تبليغاتX
بی فایده

بی فایده

تا حالا به یه عکس در حال گوش کردن به موزیکهای مختلف نگاه کردین؟یا به مجموعه عکسها منتها از یه موضوع مثلا عکسهای دوستانتون.احساسات مختلف براتون به وجود نیومده؟
شما رو نمیدونم ولی من امروز داشتم به یه سری عکس نگاه میکردم و به موسیقی هم گوش میدادم بعد یه دفعه هوس یه آهنگ دیگه رو کردم و اونو انتخاب کردم دیدم احساسم موقع دیدن عکس فرق میکنه یا شاید خاطراتی که برام زنده میشد. حالا براتون توضیح میدم که هر موزیکی چه احساسی یا چه خاطراتی برام به وجود میاره حداقل برا من:
فرض کنین که من دارم به عکسهایی از دوستام نگاه میکنم.
با موسیقی سنتی مثل شجریان:احساس دلتنگی.گریه.اینکه ممکنه دیگه نبینیشون.
با گیتار کلاسیک جولیان بریم:چه قدر زود گذشت.دیگه این خاطرات تکرار نمیشن.دلتنگی.
با موزیک کانتری باب دیلان:کاشکی الان اینجا بودن.با هم تو مزرعه ها قدم میزدیم!دلتنگی.
با موزیک پینک فلوید آلبوم wish you were here :ما چه طور باهم رفیق شدیم.یعنی چه قدر با هم مشترکات داشتیم که با هم دوست شدیم.فلسفه.دلتنگی.
با نوای ساکسیفون:دلتنگی.
با آهنگهای لس انجلسی مثل خوشگلا باید برقصن:دوباره برمیگردی و همه رو میبینی.دلتنگی.
با موزیک متال:دبیرستان.وسوسه کارهای خلاف.دلتنگی.
با موسیقی های قدیمی مثل جان مریم:گروه مختاری ها.اولین برنامه های برون شهری با یه مشت جوون مثل خودت. دختر و پسر.پیر شدن.دلتنگی.
با محمد نوری آلبوم سرزمین خورشید:رشت.مادر جون.پژو ۵۰۴.دلتنگی.
بازهم با پینک فلوید division bell :زمستون.امامزاده قاسم.بچه محل.دلتنگی.
با موسیقی رپ:هیچ احساس خاصی.
با موسیقی آمریکای لاتین:باز هم دور هم جمع میشیم.شادی.دلتنگی.
با موسیقی بلوز یا جز:این یه کم خصوصیه.دلتنگی.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 6:11  توسط حنیف   | 

اگر زمان و مکان در اختیار ما بود
ده سال پیش از توفان نوح عاشقت میشدم
و تو میتوانستی تا قیامت برایم ناز کنی
یکصد سال به ستایش چشمانت میگذشت
و سی هزار سال صرف اندام دیگرت
و تازه در پایان عمر به دلت راه میافتم

                                           آندره مارول


من در هئیت آدمیان به سوی زندگی میروم
تا ثابت کنم که جهان در حد من آفریده شده
و من تنها نیستم
هزار تصویر من فروغ مرا تکثیر میکند

                                            پل الوار


از دست هایمان بیرون رفته ایم
از چشمهایمان
همه چیز این خاک را کاویده ایم
ما به همراه آب و باد و خاک و آتش
تبعید این سیاره شده ایم
و اینجا
زیباترین جا
برای تنهایی است

                       شهرام شیدایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 3:23  توسط حنیف   | 

طبق آخرین اطلاعات واصله از اکثی سازمانهای اطلاعاتی دلیل جنگ اسرائیل و لبنان کشف شد:
یک فرد معلوم الحال که در تهران زندگی میکند.تصمیم میگیرد برای حمایت از قشر آسیب پذیر جامعه یه کاری انجام دهد که از هزینه سرسام آور رفت و آمد در تهران بکاهد.بعد از کلی تحقیق و جمع آوری اطلاعات به این نتیجه میرسد بهترین راه برای رسیدن به این هدف یک جنگ تمام عیار است.بنابراین دم چند تا سرباز اسرائیلی رو میبیند تا خودشونو به حزب الله لبنان گروگان کنند.بعد به اسرائیل نامه میزند که خیلی پخمه این و اسرائیل هم که منتظر فرصتی برای آزمایش سلاحهای پیشرفتشون بودن قبل از اینکه راه گفتگو بسته بشه وارد جنگ با لبنان میشن.به این ترتیب این فرد معلوم آلحال به هدف خود میرسد.دیروز در تهران مترو و اتوبوس مجانی بوده.

