تبليغاتX
بی فایده

بی فایده

بابا حواس باسه آدم نمیزارن که!!!
هی میخواستم روز ۲۹ فروردین یه چیزی بنویسم و بگم که یک سال از نوشتن اولین مطلبم گذشت ولی انقدر تو تکلیف و امتحان و پرزنتیشن درگیر شدم که اصلا یادم رفت.الانم خیلی حالشو ندارم زیاد بنویسم.فقط همین که یک سال پیش در چنین سه روز پیشی(آهنگ تایم پینک فلوید در برنامه تقویم تاریخ داره پخش میشه!) برابر با چندم ماه چندم ۲۰۰۶ میلادی مصادف با نمیدونم یه روزی از یه ماهی از یه سال قمری اولی پست من در این وبلاگ نوشته شد.میخواستم دوباره بزارمش اینجا ولی حالشو ندارم.هرکی میخواد بره بخونه!فقط همین قدر بگم که اون چیزی که قصد داشتم و تو اون پست نوشتم نشد! یعنی نه اینکه پشیمون باشم که اینجوری شد ولی اونجوری که نیت کرده بودم نشد!(احتمالا وضو نداشتم یا قلبم پاک نبوده) یه دلیلش میتونه این باشه که خودم همون اوایل آدرس وبلاگم رو به خیلی ها دادم و باعث شدکه نتونم هرچی میخوام بنویسم! در ضمن از نوشته های ۳ ،۴ ماه اولم خیلی خوشم نمیاد.حتی میخواستم برشون دارم ولی دیدم بالاخره اون موقع اونجوری بودم دیگه ...
ولی خودم شکسته نفسی رو میزارم کنار و میگم که مثل محصولات صا ایران روز به روز بهتر از دیروز شدم ظاهرا!
میخوام به مناسبت سال نو و یک ساله شدن وبلاگ یک سری شیرین کاریهایی بکنم! یکیش اینه که میخوام یک وبلاگ به زبان فرانسه راه بندازم.طرحشم تو ذهنمه.میخوام یک داستان بنویسم توش.و برای اینجا هم یک دفعه گفتم که میخوام تغییرات بدم احتمالا همون تغییرات انجام میشه! فقط هنوز از شر این درسا راحت نشدم.سر فرصت این کارا رو انجام میدم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 10:57  توسط حنیف   | 

فقط یک عضو در بدن وجود دارد که به مرور زمان (بالا رفتن سن) اسمش تغییر میکند!
فقط یک عضو در بدن (این عضو در جنس مذکر وجود ندارد) وجود دارد که بود و نبودش باعث عوض شدن پیشوند جنس مونث موقع نام بردن میشود!

پ.ن: این که میگن آدم در شرایط سخت استعدادش گل میکنه یا اختراعات و اکتشافات در اثر کمبود و سختی به وجود میاد راسته.چند وقت پیش که مریض شده بودم (چرک کردن لوزه ها) قورت دادن هرچیزی حتی آب دهنم هم همراه با درد و سختی بود.همین باعث شد که به یک توانایی جدید و خیلی باحال دست پیدا کردم.حالا میتونم مایعات رو طوری بخورم که هنگام رد شدن از گلو از قسمت یک سوم قسمت فوقانی گلو مستقیم به مری فرود بیان!!! یعنی برخورد کمتری با لوزه ها داشته باشن.خیلی کار جالبیه!یعنی فرم زبان رو طوری میکنم که مایعات با تماس با سق دهان و گلو به پایین برن!!!
پ.ن۲: تا حالا فقط اسم لوزه رو شنیده بودم ولی الان میدونم جاش کجاست!
پ.ن۳: کلی احساس جوونی کردم بعد این مریضی چون فهمیدم که این مریضی بیشتر برای بچه های بین ۳ تا ۷ ساله پیش میاد!
پ.ن۴:من اگر به کامنتی بخوام جواب بدم در کامنت دونی خودم جواب میدم.اینو برای این گفتم چون ظاهرا مرسوم اینه که تو وبلاگ کسی که برات کامنت داده جواب بدی.ولی من اینکه تو وبلاگ خودم جواب بدم رو بیشتر دوست دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 9:50  توسط حنیف   | 

