تبليغاتX
بی فایده

بی فایده

بالاخره یه برنامه زنده تلویزیونی دیدم که مجریش یکم از حدود معمولش خارج شد و تاحد زیادی رک و راحت حرفش رو زد.بعد از اخبار ساعت ۱۰ شبکه ۳ یک برنامه ای هست که اسمش رو هم نمیدونم و مجری این برنامه آقای حسنی هست.از همین برنامه هایی که افراد مختلف رو دعوت میکنن و باهاشون راجع موضوعی صحبت میکنن.امروز من به وسط برنامه رسیدم.مهمان برنامه سردار رادان فرمانده نیروی انتظامی تهران بود.خیلی خوشم اومد از حسنی.بعد از تعاریفی که از برنامه شب شیشه ای شنیدم و بعد از دیدن شبهای شیشه ای دیدم که آقای رشید پور علی رغم تعاریف عین بقیه مجری هاست و حرف خاصی نمیزنه.ولی امشب خیلی خوشم اومد و البته سوالاتی هم برام ایجاد شد مثل اینکه این برنامه چطور از سیمای جمهوری اسلامی پخش میشه.تلویزیونی که برنامه "به اسم دوکراسی" رو پخش میکنه و اینکه آیا به این مجری اجازه میدن که تا آخر انقد راحت حرف بزنه؟به هرحال کسانی که مایلن این برنامه رو ببینن فردا شب هم بعد از خبر ۱۰ با همین سردار رادان قراره راجع به طرح برخورد با اراذل و اوباش صحبت کنه.میتونین خودتون ببینین.
نکته جالب این بحث جایی بود که حسنی با تشریح صحنه هایی که خودش دیده از برخورد بد نیروی انتظامی با بد حجابان مثل برخورد فیزیکی و فحاشی برای رادان توضیح داد که برخورد عوامل نیروی انتظامی خیلی زننده و بده.و جواب رادان بسیاد جالب بود.چون برعکس موارد پیش انکار نکرد.نه اینکه قبول کنه که نیروهای انتظامی این طور برخورد میکنن.عین جوابش این بود:"ما قبلا حدود رو مشخص کردیم و گفتیم که چه پوششهایی اشکال دارن.پس اطلاع رسانی شده.بعد از این ما با کسی شوخی نداریم!" و خب دیگه لازم به توضیح نیست که ما با کسی شوخی نداریم در جواب حسنی یعنی اگه لازم باشه کتک میزنیم، فحاشی میکنیم و ... . 
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 0:1  توسط حنیف   | 

آه،عزیزم
خوشحال باش
دیگه چیزی نمونده!
فقط دو حس
فقط دو مرحله
خبر خوب:
"امروز یکی دیگه از احساساتم رو فراموش کردم:هرروز میل هام رو چک کردن به امید دیدن میلی از تو.از همه زودتر باز کردن میلهای تو حتی اگه میلی از بهشت داشته باشم!"
حالا دیگه میتونی راحت باشی
منو میبخشی که یکم طول کشید
ولی باور کن کار سختی بود!
من میدونستم که از عهدش برمیام
همون طور که تو گفتی
من از خیلی از خواستن هام گذشتم
همین طور که از تو
حالا میتونی با خیال راحت
توی یک کافه بشینی
ویک آب پرتقال خنک بنوشی
فکر کنم خدا هم باماست
چون اگر تو دسترسی به اینترنت داشتی که این طوری نمیشد
حالا دیگه فقط دو حس مونده
دو احساس خاص
دارم روشون کار میکنم
ولی اینا دیگه خیلی سختن
چطور میتونم حس خوب بودن تو رو در خودم از بین ببرم
شاید با تصور اینکه تو یک جادوگری که در جلد فرشته ها فرو رفتی
باور کن کار سختی پیش رو دارم
ولی نگران نباش
چون حس دلسوزی رو میتونم از بین ببرم
ولی خوب بودن تو؟
به نظرت اگه ازت متنفر بشم چطوره؟
ببین من چقدر احمقم!
بازم دارم سوالهایی ازت میکنم که از خودم باید بپرسم
چطور میتونم؟
خب باشه
عیب نداره
این یک حس کاری نمیتونه بکنه
مطمئن باش
همون طوری که خیلی های دیگه هم این حس رو نسبت به تو دارن
حالا دیگه نسبت به هم بی حسیم!
حالا دیگه آزادیم!
حالا دیگه ترسی نداریم از این که آزادیمون رو از دست بدیم!
حالا دیگه ناراحت نمیشیم وقتی باهم حرف نمیزنیم!
چون دلیلی برای حرف زدن نداریم
خوشحال باش
به هدف نزدیک میشویم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 12:0  توسط حنیف   | 

بازهم یک تکه دیگه از داستان به ذهنم اومد.البته این ها همش تیکه تیکن بعد باید مرتبشون کرد وبه ترتیب چیدشون.به هرحال در پی نوشت میتونین بخونینش.