نتیجه گیری:مهم نیست که چه هزینه ای برای رسیدن به هدف پرداخت شده مهم اینه که اون آقا به هدفش رسیده.
هدف وسیله رو توجیه میکنه؟
برای اینکه مترو و اتوبوس برای بیشتر از یک روز مجانی باشه به جنگهای بیشتری نیاز است.از کلیه کسانی که شناخت کافی در مورد کشورهایی که باهم خیلی روابط خوبی دارن دعوت به همکاری مینماییم.
برای مجانی شدن تاکسی به جنگ هسته ای نیاز هست.هرچی مقدار تلفات مالی و جانی بیشتر باشه وسایل رفت و آمد گرانتری رایگان خواهد شد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 1:41  توسط حنیف   | 

آتش بس:تکراری شدن مرده ها.
جنگ:همان گفتمان میباشد.با این تفاوت که برای بهتر رساندن صدا و منظور و به دلیل بعد مسافت از توپ و تانک استفاده میشود.
لبنان:کشوری در آسیا بوده که بعد از کشف توسط ارتش اسرائیل تا کنون از آن خبری در دست نیست.از یابنده تقاضا میشود در صورت مشاهده سریعا با ارتش اسرائیل تماس بگیرد.
اسرائیل:از عجایب هشتگانه.درعین حال که باید از روی نقشه حذف شود ولی هنوز هیچ ماده پاک کننده ای کشف نشده که این توانایی رو داشته باشه.از کلیه شیمیدانها تقاضا میشود در صورت داشتن اطلاعات در این زمینه به ریاست جمهوری مراجعه کنند.
موشک لبنان:بیخطر.ولی از دسترس اطفال دور نگه داشته شود.خطر جانی ندارد.
موشک اسرائیل:وسیله ای برای رسیدن به بهشت.برای بهترین نتیجه گیری در مکانهایی استفاده شود که تراکم بالای هزار نفر دارند.وسیله ای برای تغییر چهره.
شورای امنیت:آدمایی که به انرژی هسته ای آلرژی دارند. برای گول زدنشون میتونین با یه کشور وارد جنگ بشین چون معمولا در مقابل جنگ از سیاست سکوت پیروی میکنند.معتقدند سکوتشون در مورد تجاوز یه کشور به کشور دیگه سرشار از ناگفته هاست.
ایران و آمریکا:بازیکنهای ذخیره که این روزا در اوج امادگی هستن.منتظر فرصتی هستند که به همه ثابت کنند جاشون رو نیمکت ذخیره نیست و از خیلی بازیکنای فیکس آماده ترن.
دموکراسی:هرچه گشتیم همچی لغتی در فرهنگ پیدا نکردیم.شما هم نگردین ٫نیست.

توضیح:لغت نامه آنی یعنی در این زمان معنی لغات این میباشد و به مرور زمان ممکن است معانی فرق کند.

پ.ن:کسی از پری قوامی خبری نداره؟بنده خدا هنوز داره دنبالش میگرده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 6:20  توسط حنیف   | 

یه مطالبی در مورد بحث کردن:

شرط اول بحث کردن گوش کردن میباشد.
در بحث کردن اگه هر کسی بخواد فقط حرف خودشو بزنه و طرف مقابل رو به غلط کردن بندازه هیچ اتفاق مثبتی در بحث نمیفته.
وقتی کسی داره حرف میزنه کاملا باید حرفش تموم بشه.اگر وسط حرفش هی بپریم یعنی ما میدونیم که اون چی میخواد بگه و اشتباه میکنه.
عصبانی شدن در بحث به جنگ و جدل میانجامد.
لزوما در یک بحث نباید نتیجه خاصی گرفت.همین قدر که باعث بشه به اون موضوع با دید یکی دیگه نگاه بشه کافیه.البته علما معتقدند بهترین بحث بحثیه که نتیجش یه حرف جدید باشه نه حرف یکی از طرفین.
شاید هم تو بحث یکی از طرفین به دیده اون یکی برسه که اشکالی نداره.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 20:2  توسط حنیف   | 

