تبليغاتX
بی فایده

بی فایده

به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست.
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 13:2  توسط حنیف   | 

هر کی از بیرون نگاه میکنه احتمالا میگه یه پسر تو همچین خونواده ای میره یه رشته درپیت تو یه دانشگاه در پیت تر میخونه به جای اینکه مثلا دکتراشو از هاروارد گرفته باشه.ولی اونها نمیدونن که من در دوسالی که اصفهان بودم و در ادامه رفاقتم با دوستانم چیزایی یاد گرفتم که در بهترین دانشگاه های دنیا هم تدریس نمیشه ومن اینها رو از دوستانم یاد گرفتم یا حداقل اونها خیلی موثر بودند پس برای اونها مینویسم:

دوستان عزیزم من با شما یاد گرفتم که خودم باشم و چه زیبا که این کمک شما باعث شد تفاوتهای بین من و شما بیشتر آشکار شود و ما همدیگرو با همین تفاوتها بپذیریم.

من با دیدن زندگی دونفره شما زیبایی زندگی زناشوئی رو دیدم و چه عجیب که از نظر بعضی از شما زندگی دو نفره خیلی هم زیبا نیست وپراست از مسائل و درگیریها.

بعد از آشنایی باشما رابطه ام با خانواده ام بهتر شد و چه جالب که فهمیدم خیلی از شما هم رابطه خوبی با خانوادتون ندارین.

اولین بار وقتی از تهران برگشتم و حال خانوادمو پرسیدین خیل برام قشنگ بود چون تا اون وقت هیچ دوستی از من حال خانوادمو نمیپرسید.

من از هرکدوم از شما چیزی یاد گرفتم ولی بدلیل اینکه اینجا نمیشه از همه اسم برد و شاید کسی از قلم بیفته به همین بسنده میکنم.

من با شما دیدم که زندگی زیباست و چه تلخ که مدام شکایت شما رو از زندگی میشنوم.

جمع شدن افکار مختلف در یک اتاق و زندگی مشترک.

میخندیدیم،گریه میکردیم ،با هم بحث میکردیم،قهر میکردیم وآشتی .

حالا دارم از شما جدا میشم.پس نگویید چرا ناراحتی؟من دارم از کسانی دور میشم که دوستشون دارم برام عزیزند و محترم.ولی اونقدر خاطره های خوب با شما دارم که هر وقت دلم تنگ بشه با یادآوری اونها شما رو در کنار خودم احساس خواهم کرد.چمدان پیراهن تنهایی من پر از یاد و خاطره های شماست.

بهترین آرزویم برای شما رسیدن به آرامشی درونی و پایدار است و برای خودم اینکه همه رو سالم و سرحال ببینم.

نمیدونم این جدایی چقدر طول خواهد کشید.چند بار عید رو الکترونیکی به هم تبریک میگیم.فقط میدونم یک روز که فردایش در آسمانها خواهم بود با خود زمزمه میکنم:

«دلم میخواد به اصفهان برگردم ....... »

از همه متشکرم و از بردن اسم تک تک شما معذور.فقط چند نفر هستند که چون این اواخر اذیتشون کردم و اونها به من کمک زیاد ی کردن دوست دارم یه تشکر مخصوص بکنم:

علی ،فروه ،وحید،نفیسه ،غزل ،رضا ،بردیا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 12:54  توسط حنیف   | 

