تبليغاتX
بی فایده

بی فایده

برای نمیدونم چندمین بار دفتری که بعضیا نوشتن برام موقع اومدن نگاه میکنم.
باز میرسم به اون صفحه میخکوب کننده.
تمام دندانه های نداشتشو دوست دارم.
دوست دارم هزار بار نگاهش کنم.
صمیمیتش رو دوست دارم.
اشتباهات املاییشو دوست دارم.
از خیلی از خطهای نستعلیق و ... برام قشنگ تره.
خوب یادمه که دوباره دفتر رو ازم گرفت گفت یه چیزی یادم رفته بنویسم.نوشت:
خیلی دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 7:56  توسط حنیف   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 7:40  توسط حنیف   | 

نمیدونم دارن بهم یاد میدن یا دارم یاد میگیرم که برخلاف عادت اول نسبت به اکثریت آدمها بی اعتماد باشم و اگر خلافش ثابت شد اعتماد کنم. هرچی که هست خیلی خوشم نمیاد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 8:40  توسط حنیف   | 

مرد در حالی که خسته از کار سوار مترو میشه.
خوشبختانه صندلی خالی پیدا میشه که تن ۸ ساعت سرپا وایسادشو بنشونه.تو دستش یه کیفه و یه کیسه که توش یکم خوراکیه.و تو جیبش هم مزد کار امروز.
۵روزه که میخواسته ریششو بزنه ولی وقت نشده.کار و درس و ... .ولی از این که داره میخونه خوشحاله.
وقتی برسه خونه خسته و کوفته یکی هست که در رو براش باز کنه.بعد میره دختر و پسرشو که چند ساعت میشه خوابیدن یه بوس کوچولو میکنه طوری که بیدار نشن.کسی که دوستش داره غذاشو گرم میکنه و کلی خستگی کارو از تنش مرد در میاره.با حرفاش با دوست دارم ها با تشویقها با اخبار خوب و بد و ... .بعد مرد میره رو کاناپه جلوی تلویزیون خوشو ولو میکنه.خانمم هم که احتیاج به لم دادن داره میاد و سرشو میزاره رو پای مرد و مرد که همیشه از نوازش موهای عشقش خوشش میاد شروع میکنه به نوازش زن.

پ.ن:اولین روز جدی کار شروع شد.بعد از حدود ۸ ساعت سرپا وایسادن خیلی حال داد که مترو خلوت بود و تونستم بشینم.خوشحال از این خستگی و خوشحال تر از پولی که تو جیبمه.هرچند خلی کمتر از کاری بود که کردم ولی برای شروع خوبه.و این نشستن باعث شد که تصور یه زندگی خوب از دید عامیانه (یعنی چیزی که مثلا تو فیلمها یا داستانها از یه خوانواده خوب درک میکنیم) رو بتونم بکنم و خودمو جای اون مرده بزارم.ولی این فقط یه تصور بود یعنی فکر نکنین که من الان ناراحتم که همچین زندگی ندارم.

پ.ن:وقتی برای کسی سوغاتی میارین حواستون باشه چی میارین.مثل من نشه که یه تی شرت سوغاتی رو امروز پوشیدم و رئیسم بهم گفت که این پیرهن فقط یه رنگ کم داره.شانس آوردم واقعا که یه رنگ کم داره وگرنه معلوم نبود چی میشد.مخصوصا اون محله این که من توش کار میکنم.میدونین اگه رنگ بنفشو کم نداشت معنیش این بود که من همجنس بازم!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 3:28  توسط حنیف   | 

سر کلاس دانشگاهم.
عروسی مهدی شروع شده ولی من کلاس دارم.
منتظرم کلاس تموم شه شاید حداقل به شام برسم.
کلاس که تموم میشه میرم سر شام عروسی.
اکثر بچه ها هستن.پژمان،علی،حسین و ........ .
کلی خوش میگذره.
بدیش این جاست که تکالیف کلاس بعدیمو باید انجام بدم. آخه کی تو عروسیه دوستش مشقاشو مینویسه؟
بدتر از اون اینه که درست موقعی که عروسی تموم میشه و بچه ها دور هم جمع میشن و مجلس خودمونی میشه باید بیام سره کلاس.
چیه؟قاطی کردین؟
خودمم قاطیم امروز.تمام روح و ذهنم ایرانه تو عروسیه مهدی ولی بدنم سر کلاس دانشگاه تو مونترال.

