تبليغاتX
بی فایده

بی فایده

من در این تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید
علف خستگی ام را بچرد.

سهراب سپهری

پ.ن:از کلیه دوستان تقاضا میشود در صورتی که برهء روشنی میشناسند به اینجانب میل بزنند.بعدشم فکر نکنین که کلمه تاریکی به معنی یآس و نا امیدی است بلکه به این معنی میباشد که لامپ اتاقم سوخته و در تاریکی به سر میبرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 2:40  توسط حنیف   | 

نمیدونم به خاطر اومدن بارون بود یا چون پاییز فصل مدرسه هست یا همینطوری یه مدت همش این شعر کتاب فارسی دبستان تو ذهنم میومد.گفتم اینجا بنویسم شاید شما هم بخواین یادی از کودکی بکنین.شاید شما هم بخواین برین یه گردش تو جنگلهای گیلان،۱۰ ساله بشین،نرم و نازک،بدوین مثل آهو،بپرین از سر جوب و دور بشین ز خانه.

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می پراندم سنگ ریزه
تا دهد بر آب لرزه.
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
"روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

"بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 3:59  توسط حنیف   | 

اولین جشنی که از زمانی که اومدم فرنگ برگزار شد،جشن هالووین بود.روزی که شبش هالووین بود از معلمه کلاس فرانسه پرسیدم این هالووین از کجا در شده و یعنی چه؟معلمه هم با شادی گفت متن امروز رو به همین مناسبت راجع به هالووین انتخاب کرده که با هم مرور کنیم.پس این چیزی که مینویسم از روی متن کلاس زبان میباشد و در حدی که من فهمیدم.بنابراین اگر اشتباهی بود به حساب نفهمی من بگذارید و متذکر شوید.

گویند که بین ملت سلت (celt)،گولوز ها (gaulois) ثروتمند ترین و پرجمعیت ترین بودن.سال گولوزها آخر تابستان که در حقیقت به الان میشه ۳۱ اکتبر(قدرت خدا اون موقع تابستون از ۳ماه بیشتر بوده!) تمام میشده.این ملت عقیده داشتندی که در این روز روح متوفانیانشون میتوانند به زمین آمده و در کنار خانواده باشندندی.در ابتدا این روز به روز سَمَن (samain) معروف بوده که بعدا به هالووین مبدل گشته.
عصر هنگام این ملت یک آتشی در شومینه خانه هایشان دایر میکردند و دور هم جمع میگردیدند.سپس یک سری آدمهای مقدس یا ریش سفید آن آتش را به نفس مسیحاییشون متبرک میکردندی.این برای سپاس از خدای خورشید و همچنین دور کردن روحهای شیطانی بوده.به رئیس هر خانواده یک ذغال از آن آتش اهدا میشده که با آن آتش شومینه خودشان را بروشنند و این آتش تا پاییز سال بعد باید حفظ میشده.این آتش مقدس برای دور کردن خطر از شومینه کاربرد داشته.
جشن سَمَن مهمترین جشن گولوزها بوده.در این روز تمام ده دور هم جمع میشدن و با هم آب جو و شراب و ... نوش جان میکردندی.گویند که این جشن حدود یک هفته تا ۱۵ روز به طول می انجامیده و در این مدت مردم برای خوش آمدگویی به روحها خودشون رو گریم میکردندی و البسه عجیب و غریب بر تن میکردندی.
کلمه هالووین بعد از سالیان دراز به این روز اطلاق گردیده و یک اسم انگلیسی میباشد.
یکی از غذاهایی که در ایرلند به عنوان شام در این روز سرو میشود کلکنون(callcannon) میباشد که عبارت است از سیب زمینی و یکی دوتا چیز دیگه(هر چی فکر کردم یادم نیومد چیه و خیلی هم مهم نیست چون تکیه جالبش در ادامه است).در ظرفی که این غذا سرو میگردیده یک حلقه،یک تاس،یک عروسک و یک سکه میانداختند و خوب هم میزدند که معلوم نباشد.موقع میل کردن این فرآورده عقیده بر ان هست که هرکسی که حلقه رو در بشقابش یا دهنش پیدا میکرده در طول آن سال ازدواج خواهد کرد هرکس که عروسک رو پیدا کند بچه دار خواهد شد،هرکس که تاس را بیابد هیچ وقت عروسی نخواهد کرد و هرکس که سکه را بیابد ثروتمند خواهد شد.
اما در باب ورود این مراسم به آمریکا روایت هست که بین سالهای ۱۸۴۶ تا ۱۸۴۸ که در ایرلند قحطی بوده و گرسنگی و بدبختی بیداد میکرده تعداد بیشماری از ایرلندی ها به آمریکا مهاجرت و بیدن ترتیب آمریکا رو مورد تهاجم فرهنگی دادن و یکی از جشنهای خودشون رو به آمریکایی ها غالب کردندی.
اما به نظر میاید که امروزه این روز بیشتر از اینکه به اصل خودش وفادار باشد موقعیتی برای تجارت و سود بردن است و بیشتر یک جشن اقتصادی است.چون در حدود یک ماه مانده به این روز یا شاید هم بیشتر لوازم هالووین به مغازه ها میاد مثل لباسهای ترسناک،مشعل،آبنبات و شکلاتهای هالووین،کدوهای هالووین،حتی پپسی نوشابه هایی با تبلیغ هالووین.
و در پایان باید گفت که این جشن بیشتر در آمریکا و کانادا و یک سری کشورهای اروپایی که در محدوده همون سلت بودن مثل ایرلند و ... انجام میشه و مثلا در فرانسه یا آلمان و اسپانیا به شکل همه گیر اجرا نمیشه.