پ.ن:یادمه یه دفعه یکی از دوستان که سعی داشت توجه من رو به تمام جوانب ازدواج و زندگی متاهلی جلب کنه از من پرسید:
-اگه یه روز بفهمی که زنت با یه نفر رابطه جنسی داشته چی کار میکنی؟
خب منم که انتظار یه همچین سوالی رو نداشتم طبیعیه که یه لحظه گیر کردم و به فکر رفتم.خب شما چی فکر میکنین؟فکر میکنین من ممکنه چی کار کنم؟
در حالی از عصبانیت تا فیها خالدونم گر گرفته یهو بپرم تو آشپزخونه یه کارد بردارم و زنم رو به سزای عملش برسونم.یا مثل قاتلین خونسردی که در بعضی فیلمها میبینیم بدون اینکه واکنش هیجای زده ای نشون بدم بهش بگم :چایی میخوری؟ و بعد به آشپزخونه برم و توی چاییش کمی داروی نظافت بریزم تا از دست یه زن لاابالی خلاص شم.یا اینکه درحالی که از عصبانیت تمام تنم میلرزه سرش داد بکشم و به دوتا چک و لقد ختمش کنم و تهدیدش کنم که اگه یه باره دیگه این کار رو بکنه هم خودشو میکشم هم طرف مقابل رو.شایدم بزنم زیر گریه و به حالت قهر از خونه برم بیرون که بعد چند وقت زنم با موبایلم تماس بگیره و درحالی اظهار ندامت و پشیمانی میکنه بهم التماس کنه که برگردم پیشش و وقتی میام خونه یهو خوش رو پرت کنه تو بغلم و شروع کنه به گریه کردن و هی پشت سرهم جمله دوست دارم رو تکرار کنه و هی بگه من تورو میخوام اونا رو نمیخوام!نفسم تویی ...
میدونین،واقعیت اینه که احتمالا هیچ کدوم اینا اتفاق نمیوفته.بهتون میگم چی میشه.
معمولا در همچنین موقعیتهایه که آدم میخواد خودش رو مثل روشنفکرها نشون بده و از هرگونه تحجر دوری کنه.بنابراین من هم درحالی که یه قیافه متفکرانه به خودم گرفته ام و در چشمان زنم طوری خیره شدم که تا ته کاسه چشمش رو هم میتونم ببینم.بدون هرگونه حرکتی در صورت و درکمال بیتفاوتی ازش میپرسم که چرا این کار رو کردی؟
خب طبق معمول اون هم احتمالا وقتی خونسردیه من رو میبینه یه دیالوگ کاملا کلیشه ای رو بیان میکنه:ببین خودم هم نمیدونم چی شد!حتی الان که بهش فکر میکنم از خودم بدم میاد.اصلا نمیتونم قبول کنم که همچین کاری کردم.دست خودم نبود انگار.الان هم از روی تو خجالت میکشم.به خدا غلط کردم ...
بعد از اینکه باب گفتگو باز شد من بازهم برای اینکه نهایت روشنفکریم رو به رخ بکشم بهش میگم:
خب حالا لذت هم بردی یا نه؟
اینجا چون هنوز زنم اونقدر روشن فکر نیست که حقیقت رو بگه یا شایدم بترسه که بگه احتمالا میگه:
نه به خدا!میدونی اصلا لذتی که با تو میبرم با اون نمیبرم.برای همین هم نمیدونم که چرا این کار رو کردم!
برای اینکه خسته نشین ادامه دیالوگهای کلیشه ای رو حذف میکنم.فکر کنم خودتون میتونین ادامه دیالوگها رو حدس بزنین.از این دیالوگهای روشنفکرانه روانشاسانه که سعی میکنن هرچی تو دل طرف هست بکشن بیرون و دلگرمیش بدن و بهش بقبولونن که کاری که کرده طبیعی بوده و از این حرفا.فقط نتیجه این دیالوگها میدونین چی میشه؟خب من الان فقط ماهی یک بار میتونم با زنم سکس داشته باشم.ولی خب خیلی مهم نیست.مهم اینه که من با کمی روشنفکری و درایت و روانشناسی تونستم  اون بحران رو کنترل کنم و زنم رو نگه دارم.