پ.ن:تبریک تلفنی که گفتم اینم تبریک اینترنتی:
مبارک باشه آقا مهدی و نیلوفر خانم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 1:23  توسط حنیف   | 

دارم دیوونه میشم.
جهان اول یعنی جهان کلمات عبور(password قابل توجه je).
هزار و  شونصد تا کلمه عبور باید حفظ کنی.
یه کلمه برای کارت بانک،یکی برای ایمیل دانشگاه،یکی برای ایمیل اون یکی دانشگاه،یکی برای ورود به کامپیوتر های دانشگاه و اون یکی دانشگاه،یکی برای وصل شدن به شبکه این دانشگاه یکی هم برای اون یکی دانشگاه، یکی برای حساب و کتاب آنلاین(شرمنده jeچون اینو فارسی شو بلد نیستم)بانکت،یکی برای .... .
ریدم به هرچی تکنولوژیه.
چرا عصبانیم؟به نظر شما حفظ یه کلمه عبور ۱۵ رقمی سادست؟امروز خیر سرم زود اومدم دانشگاه مونترال که تکالیف کلاس کامپیوتر که احتیاج به سیستم لینوکس داره انجام بدم که در کمال بدبختی دیدم ورقه ای که کلمه عبور رو روش نوشته بودم جا گذاشتم خونه. حالا برای امنیت این کلمات هم یه کلمه ۱۵ حرفی با حروف بزرگ و کوچیک و کاراکتر ها و .....  گذاشتن برای کلمه عبور.یعنی مردم میخواد این حساب رو هک کنه.حفظش هم فکر کنم تا آخر درسم طول بکشه.هر چی زور زدم یادم نیومد.خونه هم انقدر دوره که نمیرسم برم بیارم. نتیجه اینکه نشستم تو سالن کامپیوتر دانشگاه hec و دارم مطلب مینویسم.

نتیجه علمی:تکنولوژی خیلی هم کار راه انداز نیست.بعضی وقتها جلوی کارت هم میگیره.
نتیجه درسی:احتمالا نمره این تکلیف رو نمیگیرم چون باید تا فردا تحویل بدیم.
نتیجه سیاسی:اینا این کارو میکنن برای اینکه حال ما جهان سومی ها رو بگیرن.مرگ بر اسرائیل.
نتیجه اقتصادی:وقت طلانیست.
نتیجه اجتماعی:هرچی به ذهن خودتون میرسه.
نتیجه خودم:به درک که نمیرسم تکلیفمو انجام بدم.(میخواستم بگم به تخمم دیدم زشته)

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 18:35  توسط حنیف   | 

نفرت را خیلی دوست دارم.
نفرت خیلی قویه.
تا حالا چند بار نفرت رو به چشم دیدم و درکش کردم.
نفرت سیاه و سفیده.
هر بار که میبینمش لذت میبرم.
دوست دارم بازم ببینمش.

