نکته جالب این بحث جایی بود که حسنی با تشریح صحنه هایی که خودش دیده از برخورد بد نیروی انتظامی با بد حجابان مثل برخورد فیزیکی و فحاشی برای رادان توضیح داد که برخورد عوامل نیروی انتظامی خیلی زننده و بده.و جواب رادان بسیاد جالب بود.چون برعکس موارد پیش انکار نکرد.نه اینکه قبول کنه که نیروهای انتظامی این طور برخورد میکنن.عین جوابش این بود:"ما قبلا حدود رو مشخص کردیم و گفتیم که چه پوششهایی اشکال دارن.پس اطلاع رسانی شده.بعد از این ما با کسی شوخی نداریم!" و خب دیگه لازم به توضیح نیست که ما با کسی شوخی نداریم در جواب حسنی یعنی اگه لازم باشه کتک میزنیم، فحاشی میکنیم و ... .
نکته جالب این بحث جایی بود که حسنی با تشریح صحنه هایی که خودش دیده از برخورد بد نیروی انتظامی با بد حجابان مثل برخورد فیزیکی و فحاشی برای رادان توضیح داد که برخورد عوامل نیروی انتظامی خیلی زننده و بده.و جواب رادان بسیاد جالب بود.چون برعکس موارد پیش انکار نکرد.نه اینکه قبول کنه که نیروهای انتظامی این طور برخورد میکنن.عین جوابش این بود:"ما قبلا حدود رو مشخص کردیم و گفتیم که چه پوششهایی اشکال دارن.پس اطلاع رسانی شده.بعد از این ما با کسی شوخی نداریم!" و خب دیگه لازم به توضیح نیست که ما با کسی شوخی نداریم در جواب حسنی یعنی اگه لازم باشه کتک میزنیم، فحاشی میکنیم و ... .
خوشحال باش
دیگه چیزی نمونده!
فقط دو حس
فقط دو مرحله
خبر خوب:
"امروز یکی دیگه از احساساتم رو فراموش کردم:هرروز میل هام رو چک کردن به امید دیدن میلی از تو.از همه زودتر باز کردن میلهای تو حتی اگه میلی از بهشت داشته باشم!"
حالا دیگه میتونی راحت باشی
منو میبخشی که یکم طول کشید
ولی باور کن کار سختی بود!
من میدونستم که از عهدش برمیام
همون طور که تو گفتی
من از خیلی از خواستن هام گذشتم
همین طور که از تو
حالا میتونی با خیال راحت
توی یک کافه بشینی
ویک آب پرتقال خنک بنوشی
فکر کنم خدا هم باماست
چون اگر تو دسترسی به اینترنت داشتی که این طوری نمیشد
حالا دیگه فقط دو حس مونده
دو احساس خاص
دارم روشون کار میکنم
ولی اینا دیگه خیلی سختن
چطور میتونم حس خوب بودن تو رو در خودم از بین ببرم
شاید با تصور اینکه تو یک جادوگری که در جلد فرشته ها فرو رفتی
باور کن کار سختی پیش رو دارم
ولی نگران نباش
چون حس دلسوزی رو میتونم از بین ببرم
ولی خوب بودن تو؟
به نظرت اگه ازت متنفر بشم چطوره؟
ببین من چقدر احمقم!
بازم دارم سوالهایی ازت میکنم که از خودم باید بپرسم
چطور میتونم؟
خب باشه
عیب نداره
این یک حس کاری نمیتونه بکنه
مطمئن باش
همون طوری که خیلی های دیگه هم این حس رو نسبت به تو دارن
حالا دیگه نسبت به هم بی حسیم!
حالا دیگه آزادیم!
حالا دیگه ترسی نداریم از این که آزادیمون رو از دست بدیم!
حالا دیگه ناراحت نمیشیم وقتی باهم حرف نمیزنیم!
چون دلیلی برای حرف زدن نداریم
خوشحال باش
به هدف نزدیک میشویم!
