تبليغاتX
بی فایده

بی فایده

تو مغازه ای که کار میکردم طبیعتا با صاحب مغازه فارسی حرف میزدم.موقعی که مشتری میومد مثلا به من قیمتها و یا توضیحاتی میداد که برای بعضی از مشتریها جالب بود که ما به چه زبانی حرف میزنیم و سوال میکردن.نکته جالب تو جواب صاحب مغازه بود.

-شما به چه زبونی صحبت میکنین؟(به انگلیسی)

-پرشیان.
-همون عربیه؟مال کجا هستین؟

-نه آقا عربی یعنی چی(با یه لحن ناراحت و مثل اینکه خیلی برخورده باشه بهمون که میگه شبیه عربیه).ما پرشین هستیم.
!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پرشیان کجاست دیگه؟تازه به منم میگفت ازت میپرسن کجایی هستی نگو ایرانیم بگو پرشینم.بعد هم کلی مطلب راجع به اینکه عربها چه بلایی به سر ما آوردن و ما چه گلایی بودیم و چی شدیم و یکمی هم در نکوهش اسلام میگفت.منم چیزی نمیگفتم و گوش میدادم.یعنی نه تایید میکردم نه تکذیب.ولی برام خیلی جالب بود که میگن ما پرشیان هستیم.من نمیفهمم یعنی اسم اینقدر مهمه.بابا چه فرقی میکنه که اسمش ایران باشه یا پرشیان؟به هر حال از اون کشور اومدیم.مثل اینه که مثلا یه مازندرانی بگه من از طبرستان اومدم.من یه دفعه که یکی ازم پرسید شبیه عربیه زبونتون گفتم آره.همون موقع شریک صاحب مغازه شروع کرد براش توضیح دادن که نه این طوری نیست.دلیلش هم خیلی جالب بود.به طرف میگفت زبون انگلیسی و فرانسه به هم شبیهن ولی یکی نیستن!یعنی خودش با این دلیلش میگفت شبیهن ولی یکی نیستن.یکی از دلایلی هم که می گفت بگین پرشیان هستین همین بود که با عربها ما رو اشتباه نگیرن.بابا خوب زبونمون 60 درصدش کلمات عربیه!چه طوری بگیم نه شبیه نیست؟من کاری ندارم که این خوبه یا نه.یا اینکه باید لغاتی که از بقیه زبانها وارد فارسی شده حذف کنیم یا نه.ولی با این که زبون ما شبیه عربیه نه چیزی ازمون کم میشه نه اضافه.تازه این حرفا رو کسایی میزنن که سنگ اینجا رو به سینه میزنن و در فواید و خوبیهای اینجا سخنرانی میکنن.ولی متاسفانه خودشون این خوبیها رو یاد نگرفتن.همین که به همه نژادها به یه چشم نگاه کنیم و فرقی بین عرب و فارس و اروپایی و آمریکایی نزاریم رو یاد نگرفتن.فقط یاد گرفتن ایراد بگیرن.من کاری ندارم عربها عقب مونده بودن یا نبودن.مملکت مارو غارت کردن یا نکردن.حتی ممکنه خیلی از عربهایی که میشناسم هم آدمهای خوبی نباشن ولی این دلیل نمیشه که از عربها متنفر بشم یا خودم رو خیلی برتر از اونا حس کنم.بعضی وقتها فکر میکنم از خیلی از ملتهای دیگه که به نژاد پرستی معروف شدن،نژاد پرست تریم.ونمیدونم این راجع به عربها به اوج خودش میرسه به طوری که بعضی وقتها خودمم باورم میشه که ما برتر از عربیم.

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 8:9  توسط حنیف   | 


Imagine there's no heaven
it's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today....

Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one

Imagine no possession
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world

You mays ay I'm dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one

پ.ن:میخواستم فارسیشو بنویستم ولی گیر نیاوردم و دیدم اگه بخوام خودم ترجمش کنم ممکنه خیلی ضایع بشه. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 19:19  توسط حنیف   | 

از وقتی که عاشق شدم
فرصت بیشتری پیدا کردم
فرصت بیشتری برای آن که پرواز کنم
وبعد زمین بخورم!
و این عالی ست..!
هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد
تو این شانس را به من بخشیدی
متشکرم!