پ.ن:نفرت یه فیلم فرانسویه به کارگردانی ماتیو کاسوویتس.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 7:40  توسط حنیف   | 

راستش من خودم به فال حافظ عقیده ای نداشتم.یعنی کلا به فال خیلی عقیده ای ندارم.ولی یکی دو دفعه دو تا فال حافظ برام گرفتن که یکم اعتقاد پیدا کردم.البته به نظر میاد چون خوشم اومد و دقیقا شرح حال بود فکر میکنم جواب داده.اگه بد میومد شاید باز میگفتم این فال و مالا همش چرنده.برام یه سوالی که پیش اومد این بود که این حافظه که جواب میده یا خود منم که به دلیله اینکه میخوام حافظ بهم جواب بده این غزلش میاد.یعنی وقتی که واقعا از ته دل یه غزلی بیاد که باب میلم باشه میاد یا ربطی به این چیزا نداره.یکم توضیحش سخته با یه مثال فکر کنم واضح تر میشه بیان کرد.
وقتی که میخواستم باهاش صحبت کنم دوست داشتم با یکی مشورت کنم که تجربش بیشتر از من باشه و مثل من بیلمز نباشه.ولی بنا به دلایلی این کارو نکردم.شب قبلش خونه یکی از دوستان بودم.یه دفعه خواستن برا خودشون فال بگیرن.برا خودشون فال گرفتن.منم دیدم خوبه حداقل امشب یه کمکی از جناب حافظ بگیرم.البته ناگفته نماند که هفته پیشش یکم به فال حافظ علاقه مند شده بودم.خلاصه گفتم برا منم فال بگیرین.فکر میکنین چه غزلی اومد؟از این بهتر میتونین غزلی پیدا کنین که در این شرایط بهتون جواب بده؟

ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی                 اسباب جمع داری و کاری نمیکنی
چوگان حکم در کف و گویی نمیزنی                   باز ظفر به دست و شکاری نمیکنی
این خون که موج میزند اندر جگر تو را                   در کار رنگ و بوی نگاری نمیکنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا          بر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی
ترسم کزین چمن نبری آستین گل                     کز گلشنش تحمل خاری نمیکنی
در آستین جان تو صد نافه مدرج است                وان را فدای طره یاری نمیکنی
ساغر لطیف و دلکش می افکنی بخاک               واندیشه از بلای خماری نمیکنی
حافظ برو که بندگی پادشاه وقت                        گر جمله میکنند تو باری نمیکنی

 با این فال دیگه شکی باقی میموند برام؟ولی حالا سوالم واضح تر میشه.اگه من خودم از ته دل نمیخواستم که یه فالی بیاد که مثبت باشه واقعا باز همین غزل میومد؟در حقیقت این تراوشات ذهن یا ضمیر ناخودآگاه من بوده که منجر به اومدن این غزل شده یا واقعا حافظه که جواب میده؟
انگار هرچی میخوام توضیح بدم هی تکرار حرف میشه برا همین فقط یه توصیه میکنم به کسانی که اهل فال هستن:فال رو با دقت بخونین و تحلیل کنین،سریع خوشحال نشین.در تمام کلمات دقت کنین وگرنه مثل من میشین.یعنی من به معانی کلمات به خاطر ذوق زدگی فراوان توجه نکردم. از ذوق اینکه که فردا همه چی حله.در صورتی که اگه دقت میکردم میفهمیدم که:
حافظ گفته به کوی عشق گذاری نمیکنی.یعنی بیا و رد شو نه اینکه چادر بزنی تو کوی عشق و موندگار بشی.
من تو عمرم چوگان بازی نکردم و همیشه برا شکار رو پای خودم استوار بودم نه باز.پس منظوره حافظ کسه دیگه ای بوده نه من.
خون من تو قلبم موج میزنه نه تو جیگرم.در ضمن خون نجسه و نمیشه چیزی رو باهاش رنگ زد.
کوی خونه دوست من به اندازه کافی خاک نداشت که مثل صبا ازش بگذرم.
اون موقع پیرهن آستین کوتاه تنم بود و نمیشد توش گلی گذاشت.تو گلشنشون هم گیاه خارداری پیدا نمیشد که تحمل خارشو بکنم.
نافه مدرجم کجا بود که فدای طره یارم بکنم.
زمان پادشاهی گذشته و الان ما رهبر داریم و رئیس جمهور.

 به همین سادگی میشد فهمید که این غزل خیلی هم مثبت نبوده برای من.