  1. همینطور خبر خوش میرسه.یه جوری بهم میگن فوق قبول شدی که باید خوشحال بشم.زور میزنم،تمام انرژیمو جمع میکنم که حداقل یه لبخند ژوکوندی بزنم ولی نمیشه.پس حالا که نمیتونم بخندم میرم تو اتاقم در رو میبندم میخوام ببینم میتونم گریه کنم؟قبل از اینکه سعی کنم اشکم در میاد.جلوشو نمیگیرم که حداقل یه کاری کرده باشم.گریه که عار نیست!
  2. چی رو میخوای ثابت کنی؟میخوای بگی سرنوشت تو همینه؟باید بیشتر و بیشتر دور بشی؟میخوای منو امتحان کنی؟باشه امتحانم کن تا ببینی هنوزم دل من جا داره که هر چی هست بریزم توش و درشو ببندم که کسی نبینه.هنوزم معتقدم که سرنوشت رو ما مینویسیم تا تقدیر.هنوزم قدرت گذشت رو دارم.آخه وقتی دوستی چیزی از من میخواد سختمه بگم نه و اون غیر از این چیزی از من نخواسته.فقط همین یه چیزو.فقط همین.فقط همین.فقط.
  3. علی جان یه نکته در مورد فال قهوه رو یادم رفت بهت بگم.میدونی لذت فال قهوه برای من کجاست؟اینجا که بدون یک کلمه حرف از همه بیشتر میفهمه که درونت چی میگذره.تورو میتونه بشناسه از روی اشکال نه از رفتار و گفتارت.وقتی من نمیتونم نه احساساتم رو با زبان بیان کنم نه حرف بزنم پس ای کاش همه فالگیر بودند تا بدون حرف میفهمیدند.یه چیزه دیگه.شاید چسبیدن فنجون به ته نعلبکی لازم باشه برای اینکه بفهمه چقدر دوستش دارم وقتی که کلام(یا بهتره بگم کلام من) منتقل کننده این احساس نیست.(البته اینجا حرف تو رو قبول دارم دلیلی نداره که اون شخص من باشم) 
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 18:18  توسط حنیف   | 

برایم فال بگیر.از روشنی زندگی دوستانم بگو ولی از جداییشان حرفی نزن.از پیشرفتشان بگو.به من بگو تورت پاره است ولی نگو به هر کس دست دراز میکنی بهت پشت میکنه.بگو آرامش داشته باش و خود رو رها کن ولی نگو فکر نکن.اگر تمام قهومو یه جا سر میکشیدم چه میفهمیدی از سرنوشتی که قورتش دادم.و یک سوال همیشگی بدون جواب اگر این سرنوشت اتفاق خواهد افتاد پس خودمون رو رهاکنیم؟چقدر میتونیم دخالت کنیم در این سرنوشت؟سرنوشت نوشته شده یا نوشته میشه؟اگر سرنوشت رو ما تعیین میکنیم تا کجا باید اصرارا کنیم و کجا خودمون رو بسپریم به تقدیر؟
پ.ن:آقا یا خانم بینام دیر آمدی به پایان این دفتر نزدیک میشویم.
پ.ن2:دیشب هوا تاریک بود ولی امروز هوا روشن است.
پ.ن3:اینو همینجوری نوشتم چون این پ.ن ها خیلی حال میده کاش میشد اصل مطلب هم با پ.ن شروع میشه.
+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 11:43  توسط حنیف   | 

از آنجایی که خنده بر هر درد بی درمان دواست.در راستای اینکه باید به زندگی بخندی تا اونم بهت بخنده و با عنایت به اینکه آنکه میگرید ۱ درد دارد و آنکه میخندد ۱۰۰۱ درد.صرف نظر از اینکه چه پیش خواهد آمد و با امیدواری به آینده.با توجه به اینکه انرژی هسته ای حق مسلم ماست و به خاطر حمایت از تیم ملی فوتبال ایران و حمایت از هر چی بی حمایت و بیچاره.از این به بعد مطالب غمگین در این وبلاگ کمتر نوشته شده و به همین مناسبت:

خوشگلا باید برقصن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 22:4  توسط حنیف   | 

امروز با بردیا صحبت کردم.خیلی راحت صحبت میکنه.وقتی باهاش صحبت میکنم حس خوبی بهم دست میده.یه مثال قشنگ برام زد که میخوام بنویسمش.گفت:
فرض کن که لب ساحل نشستی و موجها میان و میرن.بهت ۱ ساعت وقت میدن که بزرگترین موجی که میاد رو بگیریش و مال تو باشه.نگاه میکنی.موجها میان و میرن و تو همیشه فکر میکنی که شاید موج بعدی بزرگتر باشه.در این انتخاب شاید بزرگترین موج بیاد و تو به خیال اینکه موج بعدی بزرگتره ردش کنی.به هر حال در این ۱ ساعت تو موجی رو میگیری و اون موج،موج تو است.اگر در دقیقه ۱ هم تو موجی بگیری دیگه کسی بهت نمیگه هنوز ۵۹ دقیقه دیگه وقت داری چون تو انتخابت رو کردی.یعنی موجها رو نمیشه پیش بینی کرد شاید تو یک موج بزرگ رو نگیری و ممکنه موج بعدی کوچکتر و یا بزرگتر باشه.حسرت خوردن بی فایده است.