شل سیلور استاین


 تو ماه را
بيشتر از همه دوست می داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به ياد من مي آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما اين ماه
با هيچ دستمالی
از پنجره ها پاک نمی شود

رسول یونان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 20:7  توسط حنیف   | 

اگر میخواهید قدرت داشته باشید،به دنبال احساس بروید نه منطق.منطق همیشه در مقابل احساس مغلوب خواهد شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 7:16  توسط حنیف   | 

آیا انسان از موقعی که به اختراع و اکتشاف دست زد،از موقعی که خواست علم و دانش خود را بالا ببرد و از همه چیز سر دربیاورد به سمت انحطاط پیش میرود؟

پ.ن:فکر کنم یواش یواش باید از بلاگفا کوچ کنم.تازگیا قاطی کرده.نظرات رو نشون نمیده.یه چند روز هم نمیشد واردش شد.کسی سرور خوب نمیشناسه؟
پ.ن:پست لعنت در مورد java میباشد.دوستان خودشونو ناراحت نکنن و به خودشون نگیرن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 1:6  توسط حنیف   | 

اگه نتونم تکلیف کلاس کامپیوتر رو انجام بدم این درس رو میوفتم.
حالا عیب نداره.مگه ایران واحد می افتادی چی میشد؟
مسئله اینجاست که ممکنه نتونم ترمهای بعد واحدی بگیرم.
خب بازم عیب نداره مثل خواهرت یه سال زبان میخونی و سال بعد واحدات رو پاس میکنی.
آره بابا بهتر از اینه که همش حرص بخورم و اعصابمو خورد کنم.
ولی بازم تا لحظه آخر نمیشه بی خیال شد.سعی میکنم انجامش بدم.

دیگه این بلاتکلیفی ها و این دودلی ها داره اعصابمو خورد میکنه.اگه مثل آدم از اول این هفته میگفتم مهم نیست که بی افتم.قشنگ میرفتم سر کار و حداقل این بود یه پولی درمیاوردم.تازه الان هم معلوم نیست دیگه کار داشته باشن.یعنی ممکنه کارم از دست بدم.در انجام تکالیف هم هیچ اتفاقی نیفتاد.معلوم نیست که بتونم تحویل بدم.یعنی سعی خودمو کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم.یعنی چوب دو سر نجس.نه تکلیف انجام شد نه کار کردم.فقط برای اینکه همش دودلی دارم.نمیدونم خودم چی خوبه،چی میخوام؟چی نمیخوام.الانم دیگه بقیه نوشتم نمیاد.خودتون ادامش بدین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385ساعت 3:25  توسط حنیف   | 

-جات خیلی خالیه اینجا.
-تو هم همینطور.جای تو هم اینجا خالیه.

نتیجه:اگر یکی از اینا بره اونجایی که اون یکی هست،جای هردوشون اون یکی جا خالی میشه.
اگر هر دو باهم برن یه جای دیگه غیر از اون دوجا،جای هردوشون هر دوجای قبلی خالی میشه.
اگر باهم از دنیا برن،جاشون همه جا خالی میشه.
اگر جای خودشون یه زنبیلی چیزی بزارن دیگه جاشون خالی نمیشه.

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 6:6  توسط حنیف   | 

لعنت به تو.
لعنت به کسی که تو رو تربیت کرد.
امیدوارم تا آخر عمرت عذاب بکشی.
حالم ازت به هم میخوره.
چی میخوای از جون من؟دست از سرم بردار.
یه آشی برات بپزم شصت وجب روش روغن باشه.

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 4:18  توسط حنیف   | 

یه آدمی تو یه روستای دور افتاده زندگی میکنه.آدمهای اون روستا با دنیای اطراف کاری ندارن.یعنی اصلا ارتباطی ندارن و نمیدونن چه خبره خارج از روستا.اونجا هرکی که سم پاشی بلد باشه یه زندگی عالی داره.این آدم هم سم پاشی بلده.زندگی عالی در این روستا یعنی داشتن ۴ تا گاو،زمین ۴۰۰۰ متری،۳ روز در هفته خوردن گوشت،داشتن آب  آشامیدنی.

