تبليغاتX
بی فایده

بی فایده

من  دوستدار  روی  خوش  و  موی  دلکشم                   مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم
گفتی  ز  سر   عهد   ازل   یک  سخن   بگو                   آن  گه  بگویمت  که  دو   پیمانه    در    کشم
من    آدم    بهشتیم   اما   در   این     سفر                   حالی    اسیر   عشق   جوانان  مه    وشم
در   عاشقی   گریز   نباشد ز   ساز  و  سوز                   استاده ام   چو    شمع   مترسان   ز   آتشم
شیراز   معدن  لب  لعل  است و کان  حسن                  من      جوهری    مفلسم    ایرا     مشوشم
ازبس که چشم  مست در این شهر دیده ام                  حقا  که  می  نمی خورم اکنون و سر خوشم
شهریست پر کرشمه  حوران ز شش  جهت                   چیزیم   نیست   ور نه  خریدار    هر    ششم
بخت ارمدد دهدکه کشم رخت سوی دوست                  گیسوی     حور    گرد     فشاند   ز   مفرشم
حافظ   عروس   طبع   مرا  جلوه     آرزوست                  آیینه ای    ندارم    از     آن    آه    می کشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 0:12  توسط حنیف   | 

خب ...
اگه راستشو بخواین ...
باید بگم که دلیل اینکه در سن ۵۰ سالگی هنوز مجرد موندم
اینه که
از آخرین روزی که تصمیم گرفتم بهشون زنگ نزنم
تا اونا بهم زنگ بزنن
یه ۳۰ سالی میگذره
فکر کنم
تلفناشون قطع شده
یا خونشون آنتن نمیده
یا چه میدونم شمارم رو گم کردن
شایدم روشون نمیشه بعد این همه سال زنگ بزنن
ولی خب این باعث نمیشه 
تصمیمی که گرفتم رو فراموش کنم
ولی خب میدونین چیه؟
بدیش اینجاست که خودمم میدونم
که اشتباه کردم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 17:34  توسط حنیف   | 

امروز خیلی خوشحالم
چون فهمیدم هیچ اهمیتی برات ندارم
خوشحالم چون این نشون میده
من طوری باهات رفتار کردم
که بامن خیلی راحت باشی
اونقدر راحت که هیچ اهمیتی برات نداشته باشم!
واین خیلی خوبه که انقدر با من راحتی!
خوشحالم...

پ.ن: آقا این شاتل رسما ما رو ... .الان سه هفته است که اینترنتمون رو هواست.البته در اصل مخابرات ما رو ... .چون سیستم از مخابرات اشکال داره.تازه اصل اصلشم بخواین این رییس جمهور ما رو ... . چون به جای انرژی هسته ای میتونست چهارتا نیروگاه و تشکیلات مخابراتی بزنه.اگر خوب حساب کنین.کلا همه ما رو ... .برای همین فرقی نمیکنه که تو هم ما رو ... .

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 0:14  توسط حنیف   | 

-میگن بین دو تا موبایل یه تخم مرغ گذاشتن تو چند دقیقه تخم مرغه پخته!
-آره.میگن یه امواجی داره که سیستم قلب رو میریزه به هم.برای همین هم میگن تو جیب چپ پیرنت نزار.
-من که میگم اصلا این وسیله بیشتر از منفعت دردسره.اصلا هرچی تکنولوژی بیشتر پیشرفت میکنه انسان بیشتر پسرفت میکنه.
-تو اخبار میگفت هر سال تو چین ۶ نفر به خاطر اس ام اس زدن میمیرن و کلی آدم آرتروز مفاصل انگشت میگیرن.
-وقتی میخوابی بالا سرت نزار چون رو مغزت تاثیر میزاره.

-آره.میدونم.خیلی مضرات داره.ولی میدونین چیه؟اون وقتی که انتظار نداری بهت زنگ بزنه.وقتی گوشیت تو جیبت شروع میکنه به تکون  خوردن.بعد کلی انرژیت رو جمع میکنی که دستت رو با بیحالی بکنی تو جیبت و سعی کنی بدون اینکه از روی مبل بلند شی درش بیاری.و با بی خیالی صفحه گوشیت رو نگاه میکنی که بفهمی کی بهت زنگ زده.یه دفعه از جا میپری!!! شاید فقط یه اسم تو اون لحظه بتونه این کار رو بکنه.و با خوشحالی کلید سبز رو فشار میدی.مهم نیست برای چی زنگ زده.حتی اگر بفهمی که شماره رو اشتباهی گرفته!!! آره.اون موقع همین وسیله خطرناکِ جانیِ بی پدر مادر تبدیل میشه به بهترین اختراع بشر در تمام دوران!