گیر کردم.قبلا اصلا لازم نبود فکر کنم برای نوشتن.یعنی اون موقع که احساساتم بالا زده بود.ولی الان هی زور میزنم که چی بنویسم.دوست ندارم خیلی تبدیل به خاطره نویسی بشه وبلاگم.یعنی مثلا بنویسم که امروز چی کار کردم فردا چی کار کردم و ...... .اما یه چیزی که این روزا خیلی تو فکرشم درگیریهای لبنانه.من خیلی اهل سیاست نیستم ولی همش فکر میکنم اگه یکم این عربا باهم متحد بودن چی میشد؟اگه سوریه و اردن و بقیه کشورهای همسایه اسرائیل باهم بودن اونوقت اسرائیل جرات میکرد اینجوری لبنان رو له کنه؟یا در مقیاس وسیعتر کشورهای مسلمان.

پ.ن:آیا برای فوران احساسات وجود یک دختر الزامی میباشد؟
پ.ن:کمدی ترین فیلمی که هنوز ساخته نشده فیلم زندگی من در دو ماه بعد از عیده.حیف که اینجا نمیتونم بنویسم وگرنه مینوشتم که شما هم بخندین.(البته در زمان خودش نه تنها خنده دار نبود بلکه گریه دار هم بود ولی الان به کارایی که کردم و حالی که داشتم فکر میکنم خندم میگیره نه برای اینکه اشتباه کردم ولی فکر میکنم اگه یکی از بیرون بهش نگاه کنه واقعا خندش میگیره)
پ.ن:هدیه دادن کاربردهای متفاوتی داره.یکیش اینه که طرف به یادت باشه.قرار بود یه هدیه به طرف بدم ولی بد با خودم آوردمش اینجا چون اینجوری هروقت باهاش مینویسم به یادش میفتم.اینو میگن عوض کردن فاعل و مفعول.پس یادتون باشه که همیشه هم لازم نیست هدیه رو بدین میتونین پیش خودتون نگهش دارین.(در این کاربرد به خصوص)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 23:17  توسط حنیف   | 

عموم میگفت هر کی آب کانادا بهش بخوره دیگه برنمیگرده.
از بس نرفتم حموم همه تنم داره کپک میزنه.
از بس به جای آب نوشابه خوردم ۵۰ کیلو اضافه وزن پیدا کردم.
ولی یه روز اتفاقی زیر بارون خیس شدم حالا نمیدونم برای رفعش چی کار باید بکنم.ببینم اینجا هم توبه کاربرد داره؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 0:54  توسط حنیف   | 