یه آدمی هم در مدرنترین شهر دنیا زندگی میکنه.سطح تحصیلاتش دکتراست ودر یکی از عظیم ترین شرکتهای شهر کار میکنه و حقوقش جزو بالاترین حقوق هاست.این آدم هم زندگی عالی داره.زندگی عالی تو این شهر یعنی داشتی یه قایق تفریحی،یه ویلا برای تعطیلات آخر هفته،هر شب در بهترین رستورانها غذا خوردن،توانایی مسافرت به هرجایی که بخوان،۴ تا ماشین آخرین مدل.

به نظر شما کدوم یکی لذت بیشتری میبرن از زندگیشون؟
و اگر هر دو از دنیای هم خبر داشته باشن تغییری در لذتشون میکنه یا نه؟

پ.ن:هرگونه تعبیر از این مطلب به معنی اینکه نگارنده فکر میکنه لذت بردن از زندگی به این چیزاست قویا تکذیب میشه.فقط برای راحت تر بیان کردن این طوری تعریف کردم و اصلا منظورم این نیست که لذت یعنی داشتن قایق و گاو و ... .
درضمن این مطلب با توجه به لذت بردن از زندگی نوشته شده.لطفا کسانی که عقیده دارن لزوما نباید از زندگی لذت برد گیر ندن.

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 3:58  توسط حنیف   | 

۲۷ سال پیش در چنین روزی پا به دنیا نهاد.چندین ساله دیگه هم از دنیا میره.نه به دنیا اومدن دست خودش بوده نه از دنیا رفتنش.جالبه ها!
واقعا روزی که به دنیا اومدم و حالا سالگردش شده روز تولده یا یه اخطار که دارم نزدیک میشم به پایان؟اگر تولد باشه خیلی خوبه ولی نمیدونم این حس که یه ساله دیگه هم گذشت و از عمرم یه سال کم شده خوبه یا بد؟میتونه خوب باشه یا بد.خوب میتونه باشه از این نظر که سعی میکنی بقیه سالهاتو بهتر زندگی کنی.میتونه بد باشه از این نظر که خودتو سرزنش میکنی نصف عمر مفیدت گذشته و کار خاصی نکردی.بعد یادت میاد که خودت همین چند وقت پیش به یکی از دوستات که فکر میکرد دیگه براش دیر شده یه سری کارا رو بکنه میگفتی که سن مهم نیست و میخوای سریع به همه چی برسی که چی بشه؟ هی غصه نخور که تو این سن فلان چیزو نداری و فلان کارو هنوز نکردی و ... .
یه کتابی خوندم به نام هدیه.میگفت برای بهتر زندگی کردن و لذت بردن از زندگی میتونی در حال زندگی کنی.یعنی به آینده برای برنامه ریزی نگاه کنی و از گذشته هم درس بگیری و در حال زندگی کنی.کاملا قبول دارم حرفش رو.مسئله خود من دقیقا همینه.یا همش تو فکر آیندم یا تو گذشته ها و خاطرات سیر میکنم و از حال غافل میشم.واقعا چه طور میشه بی خیال از آینده و بی فکر گذشته زندگی کرد؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 8:31  توسط حنیف   | 

امروز داشتم با یه کهنه تارعنکبوتهای پله ها رو میگرفتم برای رنگ زدن.
یه دفعه دیدم یه حشره از لای تارعنکبوتها آزاد شد.یکم بال بال زد و پرید و رفت.
من یه حشره رو آزاد کردم ولی خونه عنکبوت خراب شد!
+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 20:23  توسط حنیف   | 

