابت کاري که نکرده پولي بگيره و اين براي اولين بار بود که اتفاق مي افتاد. البته در ازاي کارش پول خوبي ميگرفت شايد بيشتر از همکاران ديگه اش. يه حرفه اي به تمام معني بود. قوانين خودش رو داشت و کسي نميتونست اين قوانين رو ناديده بگيره. يکي از قوانين ميگفت : من کار نيمه تموم کسي رو تموم نميکنم. اگر کمي زودتر رسيده بود احتياج به فکر کردن نداشت. فقط چند ثانيه زودتر. وقتي رسيد که مردک تو خون خودش داشت دست و پا ميزد و 3 نفر ديگر که به سرعت داشتن از اون دور ميشدن. شک کرد.دستش رو در جيب بغل اورکت مشکي چرمش کرد و يه عکس بيرون آورد. يه نگاه به مرد کرد و بعد به عکس خيره شد. خودش بود. ضربه هاي چاقو به شکمش خورده بود. داشت نفس نفس ميزد. تجربه اش ميگفت که با اين زخمها نميميرد. سريع زنگ زد به اورژانس. تا آمبولانس برسه پيراهن مرد رو پاره کرد و روي زخمها رو بست. صداي آژير آمبولانس رو که شنيد بلند شد و با قدمهاي آهسته از مرد دور شد. حتي به پشت سرش هم نگاه نکرد. ميدونست نزديک ترين بيمارستان به اونجا کجاست.

مرد درحالي که معلوم بود هنوز از درد زخمهاش به خوبي نميتونه راه بره از در بيمارستان خارج شد. درحالي که دستش در دست دختري بود. يه نگاه به عکس کرد و از دوربين به مرد. نفسش رو حبس کرد. ماشه رو چکاند. فقط افتادن مرد رو ديد.عادت نداشت بعد از انجام کار بايسته و نگاه کنه. براي کسي کار مجاني انجام نميداد همون طور که بدون اينکه کاري انجام بده پول نميگرفت.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 20:20  توسط حنیف   | 

چند وقت پيش دو تا از آلبومهاي گروه کيوسک رو گرفتم که خيلي باهاشون حال ميکنم. البته خيلي تازه کار نيستن و کسائي که تو کار موسيقي مخصوصا از نوع راک ايرانيش هستن حتما قبلا کارهاي اين گروه رو شنيدن.اما من چون خيلي حال کردم گفتم اينجا بنويسم که بقيه هم بدونن.سبک کار کيوسک راکه.البته رگه هايي از جز و بلوز هم تو کارهاشون ديده ميشه و اساتيد موسيقي بايد سبک اونها رو دقيق بدونن و از سواد ما خارجه. صداي خواننده گروه، آرش سبحاني، کپيه مارک نافلره. حتي طرز خوندنش هم به نظر مياد تقليدي از مارک نافلر يا کريس ريا است. از نظر اشعار هم به طور اخص آلبوم آخرشون،( تا حالا ۳ آلبوم عرضه کردن) تقريبا سياسي- اجتماعيه. اما کلا از نظر اشعار و موسيقي بسيار حرفه ايند. خيلي کم در گروههاي ايراني اين تبحر در نواختن سازهاي راک مانند گيتار الکترونيک و کيبورد و ... ديده ميشه. ولي اينا واقعا حرفه اي مينوازن. قبل از اينکه آلبومهاشون رو کامل گوش کنم حدود يک سال پيش يه آهنگ "بي تربيب" از آلبوم عشق سرعتشون رو گوش کرده بودم منتها به صورت همين تک آهنگ و اون موقع نميدونستم که آلبوم دارن و از همين آهنگ به خاطر شعرش و موسيقيش و صداي آرش سبحاني خوشم اومد. تا اينکه چند وقت پيش تو يه وبلاگ يه مطلب راجع بهشون خوندم و آلبوم هاشون رو دانلود کردم و تا الان هرروز گوش ميکنم و لذت ميبرم که بالاخره يه گروه ايراني ميتونه راک اجرا کنه!
البته بر هموطنان خارج از ايران واجب است که آلبومهاي اين گروه رو بخرن تا کمکي هم به اونها بشه.(اين گروه ظاهرا ۱ سال پيش از ايران خارج شدن و الان در خارج از کشور فعاليت ميکنن)