+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 6:55  توسط حنیف   | 

-منو چند تا دوست داری؟
-۵ تا.
-همش ۵ تا؟این که خیلی کمه.فکر میکردم بیشتر از اینا منو دوست داشته باشی.
- حالا تا چند بلدی بشمری؟
-تا ۵.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 5:19  توسط حنیف   | 

-الو؟سلام.
-سلام‌‌،خوبی؟
-آره،خوبم تو چطوری؟
-بد نیستم.چه خبر؟
-هیچی سلامتی.تو چه خبر؟
-سلامتی.خب خوبی؟
-آره خوبم.تو چی کار میکنی؟
-منم خوبم.
(چند ثانیه سکوت)
-خودت خوبی؟
-آره.قربانت.
(چند ثانیه سکوت)
-خونواده خوبن؟
-آره اوناهم خوبن.
(چندین ثانیه سکوت)
-دیگه چه خبر؟
-دیگه سلامتی.تو خوبی؟
-میگذرونیم.
(چند ثانیه بیشتر سکوت)
-اوضاع رو به راهه؟
-آره بد نیست.مشغولم.
(یک دقیقه سکوت)
-خب دیگه کاری نداری؟
-نه قربانت تو کاری نداری؟
-نه به همه سلام برسون.
-تو هم همینطور.مرسی.
(چند ثانیه سکوت)
-خب.
(چند ثانیه سکوت)
-ام.
(چند ثانیه سکوت)
-خب دیگه من برم.کاری نداری؟
-نه قربانت.سلام برسون.
-سلامت باشی تو هم همینطور.
(آخرین ثانیه سکوت)
-خداحافظ.
-خداحافظ.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 3:38  توسط حنیف   | 

در راستای تحقق فرمایشات رئیس جمهوری مبنی بر داشتن ظرفیت 120 میلیونی برای ایران برنامه های زیر پیشنهاد میشود:

  1. از ورود کاندوم وقرصهای ضد بارداری و هرگونه وسیله ای در این ارتباط جلوگیری شود یا تعرفه ۱۰۰۰۰۰درصدی برای واردات گرفته شود.
  2. عملیات وازکتومی و نوپکتومی فقط روی مردان و زنان بالای 18 فرزند انجام شود.
  3. برای ذخیره سازی خوراک و منابع غذایی و مقابله باکمبود غذا حداقل ۶ ماه از سال ماه رمضان اعلام شود.
  4. واحد جمعیت و تنظیم خانواده از دروس دانشگاه حذف شده و به جای آن مدیریت بحران تدریس شود.
  5. به خانواده های بالای ۱۸ نفر یک هسته اهدا شود که بتوانند با انرژی آن زندگی کنند.
  6. از عید فطر تا عید نوروز به منظور تجدید قوا برای تولید مثل بین التعطیلین اعلام شود که بنا به این ماده هر ۱۲ سال یک بار تمام سال رو برای تولید مثل میشود صرف کرد.
  7. به خانواده های بالای ۱۸ نفر یک اتوبوس اهدا شود.
  8. خانواده های زیر پنج نفر به عنوان مشوش اذهان عمومی و برانداز محاکمه شوند.و برای درس عبرت سایرین به طور برعکس سوار الاغ کرده و در شهر بچرخانند.
  9. کویر لوت جهت اسکان جمعیت بازسازی شود.
  10. خانواده های بالای ۱۸ نفر میتوانند خارج از صف نان بگیرند.
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 3:34  توسط حنیف   | 