امروز در دانشگاه مجله ماهانه دانشگاه رو دریافت کردم.
جالب بود که در قسمت خبرهای دنیا،خبر خانم انوشه انصاری درج شده بود.حساب کنین دیگه که چه قدر معروف شده این خانم انوشه.یه توضیح چند خطی هم داده بود که این خانم ایرانیه و از ۱۶ سالگی ایران رو ترک کرده و ... .
داشتم فکر میکردم بد نیست آدم معروف باشه ها!ولی یه کم که فکر کرم دیدم خیلی هم خوب نیست.البته خیلی دوست داشتم که جای خانم انوشه بودم ولی از این نظر که تجربه بی نظیریه رفتن به فضا ولی از نظر معروفیت یه کم خیلی خوب نیست.همش تو چشم میاین.غیر از تو خونتون جایی راحت نیستین.تازه اگه هنرپیشه ای چیزی باشین که تو خونتون هم راحت نیستین.یه قدم کج بزارین بیچارتون میکنن.فرض کنین مثلا منو خانم انوشه همزمان داریم تو یه خیابون بغل هم راه میریم و هر دو هم زمان مثلا آدامسونو میندازیم زمین.فکر میکنین کسی منو میبینه که آدامسمو انداختم زمین؟نه!همه میگن:ببین این همون خانومیه که رفته فضا.انقدر فرهنگ نداره که آشغالشو بندازه تو سطل. اگه یه جا عصبانی بشین و داد بزنین کسی نمیگه چی شده که داد میزنه،میگن این همون خانمه که ... .مثل جریان مل گیبسون که یه جایی یه چیزایی برخلاف یهودیها گفته بود و بیچارش کردن.انگار فقط همین ادمه که داره به یهودیها فحش میده.اگه همین آدم مل گیبسون نبود مثلا حسن گیبسون بود هیچ اتفاقی نمی افتاد.البته نمیخوام بگم که معروفیت خوب نیست برای اینکه آدم نمیتونه هر خلافی که میخواد بکنه.میخوام بگم اگه خیلی واقعا به حرف مردم و رسانه ها و ... بی اعتنا باشم،خب مسئله ای هم با معروف شدن ندارم.ولی اگر یه کم هم نسبت به حرفها حساس باشم معروفیت باعث میشه از زندگیه طبیعی در بیام.البته محبوبیت دیگه این مسائل رو نداره.هر چند که میتونه بالقوه داشته باشه.چون وقتی محبوب یه عده ای باشی و بخوای این محبوبیت رو حفظ کنی نمیتونی تغییراتی بکنی که برخلاف رفتار و تفکرت باشه.مگر اینکه برات مهم نباشه محبوبیتت باقی بمونه یا نه.بنا براین به نظر من بهتره آدم محبوب باشه تا معروف.میتونه هیچ کدوم هم نباشه که اون موقع واقعا آزاده.

پ.ن:دیروز تو دانشگاه صحنه ای دیدم که چهار تا شاخ در آوردم.باورم نمیشد.تو ایرانم تا حالا اینجوریشو ندیده بودم چه برسه به اینجا در دانشگاه hec وسط مونترال در کانادا.درب آسانسور که باز شد یه موجود سر تا پا سیاه وارد آسانسورشد.وقعا سر تا پا سیاه یعنی اگه کسی ندونه که آدما رو پاشون راه میرن عمرا نمیفهمید سر این موجود کجاست و پاهاش کجا؟میگم موجود،چون نمیشد تشخیص داد که زنه یا مرد(هرچند که قاعدتا زن بوده ولی برای این میگم که کاملا بتونین تصور کنین که من چی دیدم).نمیدونم چه جوری میدید؟من زنهایی رو دیده بودم که پوشیه میزنن.یکیشون تو محلمون بود.ولی این واقعا فرق میکرد.بعدشم تو آسانسور فقط من بودم و اون.راستشو بخواین یه کم ترسیدم.میخواستم بیشتر دقت کنم ولی از ترس جرات نمیکردم بهش نگاه کنم.بعد با خودم فکر کرم وقتی من همچین احساسی دارم پس طبیعیه که این خارجیها با این همه تبلیغات از مسلمانها بترسن.

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 6:18  توسط حنیف   | 

من در حال یادگیری زبانی هستم که اینجا باهاش صحبت میکنن.یه چیزایی چند وقته که ذهنم رو مشغول کرده.