امروز رفتم اولین جلسه کلاس درس.آتلیه مدیریت.احساس خوبی داشتم از اینکه دوباره دانشجو شدم هرچند که میدونم دانشجو بودن اینجا خیلی با ایران فرق داره و شاید عشق و حالی که دانشجو ها تو ایران میکنن اینجا نشه انجام داد.البته این قضیه ثابت شد در دومین جلسه کلاس.یه مسئله اینه که من باید کل جزوات و کتابها رو به فارسی برگردونم و این خیلی کارو سخت تر میکنه.از صحبتهای استاد تقریبا ۷۰ درصد رو میفهمم ولی مسئله اینجاست که اون ۳۰ درصد خیلی مهمتره و این باعث میشه خیلی کل مطلب رو نفهمم.جلسه اول دانشجو ها رو به ۴ گروه تقسیم کردن و هر گروه باید دو تحقیق به عنوان کار گروهی بده که ۴۰ درصد نمره رو تشکیل میده.پس من و یکی دیگه از بچه ها که مثل من دیر اومده از گروه ها جا موندیم.استاد میگه باید با یکی از گروه ها کار کنین.۶۰ درصد باقی نمره هم کار فردیه.و اولین مشکل همین جا به وجود اومد چون من با هر گروهی صحبت کردم گفتن کار ما قبلا شروع شده و نمیتونیم عضو جدید بگیریم. استاد هم میگه باید با یه گروه کار کنی وگرنه من نمیتونم تو رو قبول کنم(این آتلیه ها امتحان نداره و ظاهرا فقط باید استاد اسم دانشجو رو به عنوان اینکه قبول شده یا نه رد کنه).تو این فکر بودم که اگه ایران بود چی میشد.فکر کنم اگه ایران بود و این مسئله برا کسی پیش میومد در یه گروه قبولش میکردن و حتی ممکن بود بگن برای قسمت اول نمیخواد کاری بکنه چون کار شروع شده و فقط عضو گروه باشه تا نمره از دست نده.در هر حال در اولین برخورد که من چیزی از مهربونی این جماعت ندیدم.(خیلی بهم زور اومد چون با یکی صحبت کردم که کارشونو باید یه هفته دیگه تحویل بدن و تازه دو روز از کلاس گذشته ولی به من میگه ما کارمونو شروع کردیم)خلاصه نمیدونم احتمالا یا ۴۰ درصد نمره یا ۲۰ درصد رو از دست میدم.سیستم دانشگاه اینجا برخلاف انتظار خیلی خر تو خره.یه بدبختی مثل من وقتی از یه جای دیگه میاد هیچی راجع به ثبت نام نمیدونه و فکر میکنه که همه چی مثل دانشگاههای ایران از بعد از روز ثبت نام شروع میشه.اینجا اطلاع رسانی خیلی ضعیفه.من میل گوگلمو برای اطلاع رسانی دادم و اونا یه میل برام تو سایت دانشگاه باز کردن و تمام نامه هارو به اونجا فرستادن که اینو تازه من سر کلاس مدیریت فهمیدم و رفتم دیدم که بله اونجا برام اطلاعیه شروع کلاسها رو فرستادن.من نمیفهمم آخه کسی که هنوز تو دانشگاه رسما ثبت نام نکرده چه جوری میتونه واحد ور داره؟تازه این که چیزی نیست فهمیدم که آتلیه حقوق هم شروع شده و من ۳ جلسه رو از دست دادم.وقتی وارد سایت شدم  همه این آتلیه ها رو چک کردم که آتلیه حقوق و کامپیوتر در سایت با عنوان اضافه خواهد شد(یعنی هنوز شروع نشده)مشخص بودن ولی بعد فهمیدم که این آتلیه ها در دانشگاه مونترال برگزار میشن و باید از طریق اون دانشگاه ثبت نام بکنم.دانشگاه بسیار زیبا و شیکیه از نظر معماری و امکانات کاملا یه دانشگاه مدرن و در زمینه رشته های مدیریت و تجاری یکی از معتبرترین دانشگاه های دنیا.ولی به همه اینها از خیلی از دانشگاههای خودمون خرتو خر تره.دانشگاه های ما با اینکه قدیمین با اینکه مثل اینجا سیستم کامپیوتری پیچیده ندارن با اینکه موقع ورداشتن واحد خیلی وضف خراب میشه ولی باز راحت تر از ایجان البته شاید من چون به سیستم اینجا عادت ندارم برام خیلی عجیب باشه.از هفته بعد تمام روزها دانشگاه کلاس دارم از صبح تا بعد از ظهر.نمیدونم چی میشه ولی از همین الان میترسم.اگه دروس به زبان فارسی بود هیچ مشکلی نبود ولی اینجوری بی نهایت سخته و فکر نمیکنم بتونم از عهدش بر بیام.تو مرحله اول خیلی تو ذوقم خورده.الان یه فکر دیگه هم مشغولم کرده اونم اینه که از فوق لیسانس انصراف بدم و همون certificate رو ادامه بدم.چون من قصدی برای دکترا ندارم و میخوام تو این زمینه کار کنم.در ضمن این دانشگاه سرتیفیکیت رو به صورت واحدی برگزار میکنه که در صورتی که بخوام فوق بگیرم همه واحد ها رو قبول میکنن و شاید با یه ترم اضافی بشه فوق گرفت.در ضمن اگه بخوام تجربه کار در خارج داشته باشم ظاهرا کسانی که دوره های کوتاه آموزشی رو میبینن زودتر میتونن وارد کار بشن.فلان تو گه گیجه به سر میبرم.

پ.ن:اینجا به جای گربه تو خیابونا و کوچه ها سنجاب میبینین که خیلی قشنگن  در بعضی موارد راکون هم میشه دید.