پ.ن۲:شخصیت این داستان با شخصیت نویسنده لزوما یکی نیست.بنا براین دخترانی که قصد ازدواج با منو دارن فکر نکنن میتون هرغلطی دوست دارن بکنن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 11:57  توسط حنیف   | 

دیروز دلم هوای امروز را کرده بود.ولی تو حتی یک کلمه گرم نکردی که من بخورم با دندانهای کرم خورده.یادش به خیر با هم نسکافه خوردیم در شب سرد زمستانی طوری که برفها از خجالت آب شدند.مادرم میگفت بهار بوی خوبی دارد.نمیدانم هرچه زور میزنم خودکار آبیم سیاه نمینویسد.شاید فردا یک خودکار قرمز بخرم که سبزش مانند لبهای سرخ تو باشد.باید تا سهمیه ام تمام نشده یک جرعه بنزین به یادش بنوشم.فردا رفتم که نان بربری بخرم ولی دیدم از سال بعد به جای بربری نان فانتزی پخت کرده بود مثل یک تکه نان.یادش به خیر مادربزرگم میگفت دستهای تمیز بهتر از پژو ۲۰۶ است.من نمیدانم چرا مردم از ماهی قرمز مینالند؟مگر به آغاز فصل سرد ایمان ندارند؟پس تکلیف تو چیست که پی لقمه ای نان در جستجوی نمو هستی.من هم به آینده میگویم که درباره من فکر کند.دوست ندارم آینده من مثل فردا یا پس فردا باشد.خاطراتم را دیروز در تشت قرمز لگد کردم تا بوی کهنگی نگیرند.یادم خواهد آمد که دیروز از فردا مثل امروز از دیروز میماند.دارم فکر میکنم که اگر بر حسب تصادف با ماشین بنز چکار کنم؟مگر هر راننده چند چرخ دارد که بخواهد سه تایش را به تو بدهد؟حتی اگر موهایت به سبک مینیمالیسم ماتریالیسم از گوش چپت دهانت را ببویند مبادا گفته باشی دوستت دارم!من نیز گاهی به آسمان نگاه میکنم نه به ستاره هایی که شبیه چشمان تو هستند به قناری که در قفس نوک مدادی رنگش روی زمین پشت یک کمد قایم شده که کسی نبیندش.پس ببین من چطور به تمام زمین پشت کردم طوری که ماه از خورشید خواستگاری کرد.باید بروم به جایی که هیچ جا نیست.شاید هم بروم یک سوسیس پنیر با نوشابه مشکی شده از اشکهایم نذر امامزاده صالح کنم.باید خواهم رفت...
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 11:47  توسط حنیف   | 

سهمیه بندی بنزین سنگ قبری برای دولت خواهد شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 15:7  توسط حنیف   | 

خب راستش من از اون آدمایی نیستم که دقیقا ثانیه،دقیقه،ساعت،روز،ماه و سال اولین باری که عشقشون رو دیدن یا بهش ابراز عشق کردن یادم بمونه.همین که میدونم چه سالی بوده هنر کردم.میدونین بعضی ها هم میگن عشق از هر چیزی سوزاننده تره ولی به نظر من آب جوش یا بخار آب بیشتر میسوزونه تا عشق.شاید هم به خاطر همینه که بعضی وقتها شک میکنم که اصلا من عاشق شدم یا نه؟یادمه که یکی از دوستام میگفت یه دفعه که میخواسته عشقش رو بره شهرستان برای بدرقش که رفته ترمینال بعد تا خونه پیاده اومده.یعنی یه چیزی حدود سه ساعت پیاده! شاید من اگه جای اون بودم اصلا حالش رو نداشتم برم بدرقه چه برسه به این که این همه راه رو پیاده برم!...

پ.ن:بعضی وقتها همین طوری یه کلمات یا جمله هایی به ذهنم میاد.حالا میتونه تحت تاثیر محیط باشه ولی بیشتر برمیگرده به تفکراتم.بعد اگه بیشتر فکر کنم میتونم بسطتشون بدم یا بهشون اضافه کنم.این متن هم یکی از همین متنهاست که البته تصمیم دارم برعکس معمول که به ذهنم میاد و میره بدون اینکه جایی ثبت بشه تبدیلش کنم به یه داستان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 15:3  توسط حنیف   |