رختخوابهای مادربزرگ سردن
سالهاست که گوشه اتاق افتادن، بی استفاده
دیگه بغل هم پهن نمیشن برای خواب
قبلا حتی ممکن بود کم هم باشن
ولی از وقتی که همه بزرگ شدن
از وقتی که زمان برامون انقدر مهم شد که وقت برای باهم بودن نداشتیم
وقتی که هر کسی درجستوجوی خوشبختی به جایی رفت
رختخوابها خاک گرفتن
کافیه وقتی گوشت رو میزاری رو بالشها
بهشون خوب گوش کنی
هنوز صدای پچ پچ بچه ها وقتی میخوان بخوابن
حرفای خصوصی که بزرگترها نباید بشنون
صدای خنده های زیرزیرکی وقتی که بزرگترها داد میزنن : بسه دیگه بخوابین
اگر زیر پتو بری
بهت میگه که چطوری زیر پتو از بالای پتو میومدن تا پایین پتو
و از زیر پتو میومدن بیرون
از تشکها اگر بپرسی
بهت میگن روزایی بود که تعدادشون کفاف جمعیت رو نمیداد
و مجبور بودن تحمل وزن دو نفر رو بکنن
به خونه نگاه نکن
خونه چیزی نداره که به تو بگه
این خونه مدرنه
خونه قدیمی اگه بود خیلی حرف داشت برای گفتن
ولی این خونه از اون زمان چیزی نمیدونه
اصلا از همین مدرن شدن بود که اون دوران تموم شد
شاید چون خود ما هم مدرن شدیم
با کلاس شدیم
ما هم فهمیدیم که دنیا خیلی بزرگتر از یه فامیل و یه خونه سنگی قدیمیه که توالتش اون سر باغه
ما هم با دنیا بزرگ شدیم
اونقدر بزرگ که دیگه همگی تو یه خونه سنگی قدیمی جا نمیشدیم
اونقدر بزرگ که برای کارای خودمون هم وقت کم میاوردیم چه برسه به باهم بودن
شاید برای همین خونه رو بزرگتر کردیم
ولی نمیدونم چرا فرقی نکرد
فکر کنم ما زیادی بزرگ شدیم
اونقدر که بدون مسواک نمیتونیم جایی بخوابیم
لباس خوابمون حتما باید مال خودمون باشه
قبل از خواب باید میلهامون رو برای بار هزارم چک کنیم
1 ساعتی تلویزیون ببینیم
فقط تو رختخواب خودمون بخوابیم
و از هم مهم تر اینکه خودمون باشیم تک و تنها
و جمله معروف میخوام برم خونه ولو شم
یادم میاد قبلن ها تو همین جمع هم میشد ولو شی ولی الان ...
رختخوابهای مادربزرگ سردن و خاک گرفته
شاید برای همینه که دیگه تو جهیزیه دخترها
به زحمت دو دست رختخواب اضافی پیدا میشه
میدانم
خونه ها کوچیکن
وضعیت اقتصادی خوب نیست
ترافیک رفت و آمد رو سخت کرده
حکومت برای ما اعصاب نذاشته
درگیری ها مون زیاده
زمان اندکه
میدوم خیلی ها حق دارن
گرچه یادم نمیاد که اون زمانها
وضعیت پدر مادرهامون بهتر از الان ما بوده باشه
برای همینه که فقط میگم یادش به خیر
دورانی بود
برای همینه که وقتی به اون وقتا فکر میکنم
آهی میکشم و ...
به کجا چنین شتابان؟
پ.ن: شرمنده ام.تصمیم نداشتم و ندارم مطالب غمگین در این وبلاگ بنویسم ولی خب ۲ روز پیش بدجوری یاد بچه گی ها افتادم! دوست ندارم خیلی درگذشته ها سیر کنم.هرچند که تا حالا خیلی موفق نبودم. والبته غصه خوردن نداره. این هم یه جورشه. دمی رو که هست باید غنیمت شماریم که همینم معلوم نیست فردا باشه!!!