پ.ن:(راستی من نمیدونم این پ.ن یعنی چی فقط برا اینکه عقب نیفتم نوشتم)و موج بزرگی آمد و مشتری همیشگی وبلاگ منو برد.خیالی نیست تسلیمی از بین تمام دوستان فقط تو بودی که منو قابل نظر میدونستی که تو هم جا زدی. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 13:31  توسط حنیف   | 

هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است.

چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 10:2  توسط حنیف   | 

به تو اندیشیدن
سکوت من است
عزیزترین،طولانی ترین و طوفانی ترین سکوت
تو در درونم هستی همیشه
همچون قلب نادیده ام
همچون قلبی اما که به درد می آورد
همچون زخمی که زندگی می بخشد.

robert desnos شاعر فرانسوی

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 9:58  توسط حنیف   | 

-خوب قرار بود یه حرکتی بکنی قبل از رفتن.
-بابا کسی به من زن نمیده.
-غلط کردن.خیلی دلشون بخواد.من خودم اگه دختر داشتم میدادمش به تو.

حالم داره به هم میخوره.دوست دارم اگر خوبی دارم بالا بیارم.به یک لیوان نفرت داغ با دو حبه بیرحمی با اسانس خشونت نیاز دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 1:23  توسط حنیف   | 

میخوام برم خونه پژمان اینا.تو اتوبان صدر که میفتم صدای ضبط رو تا آخر زیاد میکنم.گیتار marilion باید بره رو اعصبم.پامو فشار میدم رو پدال گاز.چند دقیقه دیوونگی و هیجان میخوام.۱۲۰،۱۳۰،۱۴۰ کمه باید بالای دویست برم برای لذت از این هیجان.ویراژ بین ماشینها.از سمت چپ سبقت گرفتن حرامه.بوی لنت ماشین بلند میشه.آهای عزراییل کجایی؟امروز از همیشه بیشتر آماده استقبال از توام.ولی با این سرعت تو هم به من نمیرسی.دوست دارم برای چند لحظه چشمامو ببندم و فرمونو ول کنم.ولی هنوز انقدر دیوونه نشدم.هنوز انقدر دیوونه نشدم که هر چی تو دلمه بهت بگم ای معشوق خیالی من.آره تو دیگه نمیتونی تو رویاهای من دخالت کنی.من در رویاهام با تو زندگی میکنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 1:7  توسط حنیف   | 

اشک من خودتو نگه دار نیا پایین
آخه رسوام میکنی
آخه غم تو میون جمعی
چرا تنها منو پیدا میکنی؟
+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 23:5  توسط حنیف   | 

دیشب فیلم rock star رو دیدم.فیلم بدی نبود.موضوعش خیلی خوب بود ولی به نظر من خوب پرداخت نشده بود.موضوع ستاره شدن در موسیقی راک و غرق شدن در مواد و بی بند و باری.منتهی چیزی که برای من جالب بود این بود که برای من باز یاداور گذشته بود.زمانی که موسیقی راک و متال گوش میدادم و به آنها علاقه داشتم.موسیقی اعتراض.موسیقی شورش.موسیقی عصیان.موسیقی هیجان.بعد رفتم دوباره نوارهای قدیمی رو گوش دادم.الان به این موسیقی احتیاج دارم.احساس میکنی پر انرژی میشی.دوست داری همه چیزو بهم بریزی.همه رو درب و داغون کنی.برات مهم نیست که کی بدش میاد و کی خوشش میاد فقط دوست داری خراب کنی.بله این است موسیقی راک.
+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 11:56  توسط حنیف   | 