پرده ششم را کمی به بالا کشید.اولین بار نبود که برنامه اجرا میکرد ولی این دفعه فرق میکرد.این میتونست یک سکوی پرتاب باشه.جمعیت منتظر بود.مضراب پایین آمد...
                                                           ...
گوشت سرد با پیاز و تخم مرغ و ادویه باید خوب مخلوط بشه تا کباب ولو نشه رو اجاق.گوشت رو از سردخونه در آورده بود دستاش داشتن یخ میزدن.شاید این کار برای دستانی که باید به تار زخمه بزنه خوب نباشه.یاد فیلم های بروس لی افتاد که شاگردان هنرهای رزمی برای اینکه دستشون سفت شه مدام ماسه و شن رو میکوبیدن.ولی عضلات دستاش نباید سفت شن.شاید صدای سازش خشک بشه.
                                                           ...

چه ورزشی میکنی؟

بسکتبال.

ببین اگه میخوای ساز بزنی یه سری ورزشا رو نمیتونی انجام بدی مثل همین بسکتبال چون دستت رو خشک میکنه.
                                                          ...

چقدر لفتش میدی به جنب دیگه.مشتری رو که نمیشه معطل کرد.یه سرویس دو نفره بده.یادت باشه قبل از رفتن هم باید آشپزخونه رو تی بکشی.این کار ساز زدن نیست که بخوای حال کنی باید فرز باشی.

                                                          ...

استاد خیلی ممنون که وقتتون رو به من دادین.خیلی دوست دارم یه دفعه برام ساز بزنین و من گوش کنم.خارج از کلاس.یکی از دوستام هست که میخواد شروع کنه بهش گفتم من میام پیش شما خیلی ذوق کرد.میتونم شمارتون رو بدم با شما تماس بگیره؟

                                                         ...

هی پسر بیا اینجا ببینم.مگه نگفتم آشغالها رو باید دوشنبه شبا بزاری دم در؟حواست کجاست؟عاشقی؟

                                                         ...

ببین اگه میخوای بیای اینجا باید فکر کنی که دو سال اول اومدی تو زندان.باید کار کنی.اینجا با موسیقی نمیتونی زندگی کنی.شاید بعد از یه مدت که شناخته شدی بتونی ولی اولش نه.

                                                        ...

فکر کرد مهم نیست دو سال چی کار میکنه باید ازاینجا بره.فکر میکرد دیگه نمیتونه محیط اینجا رو تحمل کنه.تصور اینکه برای یه کنسرت یه کاست یا یه کار جدید چقدر مانع رو باید رد کنه خستش میکرد.باید میرفت جایی که آزادی رو تجربه کنه.جایی که بتونه راحت اون طوری که میخواد زندگی کنه.

از وقتی اومده بود اولین شبی بود که حس کرد خودش شده.به یکی از بچه هایی که تازه اومده بود رستوران برای کار گفته بود که کار آسونی نیست ولی اون هم چاره ای نداشت.بهش گفته بود اون هم دوست نداره این کار رو و دوست داره کار مورد علاقشو بکنه.موسیقی.ولی برای زنده بودن باید کاری میکرد.فقط برای زنده ماندن.بهای زندگی در کشوری که در ظاهر میتونه توش اونجوری که میخواد زندگی کنه اینه.زندگی بدون افتخار اینکه استاد موسیقیه.بدون اینکه کسی تو خیابون اونو ببینه و بگه سلام استاد.

                                                      ...

