چه کسی بو صدا زد: حنیف؟
آشنا بود آن صدا مثل صاحب رستوران.
مادرم در رستوران است.
و منوچهر و پروانه،وشاید همه مردم شهر.
شب آذر به آرامی دیگ آش از روی ثانیه ها میگذرد
و نسیمی سرد از یخچال آشپزخانه خواب مرا میروبد.
بوی سوختگی می آید:
دیگ آش پر از نخود های ته گرفته است.
شب خواهد شد
و به این دیگ آبگوشت
رستوران تعطیل خواهدشد.
باید الان بروم.
من که از پیشخوان رستوران با مشتریان این رستوران صحبت کردم
ظرفی خالی از غذای مانده ندیدم.
هیچ ظرفی،عاشقانه پاک نبود.
هیچ کس از دیدن یک ظرف تمیز مجذوب نشد.
هیچکس مگسی را در آشپزخانه جدی نگرفت.
من به اندازه سیفون سینک ظرفشویی دلم میگیرد
وقتی از پنجره میبینم کوبیده
-کباب خوشمزه ایرانی-
روی کمیاب ترین اجاق رستوران
ولو میشود.
چیزهایی هم هست،لحظه هایی پر اوج
(مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای تلویزیون بود که در بشقابش
یک مگس غذا میخورد.
وشبی از شبا
مردی از من پرسید
چقدر طول میکشه غذای من حاضر شه؟)
باید الان بروم.
باید الان تشتی را
که به اندازه تمام ظرفهای رستوران جا دارد،بردارم
وبه سمتی بروم
که سینک خوشگلم پیداست.
رو به آن ظرفشویی وسیع که همواره مرا میخواند،
یک نفر باز صدا زد:حنیف!
دستکشهایم کو؟