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 5:53  توسط حنیف   | 

از تعطیلات برگشتیم.رفتیم کمپینگ.یعنی یه جا گرفتیم که چادر بزنیم و تو طبیعت باشیم.کمپینگ های اینجا امکانات زیادی دارن مثل دستشویی٬دوش و حتی ماشین لباسشویی!
یه جاهایی رو توی جنگل درست کردن که به اندازه یه ماشین و ۲ تا چادر جا داره و یه جا هم برای آتیش درست کردن که هر جایی آتیش درست نشه یه کار خوبه دیگه این بود که روی سنگهای اجاق یه صفحه مشبک گذاشته بودن که گرم کردن غذا و آب و پخت و پز رو خیلی راحت میکرد وقابل گردش هم بود.برای چوب هم یا باید از خود دفتر کمپ چوب میخریدیم یا از بیرون و نمیشد از چوبهای داخل جنگل استفاده کنیم.برای اینکه کسی به جون درختها نیفته.موقع چادر زدن و آتیش درست کردن کلی یاد برنامه دره ارواح افتادم.روز اول بایه حادثه شروع شد.خواهر زادم با فلا کس آب جوش داشت بازی میکرد که یه دفعه ریخت رو دستش و حسابی دست چپش سوخت.وقتی گریش درومد حسابی ناراحت شدم.خواهرم فکر کرده بود دره فلاکس بستس.خلاصه بردنش دکتر من هم موندم تو کمپ.
بعد از این جریانات رفتیم نزدیک دریاچه که ببینیم قایق میشه گرفت یا نه.قایقی که بتونیم همه با بچه سوار شیم نداشتن و قرار شد من و دامادمون کایاک دو نفره بگیریم.خیلی باحال بود.اولش خیلی سخت بود ولی یواش یواش راه افتادیم.کار من سخت تر بود چون راهنما گفت هر کی سنگین تره بایر بشینه عقب که هدایت کایاک هم به عهده نفر عقبیه. برای همین من هم بایر پارو میزدم هم کایاک رو هدایت میکردم که یه کم اولش قاطی میشد.هماهنگ پارو زدن هم هنرمیخواد و تا هماهنگ نزنی خوب پیش نمیری.اول از بقیه عقب افتادیم ولی در برگشت جلوی همه بودیم.از کت و کول افتادیم و من هم خیس آب شدم ولی خیلی حال داد.روز بعد رفتیم طرف یه دریاچه به اسم سنت جان و اونجا دوچرخه کرایه کردیم و یه کم دور دریاچه رو دوچرخه سواری کردیم.اونجا یه میوه هایی داره به اسم blueete(بلواِت)که کلی تو کانادا خاطر خواه داره.یه میوه بوته ایه که آبی رنگه و به اندازه یه نخود ریز.من که خیلی خوشم نیومد یعنی به نظرم اصلا مزه خاصی نمیداد نمیدونم اینا از چیه این میوه خوششون میاد.
خلاصه این از مسافرت ما بعد از مسافرت که برگشتیم فرداش رفتیم دانشگاه برای پرس و جو و خرید نت بوک.معلوم شد یه سری از کلاسهام شروع شده که من نفهمیدم و یه جلسه رو از دست دادم.خلاصه رفتیم روی سایت و اون درس رو ثبت نام کردم.فردا باید برم کلاس.خیلی استرس دارم به خاطر زبان.هرچند که میدونم اینجا به این که کسی زبانش خوب نباشه عادت دارن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 3:12  توسط حنیف   | 

  • اینجا هوا به شدت شرجی می باشد.
  • بیشتر از ۲۰ ساعت در هفته نمیشه کار کرد.نه این که فکر کنین نمیزارن به خاطر اینکه بایر بقیه ساعات هفته رو درس بخونین(قدرت خدا)
  • رودخونه خیلی بزرگی نزدیک خونه مستقر شده که مثل دریاچه می باشد.
  • چند وقت بود که تو این فکر بودم که خیلی ها دارن این وبلاگ رو میخونن که شاید باعث بشه من نتونم هرچی میخوام بنویسم و من چی کار کنم.سانسور کنم یا نه؟بعد به این نتیجه رسیدم که نمیتونم دیگه هر چی بنویسم.برای همین شاید یه وبلاگ کاملا گمنام درست کنم شایدم اصلا درست کرده باشم.
  • از سیاست هیچ وقت خوشم نمیومده چون فکر میکنم هزینه سیاست سیاست مداران رو مردمی میدن که خیلی نقشی در ان نداشتند.مثل اتفاقی که الان داره در لبنان میوفته.فرقی نمیکنه که مردم بیگناه لبنان یا اسراییل.
  • میخوام یکم در نوشته ها تغییر ایجاد کنم.
  • به مدت سه روز احتمالا وبلاگ تعطیل است چون مسافرتی در راه میباشد.
+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 6:41  توسط حنیف   | 

