تبليغاتX
بی فایده

بی فایده

دقت کردی روزایی که اعصاب نداری اکثر ملت میرن رو اعصابت و کارات خراب میشه و روزایی که حالت خوشه اکثرا بهت حال میدن و کارات ردیف میشه !
+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 14:6  توسط حنیف  

امروز که برای مراسم هفت یکی از آشنایان به بهشت زهرا رفته بودم باز کمی در مورد مرگ یا بهتره بگم بعد از مرگ فکر کردم که به نتایج زیر رسیدم:

اولا که احتمالا وصیت میکنم مثل پیروان بودا جسدم رو بسوزونند و خاکسترش رو هم بریزن رو دریا برای اینکه هرکسی هر موقع به یادم بود نخواد چندین کیلومتر راه بیاد سر قبرم.از همون خونه خودش یادم باشه.
دوما اینکه اگر شرط اول به دلیل زندگی در جمهوری اسلامی نشد حداقل بهشت زهرا خاکم نکنن چون خیلی دوره و شلوغ.
سوما داشتم به این فکر میکردم که از تصور ناراحتی کسانی که دوستم دارن (اگر وجود داشته باشن!) بعد از مرگم ناراحت میشم و ترجیح میدم اصلا کسی بعد از مرگم یادم نباشه و از یادها برم.درست برعکس چیزی که قبلا فکر میکردم که آدم خوب باشه که بعد مرگش هم یادش باشن.ولی الان میگم وقتی خود آدم نیست چه فرقی میکنه که به یادت باشن یا نه؟موقعی که زنده ای باید به یادت باشن نه وقتی مردی.این فقط باعث تاسف بازمانگان میشه نه چیزه دیگه ای.
چهارما روزی که میمیرم یه طوری باشه که سوم و هفتمم به آخر هفته نیفته.چون راهها خیلی شلوغه.
پنجما اینکه آرزومه خیلی راحت بمیرم یعنی تو مایه های همینایی که یه شب میخوابن صبح دیگه بلند نمیشن.حاضرم الان این طوری بمیرم تا ۱۰۰ سال عمر کنم و ۲۰ سال آخر عمرم مریض و علیل بیفتم گوشه خونه و هزار نفر ازم پرستاری کنن.

پ.ن:آقا این مجری جدید کوله پشتی که قبل از اذان پخش میشه بد رو اعصابمه.یعنی از حسنی هم حالمو بیشتر به هم میزنه.یه جلف سبک مغز به تمام معنی!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 18:1  توسط حنیف  

-ببین هنوز ۵ دقیقه وقت داریم.باور کن میشه.
دختر نگاه شک داری به پسر انداخت و گفت: آره، تو هم که خیلی سریع کار میکنی.نه،نمیشه.
-تو رو خدا.بهت قول میدم که زود تمومش کنم.ببین اگه تا حالا به جای این بحث ها کارمون رو کرده بودیم تا حالا تموم شده بود.
دختر با اینکه هنوز شک داشت ولی قبول کرد.

دختر در حالی که نفس نفس میزد به ساعتش نگاه کرد:
-به جنب دیگه.پس چی کار میکنی؟یک دقیقه بیشتر نمونده.مگه نگفتی قبل ۵ دقیقه تموم میشه؟
پسر در حالی که عرق میریخت و بزور میتونست صحبت کنه:
-الان تموم میشه عزیزم.دیگه چیزی نمونده.بهت قول میدم.

دختر دوباره به ساعتش نگاه کرد:
-۳۰ ثانیه.
پسر سرعتش رو بیشتر کرد.دیگه خیس خیس شده بود.
-۲۰ ثانیه.
پسر باز هم سرعتش رو بیشتر کرد.تخت داشت از هم میپاشید.
-۱۰
پسر چشماش رو بسته بود و فقط سرعتش رو بیشتر میکرد.
-۱،۲،۳،۴،۵
دختر درحالی که سعی میکرد پسر رو بندازه کنار گفت:
-پاشو...پاشو تموم شد.بهت گفتم پاشو.خاک تو سرت کنن.
پسر که ناکام مونده بود نمیخواست بلند شه:
-تو رو خدا بزار داره تموم میشه ها.
دختر با پاهایش پسر رو هول داد:
-به من هم نگاه نکن.چشماتو بنداز پایین تا من لباسهام رو بپوشم.خودتم جمع کن.
پسر با ناراحتی:
-همش تقصیر توئه دیگه.هی بهت گفتم بزار حاج آقا یک روزه بخونه،هی گفتی ۱ ساعته.بیا... حالا من چی کار کنم.این دفعه به حاج آقا میگم یک هفته ای بخونه.بعدشم آیه اش رو حفظ میکنم که خودمون هم بتونیم بخونیم.
دختر که دیگه مقنعش رو سر کرده بود:
-چه فرقی میکنه.یک ساله هم که بخونه باز تو ۵ دقیقه آخر میخوای کارتو بکنی.باز همین میشه.به نظرم از حاج آقا بپرس میشه وقت اضافه داشته باشه یا نه؟
پسر در حالی که به سمت توالت میرفت تا خودش رو خالی کنه:
-آره وقت اضافه فکر خوبیه.فقط باید بپرسم اگه بعد وقت اضافه هم تکلیف مشخص نشد پنالتی باید بزنیم یا بازی مجدد انجام بشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 19:26  توسط حنیف