تبليغاتX
بی فایده

بی فایده

برای هرچه هسته ای تر شدن مردم ایران دستورات زیر به سازمانهای مربوطه ابلاغ میگردد:

  1. صدور شناسنامه عند المطالبه برای کسانی که نام فامیلی "هسته ای،کیک زرد،چرخه،سانتریفیوژ،اورانیوم۲۳۵ یا ۲۳۸،انرژی هسته ای حق مسلم ماست" برای خود انتخاب میکنند به مقدار مورد نظر شخص متقاضی با شماره رند و رایگان به صرف نهار و شیرینی.(سازمان ثبت احوال)
  2. تدراک و تهیه وسائل لازم از بازار برای تولید انرژی هسته ای و پخش آنها در مدارس سطح ابتدایی تا دانش آموزان از همان بچه گی بتوانند انرژی هسته ای تولید کنند و با آن آشنا شوند.(وزارت آموزش و پرورش)
  3. عدم هرگونه برخورد با هرگونه هسته پارتی(به پی نوشت مراجع شود) و برخورد شدید با مهمانی های مشابه مثل ایکس پارتی و ... .(نیروی انتظامی)
  4. پخش بمب هسته ای در مقیاسهای کوچک به جای سیگارت و نارنجک جهت لذت بردن مردم از مراسم چهار شنبه سوری.(نیروی انتظامی)
  5. نصب یک دستگاه انرژی هسته ای در روستاهایی که هنوز آب و برق ندارند.(وزارت جهاد و سازندگی)
  6. برخورد و جمع آوری تمام عوامل فروش غیر قانونی کوپون های انرژی هسته ای.(شهرداری تهران)
  7. تولید برنامه هایی با محتوای هسته ای مثل:چگونه با انرژی هسته ای نیمرو درست کنیم؟،چطور اورانیوم خود را برای عید رنگ کنیم؟،بدون انرژی هسته ای هرگز،شبهای هسته،انرژی هسته ای در یک دقیقه و ... برای پخش از تلویزیون و رادیو.(سازمان صدا و سیما)
  8. تامین بودجه تحقیقاتی برای تولید پیکان با سوخت هسته ای.(وزارت صنایع و معادن)
  9. تعویض بوق انتظار برای برداشتن گوشی تلفن با ترانه:" قطارم ترمز نداره وای که چقدر تند میره ...".(وزارت پست و تلگراف و تلفن)
  10. پخش رایگان نشاء اورانیوم به تمام مردم جهت کاشتن آن در باغچه های منازلشان.(وزارت کشاورزی)

پ.ن۱:توضیح هسته پارتی:اخیرا در شهر تهران مشاهده شده که جوانان اهل حال به جای ایکس پارتی،هسته پارتی میگیرند.چون معتقدند که مقدار بسیار ناچیزش خیلی بیشتر از تعداد زیادی ایکس فاز میده و چون تولید داخل هست ارز از مملکت خارج نمیشه.
پ.ن۲:عید همگی مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 5:59  توسط حنیف   | 

اگر کسی از من بپرسه که به نظرت من بیام خارج یا نه؟
بهش میگم من نمیتونم به کسی بگم بیاد یا نه.هر کسی با توجه به روحیات،تفکرات،اهداف و ... خودش ممکنه براش اینجا بهتر باشه یا بدتر.
ولی دو تا جمله کلی میتونم بگم که قبلا هم میدونستم ولی الان بیشتر قبول دارم:

  1. آسمان اکثر جاها آبی است.
  2. اگه بهترین دانشگاه دنیا قبولت کنه با بهترین مزایا و حقوق ولی خودت نخوای هیچی نمیشی ! اگر هم در بدترین کشور دنیا زندگی کنی و در بدترین شرایط به هرچی بخوای میرسی به شرطی که خودت بخوای!یا به عبارتی جمله معروف "خواستن توانستن است".

البته این نظر منه!

