خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم بصورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
اگرچه در طلبت همعنان باد شمالم بگرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
امید در شب زلفت بروز عمر نبستم طمع به دور دهانت زکام دل ببریدم
به شوق چشمه نوشت چه قطره ها که فشاندم زلعل باده فروشت چه عشوه ها که خریدم
زغمزه بر دل ریشم چه تیرها که گشادی زغصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم
زکوی یار بیار ای نسیم صبح غباری که بوی خون دل ریش ازآن تراب شنیدم
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه که من چو آهوی وحشی زآدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی که پرده بردل خونین ببوی او بدریدم
به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم
وپایانی که بر این داستان میشود نوشت:
کلی ذوق داشت و خودش رو برای این مهمونی آماده کرده بود.اولین مهمونی بعد از آشنایی شاید فرقی داشته باشه.شاید بشه فهمید که فرقی کرده رابطه.میخواست تا وقتی ارکستر میزنه برقصه.آخه دخترک اهل رقص و پایکوبی بود.مهمونی شروع شده بود که رسید.دخترک لباس جدیدش رو پوشیده بود.با همون موها و چشمها و ... .
بعد از مدتی رفت سمت محل رقص.میدونست دخترک اونجاست.اهل رقص نبود.نه اینکه بدش بیاد ولی فکر میکرد کسی که رقص بلد نیست بهتره نرقصه.ولی خب دخترک رقص دوست داشت.بین اون هم جمعیت که تو هم میلولیدن پیدا کردن دخترک کار سختی نبود.شاید چون چشماش فقط دخترک رو میدید.سعی کرد دست و پاهاش رو با ریتم آهنگ هماهنگ کنه تا دخترک زیاد شرمنده نشه.تازه داشت گرم میشد که دخترک جدا شد.گفت شاید کاری داشته و الان بر میگرده.برگشت ولی ... .دستش در دست دختری بود.به پسرک معرفیش کرد و رفت.پسرک اونقدر هم بی عرضه نبود که نتونه با یه دختر برقصه ولی نشد.ارکستر قطع شد.همه ایستاده بودن.دخترک داشت میرفت.عده ای به دخترک و عده ای به پسرک زل زده بودند.انگاری از دخترک انتظار این کار رو نداشتن.یا انتظار داشتن پسرک کاری بکنه.آره همه با چشماشون میگفتن کاری بکن.ولی پسر وا رفته بود.بعد از مدتی به دختری نگاه کرد که دخترک براش آورده بود که باهم برقصن.اون چه تقصیری داشت.پسرک به ارکستر اشاره کرد که ادامه بدن.موزیک شروع شد.پسرک شروع کرد با دختر رقصیدن ولی انگار دختر هم فهمیده بود که پسرک اهل رقص نیست.بیشتر از این نمیتونست تحمل کنه.اون هم پسرک رو گذاشت و رفت با کسه دیگه ای برقصه.پسرک هم خوشحال شد که میتونه بره.یاد این افتاد که خیلی وقتا رقصش موضوع خنده و مسخره بازیه بقیه بوده.گفتم که رقص بلد نبود.ارکستر همین طور ادامه میداد.پسرک از بین تمام جمعیت فقط دخترک رو میدید که با پسرهای دیگه میرقصه و خوشحاله.بین فراموشی و حسادت، فراموشی انتخاب پسرک بود.