اینجا کانادا است صدای منو از مونترال میشنوید.
خوب بعد از اتفاق جالبی که افتاد بالاخره روز دوشنبه رسیدم مونترال.هواپیما ایر فرانس خیلی شیک بود.جلوی هرکس یه مانیتور کوچیک تاچ اسکرین بود که میتونستی خودت رو باهاش مشغول کنی.بازی و اخبار و موزیک و سریال و اطلاعات پرواز.یعنی اگر کسی نخواد بخوابه واقعا چیزی از ۸ ساعت پرواز نمیفهمه.۵ فیلم داشت که میتونستی انتخاب کنی.نسبتا هم جدید مثل عصر یخی یا ک مثل کین خواهی.منم چون ک مثل کین خواهی مال برادران واچوفسکی(ماتریکس)بود به هوای دیدن یه چیز متفاوت این فیلم رو انتخاب کردم.انتظار بیشتری از خالقین ماتریکس داشتم.البته بد نبود ولی بیشتر به نظر یه فیلم سیاسی که اکشن هم باشه میرسید.خلاصه کاری ندارم رسیدیم مونترال.تا کارای گذرنامه درست شد و یه ویزای خوشگل دانشجویی ۲ ساله مهر شد یه سه ۱ ساعت طول کشید.همش میترسیدم الان یکی چمدونامو ور میداره میره که خوشبختانه این اتفاق نیفتاد و من اومدم بیرون.خواهرم اومده بود فرودگاه با شوهر دختر داییم که اونا هم تازگی از ونکوور اومدن مونترال.
هوا خیلی گرم نیست ولی به شدت شرجی مثل رشت شایدم بیشتر.مونترال یه جزیرست.البته در محاصره یه رودخونه خیلی بزرگ و عریض(میگن بعضی قسمتها نمیشه اونور رودخونه رو دید).خونه خواهرم اینا از مرکز شهر فاصله داره(اینجا مرکز شهرش از نظر تجاری و .... ایناست نه از نظر مکانی) برای همینم خیلی جای آروم و قشنگیه.
فعلا اینجا مکان ایرانیهاست چون به غیر از خواهرم اینا دختر داییم و شوهرش و زن دایی شوهر خواهر و یکی دیگه از دوستهای خواهرم اینا که از ایران اومدن اینجان البته امروز زن دایی رفت.ولی خوب خیلی خوبه که همه دور هم هستیم.دیروز ناهار رفتیم یه بوفه مثل بوفه های تهران که یه ورودی میدیم و هرچی میخوایم میخوریم.جالب اینجا بود که حتی از تهرانم ارزونتره.هر نفر حدود ۸ دلار.جای همه رو خالی کردم.بعد با دختر دایی و شوهرش رفتیم تو شهر چون اونا دارن دنبال خونه میگردن.یه بارون خیلی شدید گرفت که مجبور شدیم بریم تو یه کافه و یه قهوه بخوریم تا بارون بند بیاد.بعد چون بیرون نشسته بودیم زیر سایه بون وقتی بارون شدید شد داشتیم خیس میشدیم برای همین تصمیم گرفتیم بریم تو ماشین و از اونجایی که ماشین خیلی دور بود حسابی خیس شدیم برای همین به من خیلی حال داد.
یه حساب بانکی هم باز کردم که کمتر پول نقد با خودم حمل کنم و با کارت پول بدم.
سه روز اخر هفته هم قراره بریم مسافرت.
دوست دارم زودتر دانشگاه شروع بشه و من دوباره دانشجو بشم.البته میدونم که دانشجو شدن اینجا با ایران خیلی فرق داره.یه کم هم استرس دارم که زبانم خیلی خوب نیست چی میشه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 2:51  توسط حنیف   | 

امروز روز آخره.ساعت ۷ از پاریس به سمت کانادا پرواز میکنم.دیشب خیلی حال داد.چون داییم میخواست یه قضای الجزیره ای درست کنه به اسم کوس کوس.برای همین ۳ تا از دوستهای ایرانشم دعوت کرد و یه مهمونی خیلی کوچیک برگزار شد.بعد از چند وقت خیلی خوب بود که یه مشت ایرانی دور هم جمع شدیم.جای همه خالی.موقع شام اکبر دنبال نون میگشت و کلی منو یاد یکی از دوستان اصفهانی انداخت که همیشه غذاشو با نون میخورد.بعد از شام هم چایی با زولبیا بامیه که داداشم از ایران آورده بود خیلی حال داد.