من میتونم یه دختر از کوره دهاتای تهران پیدا کنم.کسی که اگر سوار اتوبوس بشه کلی ذوق کنه.کسی که همین که روسریش یکم بیاد عقب فکر کنه آخر آزادی بهش داده شده.همین که با دونفر تحصیل کرده صحبی کنه براش مایه افتخار باشه.به یه آلونک با نون و پنیر راضی باشه.حتی راضی به کتک خوردن هم باشه.جرات نداشته باشه چیزی زیادتر از حدش بخواد.حرف،حرف مرد باشه.خانه داری کنه و مادر خوبی برای بچه ها باشه.
و میتونم با کسی ازدواج کنم که تفکر و اعتقادات خودشو داره.راحت کوتاه نمیاد.نمیخواد ازدواج هیچ محدودیتی براش ایجاد کنه.خودش تحصیل کرده باشه.دنیا دیده باشه.کمی تا قسمتی فمینیست باشه.به نون و پنیر راضی نباشه.بخواد برای خودش کار کنه.سر هر مسئله ای بحث کنه.کم نیاره.زندگی پر از درگیری(منظورم دعوا نیست،درگیری فکری)داشته باشیم.متوقع باشه.بخواد مدام رشد کنه و با تمام موانعی که سر راهشه بجنگه.
کدوم بهتره؟معنی واقعی زندگی کدوم اینهاست؟با کدومشون احساس رضایت بیشتری از زندگی میکنیم؟راحت بودن بهتره یا مبارزه کردن؟

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 11:46  توسط حنیف   | 

داخلی-مطب دکتر-روز
-خب مسئله چیه کجاتون درد میکنه؟
-آقای دکتر،قلبم درد میکنه،مغزم تیر میکشه.به زور میخندم.
-براتون عکس قلب و سی تی اسکن مغز مینویسم بعد که گرفتید بیایید پیش من.

داخلی-مطب همان دکتر-عصر
-خب عکسها رو بدید ببینم.
-[عکسها رو رو به لامپ اتاق میگرد.با قیافه ای درهم و متفکر به عکسها نگاه میکند.عکسها رو پایین می آورد،کمی فکر میکند و دوباره به عکسها نگاه میکند.سری تکان میدهد و به مریض نگاه میکند]
-نمیدونم،شاید احتیاج به آزمایشات دقیقتر و بیشتری باشد برای اطمینان.
-[پسر ترسیده]دکتر من آمادگی شو دارم هر چی هست به من بگین.
-عکس قلبتون یک غده سرطانی بزرگ و بدخیم رو نشون میده.تو اصطلاح عامه بهش میگن«غم».بدجوری ریشه دوونده.همه جا پخش شد.همین باعث شده که خنده براتون سخت بشه.تازه در مرحله پیشرفته تر باعث میشه از چشمات آب بیاد.بد جوری مسریه.ولی خب خیلی غصه نخور با شیمی درمانی خوب میشی.الان مواد مختلفی هست برای از بین بردن این غده.
اما نوار مغزی چیز دیگه ای نشون میده.بخش نگرانی مغزت خیلی متورم شده.مویرگاش دارن پاره میشن.چی کار داری میکنی؟
-دکتر به اندازه تمام آدمایی که دوستشون دارم نگرانم.تعدادشون کم نیست.شاید اونها هم نگران من باشند ولی من یک نفرم و اونها خیلی بیشتر.نگرانم که تو این مدت اتفاقی برای کسی بیفته ومن به خاطر دوری دق کنم.دوست دارم وقتی برگشتم همه سرحال و سالم باشن.
-نسخه ای که برات مینویسم شاید به این نگرانی هم کمک کنه.احتمالا اصلا باعث میشه که اونها رو فراموش کنی.اینجوری دیگه کسی نیست که نگرانش بشی.لازم نیست تا داروخانه هم بری دم در مطب یکی هست که نسخه میپیچه.از ضعیف به قوی برات مینویسم که خودت انتخاب کنی:
انواع مشروبات الکلی-گراس-حشیش-اسید-ال اس دی-قرص x -شیشه

خارجی-کمی دورتر از مطب-سطل آشغال
کیسه ای مشکی رنگ درون سطل پرت میشه.