صدای تشویق جمعیت به معنی پایان برنامه اش بود.تعظیمی کرد و به پشت صحنه رفت.آرام کتش رو برداشت و با مسئولین برگزاری برنامه خداحافظی کرد.موقعی که داشت از در میرفت بیرون یه دستی به جیب کتش کشید تا مطمئن شه چک 700 دلاریش سرجاشه.
روز قبلش که پسره رو دیده بود با یه لبخند به پسر گفته بود که بهش زنگ زدن برای اجرای برنامه با یکی از خواننده های لس آنجلسی.از پشت لبخندش میشد غرور شکسته شده یک استاد موسیقی رو دید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 6:2  توسط حنیف   | 

یکی از مزایای اینترنت پرسرعت این میباشد که میتونی دوباره مجموعه شبهای برره رو باز بینی کنی.از اواسط رو به انتهای این مجموعه کیانوش که احتمالا معرف حضور همه است از هر کی که دم دستش بود  حتی از تماشاچی ها یه سوالی میپرسید که الان برای من پیش اومده:

شما نمیدونین من برای چی این جا موندم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 8:41  توسط حنیف   | 

تا حالا چه چیزی شما رو زیاد به وحشت انداخته؟
فیلمهای ترسناک،خدا،مردم،حیوانات وحشی،سوسک،موش و .... ؟
ولی چند روز پیش یکی از دوستان یه مطلبی برای من فرستاد که واقعا منو ترسوند.به نظرم خیلی وحشتناکه.بدون هیچ توضیحی خودتون ببینید.با تشکر از علی که این لینک رو برام فرستاد.

http://www.worldometers.info/

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 19:9  توسط حنیف   | 

در رو پشت سرش بست.شورتش هنوز خشک نشده بود.

پ.ن:باور کنید مطلب این پست همین بود.من خوب برای اینکه تجربه خودم رو بالا ببرم به وبلاگهای مختلف سر میزنم.مخصوصا به وبلاگهایی که هزاران جا لینک شدن و معلومه که یه حرفایی برای گفتن دارن.ولی خوب بعضیاشون از سطح فهم و شعورم خیلی بالاتره.باور کنین وبلاگهایی دیدم که پستهاشون یه چیزی تو همین مایه هایی که نوشتم.خیلی هم معروفن.یه سبکی دارن برای خودشون که من اصلا سر در نمیارم.انگار یه جمله یک خطی رو از وسط یه کتاب برداری.البته اگه کارتون درست باشه و مثل من بی فرهنگ و هنر نباشین باید بفهمین.خودشون فکر میکنم بهش میگن مینی مال،یا مینی نمال یا یه چیزی تو این مایه ها.منم گفتم یه چی بنویسم شاید یه خبری بشه.خیلی دارم زور میزنم که بفهمم این چه سبکیه؟و اصلا چه معنی میده؟برای تمرین تخیل خیلی خوبه.چون خودتون باید فکر کنین قضیه چیه؟کی به کجاست؟اینم برام شده عین موسیقی رپ که نمیدونم این روزا چه اصراری دارم که حتما درکش کنم و ازش لذت ببرم.به هر حال دوستان هنرمند منو به بزرگی خودشون ببخشن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 19:13  توسط حنیف   | 

دیشب خیلی بد خوابیدم.همینم باعث شد که خواب بدی ببینم.خواب سربازی.از این بدتر نمیشد.بعضی وقتها هم انقدر خواب آدم جدیه که نمیفهمه داره خواب میبینه.حالا فرض کنین من با هزار بدبختی سربازیمو تموم کردم و خواب ببینم که سربازم و یه گندی هم زدم که باید توبیخ بشم.هر کاری هم کردم نشد که دودرش کنم.در همین گیرودار یهو چشمم باز شد و با خوشحالی فهمیدم که خواب دیدم.تازه بازم که چشمامو بستم عین سریال ادامش پخش شد.ولی من که میدونستم خوابه دیگه خیالم راحت شد.حالا غرض از این همه مقدمه اینکه این خواب باعث شد یاد سربازی بیفتم و یکی از خاطرات رو اینجا بنویسم.الان خیلی خنده داره ولی اون موقع خیلی وضع خراب بود.