پ.ن:تو فکرم که یک تغییرات اساسی تو این وبلاگ ایجاد کنم.شاید از سال جدید.مثلا شاید به جای اینکه خودم بنویسم،حقوق نوشتاری این وبلاگ رو واگذار کنم به چند نفر دیگه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 3:25  توسط حنیف   | 

پشت جلد آخرین کتاب ترجمه پدر،جایی که معمولا یه شرحی کوتاه از کتاب میدن یه جمله هست که خیلی خوشم میاد ازش:
"هر ایسمی نطفه ای از فاشیسم را در درون خود پرورش میدهد"
من خودم هنوز کتاب رو نخوندم ولی فکر کنم کسایی که به مباحث اجتماعی،سیاسی یا حتی فلسفی علاقه دارند خوششون بیاد.نویسنده کتاب میشل بن سایق است که یک مبارز دورگه فرانسوی-مراکشیه که به شیوه جنگهای پارتیزانی چه گوارایی در دهه هفتاد میلادی با رژیم نظامی آرژانتین مبارزه میکرده.الان از اعضای فعال جنبش های نوین اجتماعی-سیاسی در آمریکای لاتین و اروپاست و ساکن فرانسه است.اگه کسی میخواد این کتاب رو بخونه بهش پیشنهاد میدم کتاب اولی که پدرم از این نویسنده ترجمه کرده رو بخونه به نام "میشل بن سایق ـمبارزه،مقاومت و زندگی".چون تو این کتاب با زندگی این شخص آشنا میشین و همچنین طرز تفکرش.اسم کتاب دوم هم که تیتر این مطلبه.

پ.ن۱:دیدم آرش داره هی راه به راه برای این و اون تبلیغ میکنه گفتم چرا من برای کتاب ترجمه پدرم تبلیغ نکنم!
پ.ن۲:چه قدر سخته با یک انگشت مصدوم تایپ کردن!