داخلی-خانه-شب
حالا شادی در خانه پسر بود.بدون احتیاج به شیمی درمانی داشت نابود میشد.دریا.موجودی که با کوچکی از خیلی آدم بزرگا بیشتر پسر رو خوشحال میکرد.درمان پسر پیدا شده بود.کودکان برای او از هر ماده ای موثر تر بودند.بغلش میکرد.هر موقع دوست داشت میبوسیدش.لمسش میکرد.
پسر همیشه از دیدن بچه ها خوشحال میشد.اونها حداقل دو صفت دارند که پسر دوست میداشت:
۱-سادگی    ۲-صداقت(تا زمانی که کسی دروغ یادشون نداده)

داخلی-رختخواب پسر-نیمه شب
[پسر در حال فکر کردن]شادی چیزی نیست که به آدم تزریق بشه.شادی همه جا هست کافیه که فقط اونقدر حرفه ای باشی تا بتونی پیداش کنی.آدم باید از درون شاد باشه.تا حالا آدمایی رو دیدی که حتی در شادترین لحظات هم با یک من عسل نمیشه خوردشون.بر عکس،آدمایی که همیشه شادند با تمام مسائل و درگیریهایی که دارن.برای نگرانی هم بهترین راه اینه که فقط تصور کنم روزی رو که بر میگردم و همه عزیزانم رو سالم و سرحال میبینم.اونها رو مدام در حال رشد تصور کنم.در شادی تصور کنم.اگر مدام ذهنم در گیر این مسئله باشه که برای کسی اتفاقی بیفته نگرانیم تشدید میشه.

داخلی خارجی-ناکجا-بدون زمان
پسر در میان انبوهی از بچه ها با آنها بازی میکنه.

با تشکر مخصوص و فراوان از:آراد و دریا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 9:33  توسط حنیف   | 

آقا توبه.بابا توبه.صدو دویست هزار بار توبه.بر من لعنت اگر بار دیگه به دیدن یک فیلم از تهمینه میلانی برم.امروز رفتم آتش بس.یک افتضاح کامل.مسخره ترین تعریف از سینما.نمیدونم چرا این خانم نمیره تو همون تخصص خودش کار کنه؟بعد از سالها تنها فیلمی بود که میخواستم بعد از نیم ساعت که ازفیلم گذشته بود از سینما بیام بیرون و اگر پدیده همراه من نبود واقعا این کارو میکردم.تازه من کسیم که فیلمهای درپیت رو هم میبینم ولی این واقعا شاهکار بود.از کلیه دوستان تقاضا دارم یک پولی بزاریم روی هم بدیم خانم میلانی که دیگه فیلم نسازه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 16:9  توسط حنیف   | 

امروز جلسه دفاعیه پایان نامه فوق لیسانس خواهرم بود.رشته ادبیات نمایشی.دو بخش داشت که تئوری و عملی بود.بخش تئوری که راجع به جریان سیال ذهن در ادبیات پست مدرن بود و بخش عملی هم یک فیلم نامه بود.فیلم نامه راجع به زنی بود که بعد از ۶ سال به دیدن دخترش که کانادا زندگی میکنه میره و میبینه که دخترش تغییرات زیادی کرده و با اون دختر ۶ سال پیش خیلی فرق کرده.موضوع قبول یا رد این تغییراته و اینکه شناخت آدمها از هم دیگه چقدر درسته؟
در آخر این فیلم نامه(من خودم هنوز کامل نخوندم)نتیجه گیری خاصی نمیشه یعنی مشخص نیست که مادر این تغییرات رو قبول میکنه یا نه؟که موضوع بحث یکی دو تا از اساتید بود که میگفتن باید یک نتیجه گیریه مشخص انجام میشد.ولی من فکر میکنم بهترین نتیجه گیری همین سردرگمی است.یعنی هر نتیجه گیری چه مثبت چه منفی کارو خراب میکرد.
پس خواهرم اصلا غصه نخور که بهترین پایان رو داشتی.نمرت ۲۰.
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 19:7  توسط حنیف   | 