واما فرداش ساعت ۴ راه افتادیم طرف فرودگاه.فرودگاه شارل دوگل یه کم از خونه داییم اینا دوره.بعد از حدود ۱ ساعت میرسیم.خیلی بزرگه.خلاصه محل تحویل بار رو پیدا میکنیم و من میرم که بارو تحویل بدم.داییم و داداشمم وایمیستن دورتر.آقاهه چمدونه اول رو میکشه و مثل اینکه از همون سوالهای اولیه میفهمه من خیلی فرانسه بلد نیستم ازم میپرسه انگلیسی بلدی؟میگم نه ولی باز فرانسم بهتره.میگه من یه چیزی میخوام توضیح بدم هر جا متوجه نشدین بگین بیشتر توضیح بدم.خلاصه شروع کرد منم نصفه نیمه میفهمیدم چی داره میگه تا اینکه گفت میتونین فردا برین؟تازه من فهمیدم جریان چیه.گفتم نه من باید امروز برم.گفت شما در لیست انتظارین و احتمال اینکه برین خیلی کمه(من بلیطم رو ۲ روز قبل ok کرده بودم)برای همین خیلی تعجب کردم.دیدم تا من بیام توضیح بدم که چرا و چطور خیلی طول میکشه.دنبال داییم و داداشم سرمو به این طرف و اون طرف چرخوندم که داییمو دیدم و گفتم بهش میگن من تو لیست انتظارم.خلاصه از اونجا به بعد و سپردم دست داییم چون هر چی باشه اون ۳۰ ساله که فرانسه زندگی میکنه و بهتر میشناسه اینا رو.داییم شروع کرد به جر و بحث با آقا که چرا و .... .معلوم شد که اینا بلیط بیشتر از ظرفیت هواپیما فروختن(این کار ظاهرا عادیه برای اینکه هواپیما حتما با ظرفیت کامل پرواز کنه)و الان دیگه جا نیست.گفتن میتونین فردا برین و ۱۵۰ یورو هم به عنوان خسارت دریافت کنین یا یه بن برای پرواز با ایر فرانس به مبلغ ۳۰۰ یورو که یه سال هم اعتبار داره.که من قبول نکردم و گفتیم اگه ۳۰۰ یورو نقد میدین قبوله که اونا قبول نکردن.البته این وسط هوچی بازی های دایی رو باید تصور کنین که چه چیزایی گفت از اینکه ما از شما شکایت میکنیم و یه عده دارن از یه ایالت دیگه میان دنبالش فرودگاه .خلاصه حسابی تنور رو داغ کرد.هیچی بعد از چک و چونه اولیه قرار شد که من بگم میخوام برم.همین طور اونجا وایساده بودیم و با هم تبادل نظر میکردیم که چی کار کنیم.من گفتم ۱۵۰ یورو به دردسره برگشتن و دوباره اومدن نمی ارزه(البته یادم رفت چون داییم گفته بود که این جا نداره برای موندن اونا گفتن که ما میفرستیمش هتل).هتل هم خوب اگه قرار باشه من یه شب دیگه اینجا باشم میخوام پیش شما باشم برم هتل چیکار.خلاصه بعد از حدود ۱۵ دقیقه دیدیم خانمی که باهاش صحبت کرده بودیم اومد و گفت ۶۰۰ یورو نقد یا ۸۰۰ یورو بن پرواز به اضافه بن تاکسی برای اومدن به فرودگاه و البته بلیط فردا حاضرن بدن(ما گفته بودیم ۳۰۰ یورو بدین گفتن نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!).منم بعد از یه کم ناز(که یعنی برای من ۶۰۰ یورو پولی نیست و شاید بازم ترجیح بدم که امروز برم)قبول کردم.انقدر بعدش با داییم و داداشم خندیدیم.داداشم میگفت چه شانسی داری.داییم هم تعجب کرده بود که چرا ماکه گفته بودیم با ۳۰۰ یورو راضی هستیم اونا ۶۰۰ یورو دادن.
خلاصش این که در قدم اول برای ورود به کانادا موفقیت مالی نصیبم شد تا ببینیم چی میشه.مثل اینکه پیش بینیهای فالگیر داره درست از آب در میاد.

پ.ن:اینم برای دوستانی که از گرما مینالن.دمای هوا اینجا ۳۸ درجست به اضافه شرجیت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 12:4  توسط حنیف   |