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 14:11  توسط حنیف   | 

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم                         بصورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم

اگرچه در طلبت همعنان باد شمالم                           بگرد سرو خرامان قامتت نرسیدم

امید در شب زلفت بروز عمر نبستم                           طمع به دور دهانت زکام دل ببریدم

به شوق چشمه نوشت چه قطره ها که فشاندم          زلعل باده فروشت چه عشوه ها که خریدم

زغمزه بر دل ریشم چه تیرها که گشادی                     زغصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم

زکوی یار بیار ای نسیم صبح غباری                           که بوی خون دل ریش ازآن تراب شنیدم

گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه                        که من چو آهوی وحشی زآدمی برمیدم

چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی                که پرده بردل خونین ببوی او بدریدم

به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ                       که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

 

وپایانی که بر این داستان میشود نوشت:

کلی ذوق داشت و خودش رو برای این مهمونی آماده کرده بود.اولین مهمونی بعد از آشنایی شاید فرقی داشته باشه.شاید بشه فهمید که فرقی کرده رابطه.میخواست تا وقتی ارکستر میزنه برقصه.آخه دخترک اهل رقص و پایکوبی بود.مهمونی شروع شده بود که رسید.دخترک لباس جدیدش رو پوشیده بود.با همون موها و چشمها و ... .

بعد از مدتی رفت سمت محل رقص.میدونست دخترک اونجاست.اهل رقص نبود.نه اینکه بدش بیاد ولی فکر میکرد کسی که رقص بلد نیست بهتره نرقصه.ولی خب دخترک رقص دوست داشت.بین اون هم جمعیت که تو هم میلولیدن پیدا کردن دخترک کار سختی نبود.شاید چون چشماش فقط دخترک رو میدید.سعی کرد دست و پاهاش رو با ریتم آهنگ هماهنگ کنه تا دخترک زیاد شرمنده نشه.تازه داشت گرم میشد که دخترک جدا شد.گفت شاید کاری داشته و الان بر میگرده.برگشت ولی ... .دستش در دست دختری بود.به پسرک معرفیش کرد و رفت.پسرک اونقدر هم  بی عرضه نبود که نتونه با یه دختر برقصه ولی نشد.ارکستر قطع شد.همه ایستاده بودن.دخترک داشت میرفت.عده ای به دخترک و عده ای به پسرک زل زده بودند.انگاری از دخترک انتظار این کار رو نداشتن.یا انتظار داشتن پسرک کاری بکنه.آره همه با چشماشون میگفتن کاری بکن.ولی پسر وا رفته بود.بعد از مدتی به دختری نگاه کرد که دخترک براش آورده بود که باهم برقصن.اون چه تقصیری داشت.پسرک به ارکستر اشاره کرد که ادامه بدن.موزیک شروع شد.پسرک شروع کرد با دختر رقصیدن ولی انگار دختر هم فهمیده بود که پسرک اهل رقص نیست.بیشتر از این نمیتونست تحمل کنه.اون هم پسرک رو گذاشت و رفت با کسه دیگه ای برقصه.پسرک هم خوشحال شد که میتونه بره.یاد این افتاد که خیلی وقتا رقصش موضوع خنده و مسخره بازیه بقیه بوده.گفتم که رقص بلد نبود.ارکستر همین طور ادامه میداد.پسرک از بین تمام جمعیت فقط دخترک رو میدید که با پسرهای دیگه میرقصه و خوشحاله.بین فراموشی و حسادت، فراموشی انتخاب پسرک بود.

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 18:9  توسط حنیف   | 

Il y a souvent quelques choses dans ma tête qui m’énerve que je ne les aime pas.

J’ai mille fois essayé de les éviter, de les sortir à ma tête ; mais ça existe toujours.

La jalousie, l’égoïsme, le désespoir, l’impatience, les mâles pensés et… .

« J’aime découdre ma tête que cette chose noire sort à ma tête ».

Comment je peux laisser quelqu’une que je l’aime ?

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 13:57  توسط حنیف   |