آموزشی که تموم شد با سه تا از بچه های گروهان یک افتادیم تیپ ۱.با مازیار که چون تختش بقل تخت من بود کاملا آشنا بودم و با هم از همون آموزشی رفیق شدیم.احمد هم تو گروهان یک بود ولی اونطرف،تو دسته لی لی پوت ها بود و از وقتی که افتادیم تیپ رفیق شدیم.
طبق مقررات تیپ افسرها باید به عنوان افسرنگهبان بعضی شبا کشیک وایمیستادن.اوایل ماهی یه دفعه بود ولی تغییر میکرد.حتی به هفته ای یه شب هم رسید.یه موقعی شبی دو افسر میموندن.بعضی شبا یه افسر و بعضی شبا هم سه تا.خاطره من مال یکی از همین شباست.تقریبا ۶ ماهی از اومدنمون به تیپ گذشته بود.من و مازیار سعی میکردیم با هم بیافتیم شیفتامونو.معمولا با بقیه عوض میکردیم که با هم باشیم.احمد هم که تونسته بود به خاطر کارش شیفت معاف شه.اون روز یادمه یه تولدی،چیزی بود.چون روز جمعه بود و من به مازیار گفتم بیا شیفتت رو بنداز جمعه که احتمالا مرخصی تشویقی میدن.اون هم قبول کرد.همه که هم از خداشون بود جمعه رو عوض کنن.خلاصه با هم موندیم پادگان.نماز عصر که شد رفتیم نمازخونه.نه من نماز میخوندم نه مازیار.ولی خوب معمولا سر این تولدها و جشنهای مذهبی امامی که میومد برای نماز جماعت که مال حوزه نمایندگی تیپ هم بود برای کسایی که تو نماز خونه بودن مرخصی تشویقی صادر میکرد.بالاخره هم پیش بینی درست بود و هرکدوم دو روز مرخصی تشویقی گرفتیم و کلی خوشحال که میارزید جمعه بیای تیپ و مرخصی بگیری.
یه توضیح هم بدم که نقش ما اون اوایل فقط خواب بود.یعنی در حقیقت ما باید به پستهای نگهبانی سرکشی میکردیم.که این پستها تقسیم میشدن به پستهای محوطه که تو محوطه تیپ بودن و برجکها که اطراف تیپ بودن.ما اون اوایل فقط تو روز یه سرکشی به پستهای محوطه میکردیم و بعد هم هوا که تاریک میشد خواب تا صبح.اون اوایل بابت شیفت شب یه روز هم استراحت میدادن(چون واقعا خسته میشدیم!) که بعد یه مدت کوتاهی برش داشتن(البته من تا موقعی که فرماندم نفهمیده بود ۳دفعه ازش استراحت گرفتم).ولی یه مدتی هم مجبور شدیم به پستهای برجک هم سرکشی کنیم ویه موقعی که انقدر ذلیل شدیم که پاسبخشی کردیم.کاری ندارم که چی میشد که این تغییرات رو انجام میدادن.
این خاطره مربوط به زمانی که یواش یواش میخواستن به افسرا سخت بگیرن.
ما طبق معمول بعد شام رفتیم برای خواب.قانونا باید تو خوابگاه پستیها میخوابیدیم ولی خوب چون از اولی هیچ افسری اونجا نخوابیده بود ما هم نمیخوابیدیم.البته دلایل برای مسئولین قابل قبول بود وگرنه که ... .ما یا تو خوابگاه دژبانی میخوابیدیم یا تو حسینیه یا اگر کسی کلید واحد محل کارش رو داشت تو واحد اون میخوابیدیم.که این کار غیر قانونی بود و اگه میفهمیدن کسی بعد از ساعت اداری تو واحد هست بدجوری اذیت میکردن.میتونستن حتی دادگاه نظامی هم بفرستن.برای همین باید خیلی پلیسی وارد واحد میشدیم و اگر چراغ روشن میکردیم یا سرو صدا میکردیم بد میشد.البته ما چراغ روشن میکردیم و یه پرده مینداختیم جلوی پنجره که معلوم نباشه.
مازیار تو دبیرخونه تربیت بدنی کار میکرد و من هم اون موقع تو برنامه و بودجه بودم.مازیار کلید تربیت بدنی رو داشت و قرار شد شب بریم تو دبیرخونه بخوابیم.هوا هم داشت یواش یواش سرد میشد و علا‌ءالدین ها روشن شده بود.
به پاسبخش اون شب گفتیم که اگه یه موقع افسر شب گیر داد که اینا کجان به ما زنگ بزنه تا بریم یگاه قرارگاه.افسر شب از رسمی های تیپ بود که معمولا به زور درجشون از گروهبانی بالا تر بود.یه افسر جانشین هم بود که درحقیقت فرمانده تیپ در ساعت غیر اداری بود که اون حداقل باید سرگرد میبود.ما با افسر جانشین کاری نداشتیم ولی در حقیقت باید تحت دستور افسر شب میبودیم.بگذریم.
رفتیم تو تربیت بدنی و بعد از یکم اختلاط و یه نخ سیگار جاها رو انداختیم و رفتیم برای خواب.شیفتمون هم درحقیقت یکی در میون بود.پستها دو ساعت به دو ساعت عوض میشد.پس در حقیقت یه پست رو من باید میرفتم سرکشی و پست بعدی رو مازیار.
تازه خواب رفته بودم که یه دفعه صدای تلفن در اومد.ساعت حدود ۱ صبح بود.من که حال نداشتم بلند شم برش دارم بعدشم تو تاریکی ممکن بود بیوفتم رو مازیار،برای همین یابو آب دادم.مازیار هم انگار حالشو نداشت جواب بده.بعد از اینکه قشنگ خوابمون رو پروند و بعد یه ۱۵،۱۶ تا زنگ مازیار به هزار تا فحش و بد وبیراه تلفن رو برداشت.معلوم شد که جناب افسر شب دنبال ما میگردن و میگه این افسرا کجان.خوشبختانه نوبت مازیار بود.منم برای اینکه خوابم بیشتر از این نپره اصلا هیچ تکونی نخوردم و حرفی نزدم.مازیار با قیافه کاملا شاکی(اونقدر تاریک بود که نمیتونستم ببینمش ولی شما هم میتونین قیافشو تصور کنین)لباساشو پوشید و در رو باز کرد و دوباره ازپشت قفلش کرد(گفتم که موندن تو واحد غیر قانونی بود و باید در رو قفل میکردیم).منم که میخواستم بخوابم گفتم عیب نداره.بعدشم معمولا کل سرکشی بیشتر از ۲۰ دقیقه طول نمیکشید.غافل از اینکه یه بلایی میخواد سرم بیاد،خواب که سهله همه خوشی مرخصی هم از سرم بپره.