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 12:28  توسط حنیف   | 

پریشب شبکه GEM یه فیلم نشون داد به اسم Black Book. فیلم خوبی بود.یه فیلم هلندی به کارگردانی پل ورهوفن در نقد جنگ و بلایی که سر انسانها میاد.البته با چاشنی ظلمی که در جنگ جهانی به یهودی ها شده.البته فیلم خیلی روی این قضیه تاکید نمیکنه ولی به هر حال شخصیت اصلی فیلم یه زنه یهودیه. فیلم خیلی خوش ساختیه.پیروزی نهایی خیر و نابودی شر با تمام قدرت و هوشی که داشته مثل خیلی فیلمهای دیگه مسخره و از پیش تعیین شده نیست.این طور که تو بعضی فیلما بعد از ۱۰ دقیقه میدونین که آخر فیلم شخصیت مثبت میمونه و شخصیت منفی میمیره.کلا یکی دیگه از نقاط قوت فیلم اینه که تا اواخر فیلم نمیشه تشخیص داد که شخصیت منفی فیلم کیه؟ که این هم باز برخلاف خیلی فیلمهای دیگه که از اول روی یه شخصیت اونقدر زوم میکنن و مدام برای تماشاگر شک ایجاد میکنن بود. در فیلم نشون میده همون طور که یه هلندی عضو گروه مقاومت میتونه خائن باشه، یه آلمانی و یه نازی هم میتونه خوب باشه و بر عکس. یعنی در هر طرف جنگ آدمها از نظر شخصیت و رفتار شبیه هم هستند. علاوه بر زیبایی شخصیت اول فیلم بلاهایی که در طی فیلم برش نازل میشه باعث میشه که آدم با اون همراه باشه و احساس همدردی کنه.ریتم فیلم خیلی خوبه و خسته کننده نیست. بعضی جاها غافلگیر کننده است. یعنی انتظار نداری یه اتفاقی بیوفته ولی میوفته و این به همون دلیله که گفتم کارگردان کاملا واقعی کار کرده نه اینکه بخواد تماشاگر رو از یه اتفاق بدی که قراره بیوفته از قبل مثلا با نشون دادن نقشه طرف مقابل آگاه کنه!! از معدوم فیلمهاییه که من نه تنها از نقش منفیه فیلم خوشم نیومد بلکه به شدت هم ازش متنفر شدم. به هر حال نخواستم اینجا داستان فیلم رو بگم یا پلانهایی که آدم رو غافلگیر میکنه توضیح بدم چون فیلم خوبیه و خواستم اینجا بنویسم که اگه کسی علاقه مند به فیلم ببینه.

   احمد آقالو، هنرپیشه خوب تاتر ایران هم درگذشت.روحش شاد.
   من خیلی ازش خوشم میومد.شاید یه دلیلش این بود که از معدود
   بازیگرایی بود که در تاتر ماند.البته نه اینکه فیلم بازی نکرده باشه ولی
   خیلی کم و بیشتر در تاتر بود.همین هفته پیش هم بود فکر کنم که
   شبکه چهار یه تله تاتر نشون داد که توش بازی میکرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 17:49  توسط حنیف   | 

خوب یادمه که در اوایل جوانی یعنی دوران دبیرستان عینک آفتابی هایی مد بود که فقط مردمک چشم رو میپوشوند و انقدر کوچیک بود که بعضا سفیدی چشم هم آفتاب میخورد.اون موقع شیشه دایره هم مد شده بود.الان مد برگشته به دهه ۶۰ یعنی عینک هایی که نصف صورت رو میپوشونن!! همچنین بیشتر هم عینکهای کشیده مده(البته به غیر از شکل های کلاسیک که خارج از مد وجود دارن).حالا اگه کسی عینکهای ۱۲ سال پیش رو بزنه به نظر مسخره میاد!!

پ.ن: به جان بچه ام اگه فردا پس فردا به جای عینک آفتابی، ماسک جوشکاری مد بشه، جوشکارها بدون ماسک میمونن!!! تصور کن عینک فروشی بازار قائم تو ویترینش انواع و اقسام ماسکهای جوشکاری بزاره!!

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 23:2  توسط حنیف   |