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 5:31  توسط حنیف   | 

-من خیلی پیاز دوست دارم ولی شوهرم دوست نداره برا همین منم نمیخورم.
-من پیاز میخورم ولی زنم از بوی پیاز خیلی بدش میاد من سعی میکنم نخورم.

تو فکر فرو میرم.یاد بحثهای همیشگی با بچه ها.واقعا ازدواج باعث میشه انسان از آزادی های مجردی فاصله بگیره؟این میتونه از یه موضوع خیلی ساده مثل خوردن پیاز باشه تا مسائل پیچیده تر مثل رفت و آمد و طرز لباس پوشیدن و غیره.یاد حرف رضا«ازدواج چون محدود کننده آزادی انسان است در هر صورت مسخره است».وقتی میگن من چون دوستش دارم حاضرم از خواسته خودم بگذرم چی میشه گفت؟اینم واقعا اشکال داره؟در این صورت هم میتونیم بگیم محدود شده؟یاد حرف علی میوفتم«در دوست داشتن یه خودخواهی وجود داره».ببینم اصلا چرا دوست داشتن اون طرفی نباشه!یعنی اونی که از بوی پیاز بدش میاد به خاطر عشقش تحمل کنه.البته اگر به این محدودیت بگیم دیگه خیلی با هم فرق ندارن.چون در هر صورت یکی محدود شده.
من فکر میکنم ازدواج(اون چیزی که عرفه)به هر حال نسبت به دوران مجردی محدودیت میاره.منتهی این محدودیت درجه داره.مال یکی حتی تا پیاز خوردن هم هست و یکی دیگه ممکنه تا مسائل جنسی باشه و یکی دیگه حتی اینم نباشه.یعنی اگه کسی مثل آقا رضای ما معتقد که اصلا نباید جلوی آزادی انسان رو گرفت بهتره ازدواج نکنه.تکلیف عشق چی میشه؟
سوال زیاده و جواب کم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 20:28  توسط حنیف   | 

-من اصلا قصد موندن ندارم.درسم که تموم بشه برمیگردم ایران.
-همه اولش این حرفو میزنن بزار یکم بمونی یکی دو سال بگذره بهت میگم.

نمیتونم بیشتر از این بهشون توضیح بدم.بگم من فرق میکنم؟از کجا معلوم؟شاید خیلی های دیگه همه مثل من بودن.مثل من دوستانی داشتن.خونواده ای داشتن.... .پس فقط میتونم به قدرت فراموشی پی ببرم که چه طور میتونم احساس الانم رو فراموش کنم یه روزی!یعنی واقعا فراموش میکنم؟فراموش میکنم که زندگی در کنار کسانی که دوستشون دارم بیشترین لذت رو به من میده.فراموش میکنم اینجا با تمام خوبیهاش به درد من نمیخوره.فراموش میکنم تو ایران هم خیلی ها دارن زندگی میکنن و منم میتونم این کارو بکنم.نمیدونم واقعا!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 20:14  توسط حنیف   | 

هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات.پس در هر نفس دو نعمت میباشد و بر هر نعمت شکری واجب.

پ.ن:زندگی میتونه از اینی که الان هست بدتر باشه.میتونه از این که هست بهتر باشه.