  1. امروز دلم گرفته.کاش با شما بحث نکرده بودم.از همه بیشتر برای خودتون (جماعت نسوان )دلم گرفته.همه چیزو سخت میگیرین.میگم زندگی شما برای من قشنگه.میگین این ظاهر قضیه است.بابا همین ظاهرو خیلیها ندارن پس شما موفق بودین که این ظاهرو دارین.چرا برای خودتون ارزشی قائل نمیشین.
    برای نفیسه: تو دومین نفری هستی که تونستی اشک منو در بیاری.یادته که یه خوابی دیده بودی راجع به من؟داری خوابتو تعبیر میکنی.
  2. میگم نظرت راجع به مطالب وبلاگ من چیه؟میگه مطالبت شخصیه من نمیتونم نظری بدم.
    آهای کسانی که برای من نظر میدین چقدر خنگین که نمیفهمین مطالب من شخصین.اصلا از این به بعد هر کس برای من کامنت بزاره،من میدونم و اون.
  3. اول فکر کردم که فقط باید با خودم باید مبارزه کنم.بعد دیدم که با خودش هم باید مبارزه کنم.بعد با خانواده هم باید مبارزه کنم.از همه سختتر اینکه با انبوه تفکرات و عقاید دور و برش باید مبارزه کنم.کیست یاری کننده ای که مرا یاری کند؟
  4. یک ماه دیگه در چنین ساعتی من دیگه ایران نیستم.
  5. کلی حرف برای زدن دارم ولی باز میخوام سکوت کنم.میخوام به سکوتی که داشتم بر گردم.دورانی که حرفهایی زدم که کسی نمیدانست زود تمام شد.شاید وبلاگم هم تعطیل کنم.البته یک متن برای دوستانم دارم آماده میکنم که حتما مینویسم.
  6. ولی یک اتفاق خوب هم افتاد.خواهرم بالاخره برام نظر گذاشته و نمیدونم چرا الکی خوشش اومده از وبلاگم.من خودم خیلی از مطالبی که نوشتم راضی نیستم.چون غمگینن و من تا همین چند وقت پیش آدم غمگینی نبودم.
  7. چقدر دلم برای همه تنگ میشه.پریشب که علی و فروه داشتن بر میگشتن دوست داشتم فقط نیم ساعت دیرتر برن که نشد.ولی خب فرقی نمیکرد چون نیم ساعت بعد هم دوست داشتم نیم ساعت دیگه عقب بندازن.
  8. ................................
  9. ...............................
  10. ..............................
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 17:10  توسط حنیف   | 

ای دل من لبخند بزن.
مگر نمیبینی که غمت پشت لبخند صورتت پنهان نمیماند؟
مگر نمیبینی که باعث ناراحتی دوستانت میشوی؟
قیمت اشکهای دوستت را چگونه میپردازی؟
پس اگر ناراحتی دوستانت برای تو سنگین است لبخند بزن و غمت را فراموش کن تا جایی که کسی زبانت را نفهمد و کسی از ناراحتی تو ناراحت نشود.
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 0:8  توسط حنیف   | 

یک نفر هست که من حرفهایی رو که به هیچ کس نمیزنم به اون میگم.
اگر شکایت نگفتنی دارم به اون میگم.
باهاش راحتم.
از همه بیشتر منو میشناسه.از همه بیشتر منو درک میکنه.

از من میپرسن تو به خدا اعتقاد داری؟نمیفهمم اونا به چی میگن خدا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 16:50  توسط حنیف   | 

شعری از paul verlaine شاعر فرانسوی:

این رنج فزاینده به پایان خواهد رسید
به آینده لبخند بزن قلب من

روزهای هراس گذشت
روزهای اندوه و اشک

لحظه ها را دیگر مشمار
روح من،اندکی صبر

حرفهای تلخ را ناگفته گذاشتم
و خیالهای باطل را کنار

به ناچار دور از او بودم و
چشمانم محروم از دیدار

گوشم تشنه شنیدن
نت های طلایی آن صدای مهربان

تمام وجودم و تمامی عشقم
هلهله میکنند روز سعادت را

روزی که تنها خیال و تنها فکرم این است
که محبوبم به سویم باز خواهد گشت!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 18:24  توسط حنیف   | 