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 10:0  توسط حنیف   | 

چند شب پیش یکی از بچه های محل به اسم ناصر زاغی زنگ زد به گوشکوبم.کلی کف کردم.گفتم جون داداش وضعت توپ شده که زنگ میزنی؟
گفت:بابا خبر نداری مگه چه خبره تو میدون؟
گفتم:نه داداش چه خبره؟
گفت:جون داداش اسمال آقا انرژی هسته ای آورده تو بقالیش داره میفروشه به ملت!
گفتم:برو ناصر.تو که میدونی من کسی رو که سرکارم بزاره ... .
گفت:به سیبیلت قسم راست میگم خودت بیا ببین.صبحهای زود قبل از شیر پخش میشه.تازه اسمال میگفت اصلا شاید شیر رو هم بیخیال شه.میگفت فعلا نون تو هسته است!داداش تو میدونی این چه هسته ای که انقدر براش دارن جون میکنن؟عباس لاته میگفت اگه یکم از اسمال آقا بگیری تا آخر عمرت بزنی تو رگ همینطور تو فضا باشی.یعنی بد جوری فاز میده.
گفتم:حالا بزار برم ببینم جریان چیه بعد بهت میگم.
سرتون رو درد نیارم.فردا صبحش قبل از کار رفتم دم بقالی اسمال آقا.دیدم اوه اوه چه صفی کشیدن مردم !اکبر ریزه هم تو صف بود.گفتم:نفله تو که شب انقدر میکشی که تا لنگ ظهر کله ای که چی شده این موقع اومدی تو صف؟
گفت:داداش شنیدم اگه یکم از همینایی که اسمال آقا میرفوشه بریزی تو منقل تا زمان بوق منقلت فاز میده.
من دیدم اگه بخوام تو صف وایسم به کار نمیرسم.از بخت خوب با اسمال آقا یه بده بستونایی داشتم.همینطوری رفتم تو.سلام کردم.اسمال آقا داشت با مشتری چک و چونه میزد:عزیز جان نمیشه باید به بقیه هم برسه.حالا تو فعلا این یک مثقال رو بگیر بعدا اگه موند برات میزارم کنار.سلام داداش خوبی؟
-چاکر اسمال آقا.داش اسمال داستان چیه؟چیه این همه گرد و خاک کردی؟
-عزیز انرژی هسته ای دارم. میخوای یکی دو مثقال هم به تو بدم؟
-دمت گرم دیگه داش اسمال.ما که هنوز انقدر مخمون نگوزیده که ندونیم انرژی هسته ای چیه؟مرد حسابی انرژی هسته ای کلی بند و بساط داره.مگه ماست که بیاری تو بقالی بفروشی.بعدشم مثقال پثقال هم که میگی مال چیزه دیگه ای که خودت میدونی من استادم.
-نه جون تو.این همون انرژی هسته ای که تو تیلیوزیون میگن.چون خیلی قوی هم هست مثقالی میرفوشم.میدونی که پسرم تو دبستان آقا فریدون درس میخونه.آقا یه روز اومد مغازه گفت بهم پول بده.گفتم توله سگ تو که همین هفته پیش پول گرفتی دیگه پول میخوای چی کار؟گفت باید یه آزمایشی انجام بدم برای همین یک سری لوازم باید از بازار بگیرم.گفتم حالا چقدر میخوای؟گفت یه ۱۰۰۰۰ تومان بدی بسه.خلاصه رفت و وسایل رو خرید آورد خونه.یه دو سه ساعتی باهاشون ور رفت.بعد اومد گفت تموم شد.گفتم چی تموم شد؟گفت الان دیگه میتونی با خیال راحت زندگی کنی.من به چرخه سوخت هسته ای دست پیدا کردم.گفتم این همه زور زدی که با هسته چرخ درست کنی؟خوب میگفتی میرفتم از مجید ترشی برات یه چرخ میگرفتم.گفت نه بابا این فرق میکنه با این یه کارایی میشه  کرد که نگو.گفتم بینم چقدر از این هسته مسته ها داری؟گفت هرچی بخوای.منم گفتم بیارم مغازه برفوشم به مردم.خداییش نه اینکه به خاطر سودش این کار رو بکنم.گفتم این که انقدر چیزه خوبیه خوب چرا بقیه نداشته باشن.حالا چقدر برات بزارم کنار؟
-جون اسمال آقا راست میگی؟بابا دم پسرت گرم.خوشم اومد.پوز این خارجی ها رو زد.ایول داره بابا.فکر کردن اگه دو تا نیروگاه رو ببندن ما بی خیال میشیم.داش اسمال برای من یه یک کیلو بزار کنار ما هم یه کاسبی راه بندازیم.حالا فی چند هست؟

خلاصه که اینا رو برای این گفتم که اگه یه موقعی اومدین پارک ولنتاین دنبال یه چیزی که فاز بگیرین.از هرکی بپرسین سعید هسته کجاست بهتون میگن.همه چی دارم.ولی خب از اون روز تا حالا بیشتر مشتری ها دنبال هسته بودن.جون داداش چیزی قاطیش نمیکنم.صد در صد خالصه.

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 20:14  توسط حنیف   | 

وقتی که نوشته هات ته میکشن و هرچی زور میزنی چیزی به ذهنت نمیاد که بنویسی بهترین کار اینه که بری سینما یک فیلم که خیلی مطرح شده رو ببینی و بعد بیای راجع به اون بنویسی.