تازه ۵ دقیقه از رفتن مازیار بیشتر نگذشته بود و من در حال کلنجار رفتن با خودم برای خوابیدن بودم که احساس کردم روده هام دارن فشار میارن بهم.اول گفتم شاید یه بادی،چیزی باشه و رد شه ولی بعد دیدم نه انگار قضیه جدی تر از این حرفاست.اولش خودمو زدم به خواب گفتم شاید روده مبارک هم یه رحمی بکنه و بزاره برای صبح.ولی نمیدونستم که روده بی رحم و لجبازی دارم که حالیش نمیشه در قفله.یه ۸،۷ دقیق به حالت درازکش با روده محترم صحبت کردم دیدم فایده نداره.هی بهش میگفتم یه کم دست نگه داره الان مازیار میاد.ولی این حرفا حالیش نبود.مجبور شدم بلند شم.چراغ رو روشن کردم.
گفتم از فرصت استفاده کنم و حداقل تا مازیار میاد لباسامو بپوشم.در این حین روده هام دیگه داشتن خالی میشدن.من هی به ساعت نگاه میکردم.خب یه ۱۵ دقیقه گذشته پس مازیار باید پیداش شه یواش یواش.خودم و روده هامو دلداری میدادم.ولی روده هام مثل اینکه خیلی دلشون پر بود از من.دیگه رسیده بود به مرحله ای که باید عضلات باسن رو منقبض میکردم برای جلوگیری از خروج بی رویه محتویات روده.اصلا هم نمشد نشست.همینطور وایساده بودم و خودمو سفت نگه داشته بودم.هی به ساعت نگاه میکردم.۵ دقیقه دیگه هم گذشت.دیگه انقباض عضلات هم چاره ساز نبود.باید با دست جلوشو میگرفتم.یاد پطرس افتادم(ولی فکر نکنین که کار اونو کردم ها!).خلاصه یه دست از جلو(نمیدونم چرا جلو رو گرفته بودم) و یه دست هم از عقب کنترل رو در دست گرفته بودن.زمان هم همینطور میگذشت و از مازیار خبری نبود.دیگه حتی نمیتونستم وایسم و مثل دیوونه ها دور اتاق میچرخیدم در حالت یه دست به جلو و یه دست به عقب.دیدم دیگه نمیشه کاری کرد.تو شلوارم اگه ول میشد که فردا باید کون لخت میرفتم تو واحد.بهترین راهی که به ذهنم رسید این بود که از روزنامه استفاده کنم.خوب اون موقع که بچه بودم تو روزنامه باقالی و ذغال اخته میریختن و میفروختن.گفتم حتما چیزای دیگه هم میشه توش ریخت.یه روزنامه خوشگل پهن کردم وسط دبیرخونه و آماده شدم.فقط شواهد و قرائن حاکی از این بود که همچین باید یه کم آبدار باشه و من تو این فکر که چی کار کنم و بویی که میپیچه تو تربیت بدنی و احتمالا تا فردا هم نمیره.تو همین فکرا بودم که دیدم دیگه نمیتونم نگهش دارم.در حالی که دیگه اشکم داشت درمیومد شروع کردم به درآوردن شلوار که ناگهان در نا امیدی بسی امید است اتفاق افتاد.صدای خش خش پای قیصر میومد.یه لحظه دست نگه داشتم.همین که صدای فرو رفتن کلید رو تو در شنیدم نزدیک بود از خوشحالی تو شلوارم بشاشم.تا در باز شد از در خودمو پرت کردم بیرون.فقط تونستم به مازیار بگم الان میام.تا دستشویی رو چهار نعل رفتم.وای چه لذتی داشت.عین قهرمانها برگشتم تو اتاق.البته کارم دست کمی از قهرمانی هم نداشت.اگه یه دفعه این بلا سرتون اومده باشه میفهمین که یعنی چی از زمانی که فشار روده رو کاملا حس میکنین(یعنی از موقعی که باید برین توالت)۳۰ دقیقه بگذره و شما خوتون رو نگه دارین.خلاصه وقتی بگشتم تو اتاق اول به مازیار گیر دادم که کجا بودی.اونم بهم گفت که چه بدبختی گیر کرده بود که انقدر طول کشیده بود.سر یکی از برجکها اسم نگهبان برجک ازشون اسم شب رو میخواد که افسر شب یادش رفته بوده و مازیار هم که اصلا تو باغ نبود.نگهبان هم کلی اذیتشون کرده بود.شنا و غلط و کلاغ پر و .... .چون قانونا میتونستن با کسی که اسم شب رو نداره این کار رو بکنن.یعنی کسی که اسم شب نداره اجازه تردد تو تیپ رو نداره و شایدم اصلا غریبه باشه.سربازا هم که از خداشون بود بتونن رسمی ها رو اذیت کنن و بدشون نمیومد ما افسرا رم یه حالی بهمون بدن.مازیار هم خیلی شاکی بود و میگفت فردا دهن این سربازرو سرویس میکنم و از این حرفا.منم براش جریان روزنامه ای که کف اتاق پهن بود تعریف کردم.ولی خوشم اومد که اونم تایید کرد راه منو.
یادش به خیر شبی بود.بعدش خوابیدیم و صبح هم زود تر از اینکه مسئولین تربیت بدنی بیاد جل و پلاس جمع کردیم و زدیم بیرون.