امروز با بیژن بعد از ده،دوازده سال از خارج برگشتم.
با دو تن از دوستان به دنبال قبر دو دوست دیگر در باغهای کندلوس گشتم.
با بیژن به دنبال عشق مرده ام گشتم.
با آبان به دریا حسادت کردم.
با کاوه زودتر از آبان مُردم که مرگ عزیزم را نبینم.
با دریا تنها شدم.
با سعید حسرت روزهای گذشته رو خوردم.
امروز با بیژن مُردم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 14:23  توسط حنیف   | 

الان در مرحله شک به سرمیبرم.شک به خیلی چیزا.اول از همه شک به خودم.شک به رابطه.شک به علاقه ام.شک به چیزایی که دارم.شک به چیزایی که ندارم.ولی خوب میگن ایمان بعد از شک محکم ترین ایمانه برای همین اگر ایمان بیارم دیگه تمومه.
به یک چیز اطمینان کامل داشتم و اون هم این بود که من بعد یک سال بر میگردم که اون هم به لطف علی جان که میگفت تو بر نمیگردی دچار شک شد.یعنی واقعا ممکنه من، بر نگردم؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 19:13  توسط حنیف   | 

-می دونم که منو دوست داری ولی این کافی نیست تو کاملا اون کسی نیستی که من میخوام.یکیش اینه :من کسی رو میخوام که برای خواسته هایش مبارزه کنه و تو نمیکنی.
-چطور به این نتیجه رسیدی؟تو چه میدونی از من؟دوستت دارم.
پسر دیگر چیزی نگفت.دختر هم.پسر مدام با خودش فکر میکرد که آیا صحبت از مبارزه هاش درسته یا نه؟بعد به این نتیجه رسید که زمان بهترین حلال این ماجراست و همچنین تصمیم گرفت از این به بعد برای تمام خواسته هاش مبارزه کنه.بی هیچ رحمی و احترامی و گذشتی.

زمان گذشت و گذشت تا اینکه یه روز دختر در یه مهمونی پسر رو دید.پسر فرقی نکرده بود جز چند تار موی سپید و دو،سه چین تو پیشانی.دختر تعجب کرد که چرا پسر به سمت اون نمیاد؟بعد فکر کرد که اونو ندیده پس خودش به سمت پسر رفت.
-سلام.چطوری؟کی اومدی؟خیلی وقته ازت خبری نیست؟خیلی بی معرفتی.
-ببخشید،دختر جان فکر میکنم اشتباه گرفتین.
دختر شدیدا جا خورد.چطور میشه!همون قد،همون هیکل،همون صورت و لحن صحبت و ....... همه چیزش عین پسر بود.با خودش فکر کرد نکنه داره منو دست میندازه؟مگه میشه کسی که منو دوست داشته اینطوری به من جواب بده.
-مگه شما،پسر نیستین؟
پسر خنده ای کرد و گفت:آهان حالا فهمیدم.شما منو با پسر اشتباه گرفتین.اوایل همه این اشتباهو میکردن.نه دختر،من مَردَم.
دختر باورش نمیشد.
-ولی شما خیلی شبیه اونید.اصلا میتونم بگم خودشین.می شناسینش.
-میتونم بگم می شناختمش.ما چند وقت با هم بودیم.دوران خوبی بود.ما باهم خیلی رفیق بودیم.اصلا میتونم بگم با هم یکی بودیم.اون مدام در حال تغییر بود.بعضی وقتا ما جای هم کار میکردیم.البته باید اعتراف کنم بازی کردن نقش پسر برام خیلی مشکل بود.بعد نمیدونم چی شد که همدیگرو کمتر میدیدیم.انگار نمیتونستیم با هم باشیم.یا من بودم یا پسر.بعد از مدتی هم پسر کاملا غیب شد.از هر کی سراغشو گرفتم،بی خبر بود.خیلی دنبالش گشتم ولی گم شده بود.دلم براش خیلی تنگ شده.