مثلا آب رو در نظر بگیرین.اگه به شما بگن آب چیه میتونین توضیح بدین.ولی اگه بهتون بگن water یا de l'eau (البته فرض کنین که زبان دیگه ای بلد نیستین)،نمیفهمین چیه.به همین ترتیب اگه به یه انگلیسی یا فرانسوی بگین آب،اون نمیفهمه چی میگین.نکته اینجاست که آب در تمام زبانها یک تعریف داره ولی به زبان آوردنش متفاوته.حالا من چرا به این چیزا فکر میکنم.چون داشتم فکر میکردم که من هرچی که سر کلاس زبان میشنوم باید به فارسی ترجمه کنم تا بفهمم.ولی کسی که فرانسه بلده دیگه لازم نیست این کارو بکنه.مثلا من چرا نمیتونم مثلا وقتی میشنوم de l'eau بفهمم منظور de l'eau هست نه آب!یعنی الان اگه شما از من بپرسید de l'eau یعنی چی من میگم یعنی آب.ولی اگر به من بگویید آب یعنی چی؟براتون آب رو تعریف میکنم.یعنی در زبان خودم آب،آبه و برای اینکه به کسی بگم آب یعنی چی لغت دیگه ای به کار نمیبرم بلکه تعریفش میکنم.در آخر میخواستم بگم چه طوریه که الان من نمیتونم یک لغت مثل de l'eau را همین طوری یاد بگیرم.طوری که اگه یه ایرانی از من بپرسه de l'eau یعنی چی نتونم جوابش رو بدم در حالی که میدونم یعنی چی!مثل اینکه در اینجا و در یک خوانواده خارجی بزرگ شده باشم!

پ.ن:نمیدونم چرا بعضی چیزا رو خوب نمیتونم توضیح بدم.مثل همین مطلب.بنابراین اگه خیلی سر در نیاوردین از این مطلب به گیرنده هاتون دست نزنین ایراد از فرستنده است.
پ.ن:اهمیت زبان این روزا برام بیشتر مشخص شده.یعنی در حقیقت قدرت زبان.اینکه کلامات و زبان چه قدرتی دارند.یاد حرف رضا.د هم میوفتم که یه دفعه بحث شد راجع به حفظ زبانهای محلی ایران.یه حرفی زد که به نظرم درست میاد.گفت بقیه مجبور نیستن فارسی یاد بگیرن چون احتیاجی ندارن به فارسی.ولی ما اگر بخواهیم با دنیای بیرون ارتباط داشته باشیم باید انگلیسی یاد بگیریم.(اینا دیگه فکر خودمه نه رضا)دحقیقت میشه گفت که زبانهای محلی محدودند.یعنی قدرتی برای حفظ خودشون ندارند.وقتی زبانی نتونه خودشو گسترش بده و بخواد فقط خودش باقی بمونه در طی زمان از بین میره.و زبانی میتونه  خودشو گسترش بده که قدرت سیاسی،اجتماعی،اقتصادی و ... داشته باشه.مثلا یه آمریکایی چه نیازی داره که فارسی یاد بگیره؟در حالی که یه ایرانی به خیلی دلایل نیاز داره به انگلیسی.فرض کنین همین کامپیوتر.اگه شرکت مایکرو سافت ایرانی بود و کامپیوتر هم در ایران اختراع شده بود و حق تولیدش هم برای ایران بود مسلما بقیه کشورها برای استفاده از آن مجبور میشدن فارسی یاد بگیرن!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 1:56  توسط حنیف   | 

دیگه میخوام مرد بشم!
مرد یعنی کسی که دلش برای کسی تنگ نمیشه.
یعنی کسی که ظاهرا هیچ احساسی نداره یا اگرم داره برای خوش داره.اونو تو وبلاگش نمینویسه و به کسی هم نمیگه.
یعنی کسی که هرچی هم زندگی تو غربت براش سخت باشه چیزی نگه چون براش افت داره.
یعنی کسی که روزی هزارو ششصد بار به وبلاگش سر نزنه برای اینکه ببینه کسی اومده یا نه؟دقیقه ای شصت بار میلش رو چک نکنه برای دیدن آشنایی.
یعنی از برگشت نصفه و نیمه به خاطر اینکه نگن نتونست سختی بکشه بترسه.
یعنی سعی کنه نشون بده براش مهم نیست بهش توجه بشه یا نه.
میبینین!مرد فقط ظاهره.