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 4:8  توسط حنیف   | 

-بابا یکم از خواب و خیال بیا بیرون.واقعیت و ببین و زندگی کن.
-چرا بیام بیرون؟تو رویا هر کاری بخوای میکنی.همه چی دست خودته.حتی خدا هم میتونی بشی.
-چه فایده؟آخرش که واقعیت چیز دیگه ایه.تا کی میخوای رویا ببافی برا خودت؟کی میخوای آدم شی؟
-آدم یعنی چی؟
-آدم یعنی:دکتری داشته باشی.به ۹۹ زبان زنده و مرده دنیا صحبت کنی.تو مهمونیا مادرو پدرت بتونن پز تو رو به بقیه بدن.آخر اطلاعات عمومی باشی.تمام ورزشا رو بلد باشی.اکثر اوقات فراغتت رو کتاب بخونی.مثل سگ کار کنی.فامیل و خونواده و دوست واشنا بهت افتخار کنن.ز گهواره تا گور دانش بجویی.اخلاق خوب داشته باشی.مهربون باشی.راحت طلب نباشی و .... .
-خوب اینایی که گفتی خیلی سخته.ببین من تو رویام میتونم همه اینا باشم.خیلی راحته.ببین چه حالی میده رویا.بدون زحمت و دردسر هرچی بخوای هست.ولم کن بزار با همون رویا ها زندگی کنم.
-خاک بر سرت تو هیچ وقت آدم نمیشی.
-اگر میدونستی من تو رویاهام چه کارایی که نمیکنم این حرفو نمیزدی.

پ.ن:توضیح:این گفت و گوی درونی پسریه که همش تو رویا زندگی میکنه.بعضیا فکر میکنن باید آدم شه.مخصوصا موقع ترک ایران چند نفری مستقیم و غیر مستقیم تاکید داشتن که بره کانادا آدم شه.

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 3:54  توسط حنیف   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 3:27  توسط حنیف   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 6:58  توسط حنیف   | 

روز-داخلی-اداره متوفیان.

ـببخشید یه سوال داشتم.میخواستم ببینم کسی به اسم شاملو مرده یا نه؟
-بله آقا جان ایشون چند ساله که مردن.
-عجیبه!آخه خودش برا من کامنت میزاره.

روز-خارجی-شیراز-مقبره حافظ

ـببخشید شما مطمئنین که اینجا حافظ دفن شده؟
ـنه پس عمه من اینجا دفنه؟
ـآخه نمیدونم.حافظ برا من کامنت میزاره گفتم شاید هنوز زندست.
ـایکس میکس زدی؟برو بابا حال نداریم.

روزـداخلی-اداره ثبت

ـآقا میخواستم یه اسم ثبت کنم.
ـخوب بفرمائین.
ـje
ـ عزیزم گفتم چه اسمی میخوای ثبت کنی؟
ـخوب منم گفتم دیگه:je
ـحالت خوبه داداش یا مارو اوسگول کردی؟اینم شد اسم؟نه داداش نمیشه.اسم خارجیه.
ـخوب پس میزارم ....
-یه جوری میزنم که نفهمی از کجا خوردیا!
ـخوب بزار ...
ـآهای نگهبان این آقا رو بنداز بیرون.مست کرده.
ـخوب .
ـجان مادرت بی نقطه.
در حالی که رو زمین کشیده میشه:حافظ،سعدی،......،سلام،خداحافظ،................،سهراب سپهری،(با دور شدن شخص صدا هم کم کم محو میشه)بی نام،من،تو،ما،شما،ایشان،..،اخوان ثالث.

پ.ن:باور کنین یا نه این متن فقط در پی کامنت های این وبلاگ نوشته شده و هر گونه منظور و قصدی از نوشتن این مطلب قویا تکذیب میشود.دوستان میتوانند با همین اسمهایی که دارن کامنت بزارن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 4:46  توسط حنیف   | 

امروز میخوام با خودکار تو برا دو تا از بچه ها نامه بنویسم.
چی؟خودکار تو پیش من چی کار میکنه؟
آخه قرار بود مال تو بشه ولی نشد.
مامانم داده بود اون روزهای اول که اگه خواستم هدیه بدم.
گفتم آخه هنوز زوده.
نمیخوام احساساتیش کنم.
نگهش داشتم برا خودم.
باخودم آوردمش.
نه،نترس.فقط به یادتم.همین.
چی؟جوهرش که تموم شه ممکنه بندازمش دور؟
آره.میندازمش.میدونی؟
آخه تو جعبش یه خودنویسم بود.
هروقت جوهرش تموم بشه،پرش میکنم.

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 20:41  توسط حنیف   | 

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 3:59  توسط حنیف   |