بله هفته پیش رفتم فیلم Pan’s Labyrinth  (ترجمه فارسیش رو گفتن "هزارتوی پن") رو دیدم.فیلم ساخته کارگردان مکزیکی گیلرمو دل تورو است.برنده جایزه ویژه جشنواره کن و نامزد 6 بخش در اسکار.من خیلی خوشم اومد از فیلم.یعنی از داستانش و طرز بیان داستان.فیلم دو بخش کاملا مجزا داشت.یک بخش در دنیای کاملا واقعی میگذشت و بخش دیگر در دنیای فانتزی.احتمال داره کسانی که فیلم دوست دارن اونم از نوع هنریش و کمی هم ادعاشون میشه از این فیلم به دلیل همون بخشهای فانتزیش خوششون نیاد.یکی از نکاتی که من خوشم اومده بود این بود که هر دودنیا رو درست عین خودشون نشون میداد.یعنی دنیای واقعی رو با خشونت های واقعی مثل صحنه ای که کاپیتان داستان با بطری مشروب دماغ مرد رو له میکنه یا زمانی که جلوی آینه لبش رو که پاره شده بوده با نخ و سوزن میدوزه.دنیای فانتزی هم که خب با موجودات عجیب و غریب و دنیای تخیلی.یک نکته جالب دیگه توی فیلم این بود که برخلاف اکثر فیلمهای دیگه تو این ژانر مثلا ارباب حلقه ها که دنیای جن و پری میخوان دنیای انسانها رو نجات بدن،دنیای جن و پری این فیلم اصلا کاری به دنیای انسان و اتفاقاتی که توش میوفته ندارن و فقط میخوان دنیای خودشون رو حفظ کنن.به نوعی شاید اصلا از دنیای انسانها خوششون هم نمیاد.موسیقی فیلم هم خیلی زیبا بود.درضمن فیلم به زبان اسپانیایی بود و زیرنویس داشت.داستان فیلم در مورد دختری که در دنیای واقعی با مادرش که از کاپیتان حامله است به محلی که کاپیتان در آن به همراه نیروهاش مستقر هستن میرن تا بچه که پسر هست اونجا به دنیا بیاد.کاپیتان یکی از نیروهای فرانکو (ژنرال فاشیست اسپانیا) است که به این مکان فرار کرده و اونجا با نیروهای مقاومت مردمی مبارزه میکنه و میخواد دوباره قدرت بگیره.در این محله که دختر قصه با دنیای فانتزی آشنا میشه و در حقیقت میفهمه که اون دختر پادشاه سرزمین جن و پریه و یک روزی ناخودآگاه به دنیای انسانها پا میزاره و دیگه راه برگشت رو پیدا نمیکنه و حافظه اش پاک میشه.حالا همه در اون دنیا منتظرن تا دختر برگرده و وارث تاج و تخت پدرش بشه.

اما چرا داستان فیلم برای من جذاب بود؟

برای اینکه منم مثل دختر توی فیلم به دنیای فانتزی علاقه دارم.همون چیزی که شاید خیلی ها مسخره کنن و بگن با این سن وهیکلش خجالت نمیکشه.من هنوز هم داستانهای هزار و یک شب رو دوست دارم بخونم.من حتی دوست دارم باور کنم که این دنیا وجود داره.دنیایی که توش هیچ کدوم از مسائل دنیای ما وجود نداره.من هنوز هم با خوندن داستانهای بچگی مثل حسن کچل که عاشق دختر پادشاه میشه و یک کلاه گیر میاره که وقتی میزاره سرش غیب میشه و با اون میره پیش دختره ذوق میکنم.من هنوز هم دوست دارم برای چندمین بار فیلم ارباب حلقه ها رو ببینم.اصلا هم کثر شانم نمیشه که بگم فیلم ارباب حلقه ها رو دوست دارم.برای اینکه اون فیلم هم نکاتی داره که به خاطر تخیلی بودنش شاید کسی متوجهش نشه.

در هر حال دیدن این فیلم رو به علاقه مندان سینما توصیه میکنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 8:10  توسط حنیف   | 

یه روز یه زن و شوهر جوون میخواستن برن دادگاه برای طلاق.بعد یهو میفهمن که ولنتاینه.تصمیم میگیرن اون روز رو به هم خرس با شکلات هدیه بدن و با هم حرفهای عشقولانه بزنن و فرداش برن از هم طلاق بگیرن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 20:30  توسط حنیف   |