بازم یک بازی ... !
من نمیدونم چرا از شنیدن این بازیها انقدر احساس بدی بهم دست میده.همون احساسی که تو بازی شب یلدا توضیح دادم.یکی نشسته از خودش بازی در وکنه بقیه رو میزاره سر کار.فردا پس فردا انواع بازی ها روونه بازار میشه:پنج تا غذای مورد علاقه،۵ تا ماشین مورد علاقه،۵ تا ... .آخه من نمیدونم از این که بقیه بدونن ۵ آرزوی من چیه چی گیرشون میاد؟مثل شب یلدا از این ۵ تا اعتراف منو بدونن چی گیرشون میاد؟به نظرم یک چیز.اونم اینه که بفهمن نویسنده وبلاگ مورد نظر چه جور آدمیه؟و آیا واقعا با این چیزا میشه فهمید که نویسنده چه جور آدمیه؟
ولی خب از اون جایی که اسم این وبلاگ بی فایده است و این بار من از طرف کسی دعوت شدم که فقط در حد خوندن وبلاگش(قورباغه درختی)  می شناسمش در این بازی شرکت میکنم!
فقط باز باید یه گیر بدم که منظور از آرزو اصلا چی هست؟بعد من یک عالمه آرزو دارم چه طور میتونم ۵ تا شو گلچین کنم و بنویسم.تازه آرزوها رو میشه به کوتاه مدت و بلند مدت تقسیم کرد.بعدشم آرزوها میتونه در مورد خودت باشه یا در مورد بقیه من کدوم رو باید بنویسم؟با این حال:

  1. آرزو دارم هر چه زودتر زبان فرانسه و بعدش انگلیسیم توپ شه که اینجا هی به تته پته نیوفتم.
  2. آرزو دارم ایران کشور پیشرفته ای بشه که به تبع اون وضع معیشتی مردم خوب بشه و کمتر اختلاف طبقاتی و فقیر وجود داشته باشه.
  3. آرزو دارم بتونم کنترل کامل بر خودم داشته باشم.یعنی مثلا در مواقعی که حالم خوب نیست بتونم سریع برگردم به حال عادی یا بیشتر از پیش بتونم از عصبانی شدنم جلوگیری کنم.(البته کسانی که منو میشناسن میدونن که من کم عصبانی میشم ولی خب بازم زیاده)
  4. آرزویی که همیشه داشتم و فکر کنم دیگه بی خیالش شدم چون ظاهرا نمیشه این بوده که مثل بعضی از آدمایی که میشناسم بتونم جو یک جمعی که به خاط مسئله ای ناراحتن عوض کنم.یا به عبارتی بتونم آدما رو سر ذوق بیارم و شاد کنم.
  5. آرزو دارم خیلی راحت بمیرم یعنی با مریضی و بدبختی نمیرم.یعنی یه دفعه ای بمیرم.یعنی از موقعی که معلوم میشه باید بمیرم تا نفس آخر بیشتر از ۲،۳ دقیق طول نکشه.

برای اینکه از روال بازی خارج نشم ظاهرا باید چند نفر رو دعوت کنم.(راستی این عدد ۵ به خاطر چیه؟به نیت ۵ تن!)بنابر این من از گوسپندانه ای ها ،یک فنجان قهوه ای ها ،حرفهایم با علی  و مردم شهر بی لبخند دعوت میکنم.بدیهی است چون خودم خیلی از این بازی خوشم نمیاد اونا هم میتونن شرکت نکنن.یا هرچی دوست دارن بنویسن.

پ.ن:این آخرین باری است که من در همچین بازی هایی شرکت میکنم.دوستان عزیز لطفا از من دعوت به بازی نکنن که نخوام شرمنده کسی بشم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 20:52  توسط حنیف   |