پ.ن:یادمه یه دفعه یکی از دوستان که سعی داشت توجه من رو به تمام جوانب ازدواج و زندگی متاهلی جلب کنه از من پرسید:
-اگه یه روز بفهمی که زنت با یه نفر رابطه جنسی داشته چی کار میکنی؟
خب منم که انتظار یه همچین سوالی رو نداشتم طبیعیه که یه لحظه گیر کردم و به فکر رفتم.خب شما چی فکر میکنین؟فکر میکنین من ممکنه چی کار کنم؟
در حالی از عصبانیت تا فیها خالدونم گر گرفته یهو بپرم تو آشپزخونه یه کارد بردارم و زنم رو به سزای عملش برسونم.یا مثل قاتلین خونسردی که در بعضی فیلمها میبینیم بدون اینکه واکنش هیجای زده ای نشون بدم بهش بگم :چایی میخوری؟ و بعد به آشپزخونه برم و توی چاییش کمی داروی نظافت بریزم تا از دست یه زن لاابالی خلاص شم.یا اینکه درحالی که از عصبانیت تمام تنم میلرزه سرش داد بکشم و به دوتا چک و لقد ختمش کنم و تهدیدش کنم که اگه یه باره دیگه این کار رو بکنه هم خودشو میکشم هم طرف مقابل رو.شایدم بزنم زیر گریه و به حالت قهر از خونه برم بیرون که بعد چند وقت زنم با موبایلم تماس بگیره و درحالی اظهار ندامت و پشیمانی میکنه بهم التماس کنه که برگردم پیشش و وقتی میام خونه یهو خوش رو پرت کنه تو بغلم و شروع کنه به گریه کردن و هی پشت سرهم جمله دوست دارم رو تکرار کنه و هی بگه من تورو میخوام اونا رو نمیخوام!نفسم تویی ...
میدونین،واقعیت اینه که احتمالا هیچ کدوم اینا اتفاق نمیوفته.بهتون میگم چی میشه.
معمولا در همچنین موقعیتهایه که آدم میخواد خودش رو مثل روشنفکرها نشون بده و از هرگونه تحجر دوری کنه.بنابراین من هم درحالی که یه قیافه متفکرانه به خودم گرفته ام و در چشمان زنم طوری خیره شدم که تا ته کاسه چشمش رو هم میتونم ببینم.بدون هرگونه حرکتی در صورت و درکمال بیتفاوتی ازش میپرسم که چرا این کار رو کردی؟
خب طبق معمول اون هم احتمالا وقتی خونسردیه من رو میبینه یه دیالوگ کاملا کلیشه ای رو بیان میکنه:ببین خودم هم نمیدونم چی شد!حتی الان که بهش فکر میکنم از خودم بدم میاد.اصلا نمیتونم قبول کنم که همچین کاری کردم.دست خودم نبود انگار.الان هم از روی تو خجالت میکشم.به خدا غلط کردم ...
بعد از اینکه باب گفتگو باز شد من بازهم برای اینکه نهایت روشنفکریم رو به رخ بکشم بهش میگم:
خب حالا لذت هم بردی یا نه؟
اینجا چون هنوز زنم اونقدر روشن فکر نیست که حقیقت رو بگه یا شایدم بترسه که بگه احتمالا میگه:
نه به خدا!میدونی اصلا لذتی که با تو میبرم با اون نمیبرم.برای همین هم نمیدونم که چرا این کار رو کردم!
برای اینکه خسته نشین ادامه دیالوگهای کلیشه ای رو حذف میکنم.فکر کنم خودتون میتونین ادامه دیالوگها رو حدس بزنین.از این دیالوگهای روشنفکرانه روانشاسانه که سعی میکنن هرچی تو دل طرف هست بکشن بیرون و دلگرمیش بدن و بهش بقبولونن که کاری که کرده طبیعی بوده و از این حرفا.فقط نتیجه این دیالوگها میدونین چی میشه؟خب من الان فقط ماهی یک بار میتونم با زنم سکس داشته باشم.ولی خب خیلی مهم نیست.مهم اینه که من با کمی روشنفکری و درایت و روانشناسی تونستم اون بحران رو کنترل کنم و زنم رو نگه دارم.
پ.ن۲:شخصیت این داستان با شخصیت نویسنده لزوما یکی نیست.بنا براین دخترانی که قصد ازدواج با منو دارن فکر نکنن میتون هرغلطی دوست دارن بکنن!
پ.ن:بعضی وقتها همین طوری یه کلمات یا جمله هایی به ذهنم میاد.حالا میتونه تحت تاثیر محیط باشه ولی بیشتر برمیگرده به تفکراتم.بعد اگه بیشتر فکر کنم میتونم بسطتشون بدم یا بهشون اضافه کنم.این متن هم یکی از همین متنهاست که البته تصمیم دارم برعکس معمول که به ذهنم میاد و میره بدون اینکه جایی ثبت بشه تبدیلش کنم به یه داستان.