پ.ن:این مطلب در پی دوروز نشستن پشت کامپیوتر برای انجام تکالیف کلاس کامپیوتر که دست آخر هم بی نتیجه بود نوشته شد.
پ.ن۲:به نظر شما معنی اینکه یه سری آدم اسمتون رو تو گوگل جستجو کنن و وبلاگتون رو بیابن چیه؟

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 2:17  توسط حنیف   | 

خیلی سوال پیش اومده که اسم این وبلاگ چرا بیفایده است.
خیلی خلاصه بگم که من قبل از نوشتن این وبلاگ یه کتاب خوندم به اسم «این کتاب بی فایده است»
که خیلی خوشم اومد.بعد تصمیم گرفتم اسم این وبلاگ رو بزارم بی فایده.اگر بعدا حوصله داشتم بیشتر توضیح میدم ولی فعلا برای اینکه بدونین دقیقا از کجا اومده بیفایده یه داستان از این کتاب رو بخونین:

هوی زه به جوانگ گفت:
درخت بزرگی دارم،
از آن گونه که بی بار و بر خوانند.
کنده اش گوژ است
و فراوان گره دارد،
که کس نتواند از آن الواری صاف برآرد.
شاخه هایش بسیار کج است
که به هیچ طریق نتوان برید تا فایده ای به بار آرد.
آن جا،کنار جاده ایستاده.
هیچ درودگری به آن نمینگرد.
آموزه تو نیز چنین است؛
بزرگ و بی فایده.
جوانگ پاسخ داد:
آیا هرگز گربه وحشی دیده ای؟
قوز میکند،نخجیرش را برانداز میکند،
این سو و آن سو میجهد،
بالا و پایین،و سرانجام
خود به دام میفتد.
اما آیا گاو میش را دیده ای؟
به عظمت ابر آبستن آذرخش
نیرومند،زور مند می ایستد.
بزرگ؟ به راستی،
اما قادر نیست موشی بگیرد!
چنین درخت تناور تو ،بی فایده است؟
پس در زمین بایر ،در جای تهی بکارش،
دورش به گردش درآی و وقت بگذران،
زیر سایه اش آرام گیر؛
هیچ تبر و اره ای قصد آسیبش نکند،
هرگز کسی نبردش.
بی فایده؟دیوانه ای!

این کتاب بیفایده است،نوشته توماس مورتون،ترجمه علیرضا تنکابنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 9:45  توسط حنیف   | 

در گشت و گزار به وبلاگهای مختلف دیدمش خیلی خوشم اومد.شما هم ببینید.ولی تضمین نمیکنم از چیزی که من خوشم بیاد شما هم خوشتون بیاد.

http://weblog.sologen.net/?p=1686

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 5:25  توسط حنیف   | 

bonjour
کلاس زبان رو چی کار کنم؟...
نوشابه پپسی چنده؟۱و۲۹ دلار...
زرشک بسته ای صد گرم....
?hellow.can i help you
ساعتی ۳ دلار.یعنی می ارزه کار کنم؟....
باید بهش بگم نمیتونم با این دستمزد کار کنم....
آبجو قوطی بکس ۳،۹۹ دلار.نه بهش میگم
تکالیف کلاس کامپیوتر رو چی کار کنم....
by guys .see you....
نکنه راست میگفت؟من برای خواسته هام کاری نمیکنم؟.......
آهای تو خجالت نوکشی؟...
سلام قربان.امرتون....
ها!کی بیده؟....
?vous voulez du sac
من وجدانت بیدم.این چه کاری بود باهاش وکردی؟....
du maurier king size vaignt cinq s'il vous palit
برو بینیم همون تو یکی کم بودی اینجا....
مگه نگفتم چراغهای انبار رو خاموش کنین وقتی میرین بالا.......
انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ......
حنیف بیا بریم زیر زمین هم نشونت بدم.کاغذ فکسها اونجاست...
یادم باشه قسط کامپیوتر رو باید بدم.....
?do you have telephon card
ولی به موقع جبران میکنم.وقتی دید به من احتیاج داره مجبوره بهم بیشتر بده....
آب بزرگ ۲،۴۹ دلار.آب کوچیک ۱،۲۹ بدون مالیات.آب اسپرت ۱،۴۹ .....
نکنه این بهونه باشه و من نمیتونم برای خواسته هام مبارزه کنم؟.......
دارچین رو پیدا نکردم.نمیدونی کجاست؟
کی این دودلی ها،این ندانم ها تموم میشه؟
bonjournée

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 22:0  توسط حنیف   |