اون موقع انقدر هر روز باید منتظر یه قانون جدید و یه بدبختی میبودیم که اصلا نمیشد لذت ببری از دوران سربازی.احساس علافی واین که ۲۰ ماه عمرت رو تلف میکنن بدون اینکه چیزه خاصی یاد بگیری.حتی دیگه مرد هم نمیسازن که بگی مرد شدم.مدام تو فکر روز آخر بودیم.و بالاخره روز آخر هم رسید و سربازی هم شد خاطره.حالا بیشتر خاطرات خوب و با هم بودن ها برام زنده میشن.خودم باورم نمیشد که یه روزی دلم برای سربازی تنگ بشه.البته برای سربازی که نه.برای به هم بودن.دوست دارم بازم یه روز صبح ساعت ۵ از خواب بیدار شم و برم سمت تیپ.به در لشگر که میرسم هوا تازه روشن شده.در هم بازه و میرم داخل.جلوی بهداری یه سری از بچه ها منتظرن.مازیار هم هست در حالی که تسبیحش دستشه.با همه دست بدم و از دور میبینم که احمد هم داره میاد.با بچه ها خوش و بش میکنم و احمد هم میرسه.سرویس ها یکی یکی میان.دیگه انقدر پایه خدمتی رفته بالا که نپریم جلوی سرویس ها بلکه سوارمون کنن.اجازه میدیم بقیه سوار شن.یه سرویس که رانندش سربازه از تیپ میاد که مارو ببره بالا.دفترچه ها رو میدیم دژبانی و میریم سمت واحدها.
یاد صبحانه های دست جمعی با افسر وظیفه های دوره ۱۳۴،خوراکی های انبار تغذیه،دو دره کردن شیفت ها،دو دره کردن صبحگاه های مشترک،صبحانه های احمد و ... به خیر.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 5:17  توسط حنیف   |