دختر با خود فکر کرد این همان مردیه که میخواسته.ظاهرش هم که شبیه پسر بود.
-انگار احساس میکنم شما رو دوست دارم.شما چطور؟
-من!نه دختر جان.من نمیتونم عاشق کسی مثل تو بشم ولی یه چیزو مطمئنم اگر پسر اینجا بود حتما تو رو دوست میداشت.

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 19:23  توسط حنیف   | 

زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
+ نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت 18:43  توسط حنیف   | 

دیشب خونه محمد بودم.تنها کسی که تا لحظه آخر هم روم نمیشه بهش بگم که دارم میرم.چون به قول خودش از بین رفقای قدیم فقط منم که هر ۳ ماه یه سر بهش میزنم یا هر ماه یه دفعه بهش زنگ میزنم.تنها کسی که خیلی منو آدم حسابی میدونه.استاد مرام و معرفت من.کسی که در سخت ترین شرایط زندگی میکرده و میکند.من نمیدونم کسانی که از وضع زندگیشون مینالن اگه جای یه همچین آدمایی بودن چی کار میکردن؟از همون روزی که من شناختمش با پدرش تو مکانیکی کار میکرد.عاشق مکانیکی بود ولی بعد از فوت پدرش نتونست ادامه بده.اوس بهرام رو دوست داشت ولی همین پدر بود که زندگیشونو به گه کشید.همون بلایی که از نون هم راحت تر پیدا میشه.
هر وقت میرم پیشش(آخه به خاطر محل کارش رفتن ملک آباد کرج)یاد خاطرات نوجوانی میافتم.مخصوصا این دفعه که شوی خانم گل ابی رو خونشون دیدم و رفتم به سالهای اولی که اومده بودیم اینجا:
استخر آبیاری باغ حسین اینا که با آب رودخونه پر میشد و درختی که از بالای اون میپریدیم توی آب.
بازی هفت سنگ با برو بچ محل و خیس کردن توپ که وقتی به کسی میخوره بیشتر بچسبه.
قاشق زنی و ترقه بازی و از روی آتیش پریدن چهار شنبه سوری(قابل توجه دوستانی که این مراسم رو به جنگ هسته ای تبدیل میکنن)
وایسادن تو میدون امامزاده قاسم که کسی تو محل پررو بازی در نیاره.
نوشابه با کیک،بستنی با نون بربری.
کمی بزرگتر که شدیم قرارهای آشغالی هر شب بعد از شام جلوی خونه محمد اینا تو باغ.
راه آب باز کردن برای درختهای تو کوچه از رودخونه.
باغ دکمه چی،باغ وزیری،وزوا،یه باغ،کلک چال،گرز دره.

و صدای فرهاد که میخونه:وقتی که بچه بودم
                                                           غم بود
                                                                    اما کم بود.

+ نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت 18:36  توسط حنیف   | 

خیلی از دوستان بعد از اینکه میفهمن من پاس خارجی دارم منو به دیوونگی متهم میکنن که چرا از ایران نمیرم و معطل میکنم.به نظرشون خیلی احمقانه میاد که کسی به راحتی بتونه از ایران خارج بشه و این کارو نکنه.چون خیلیها که منم میشناسم خودشونو به آب و آتیش میزنن که هر جوری شده برن.حتی به طرقی که ممکنه منجر به مرگشون هم بشه.
ببینم یعنی واقعا احمقانه است که تمام خوبیهای فرنگ، گل و بلبل و ملت فهمیده و ....... رو با یک ساعت حرف زدن با کسانی که دوستشون داری،با هم زبونت،با کسی که درکت میکنه،با کسی که بزرگ شدی،با کسی که بزرگت کرده،با سیگار بهمن کوچیک کشیدن،با زیر پل خواجو آواز خواندن و بحث بعد از اون،با آش عمه رو خوردن،با ترافیک تهران،با دید زدن دخترهایی که مانتوشون داره میپکه،با متلک انداختن،با درگیری های خونه،با چاکرم نوکرم کردن با اهل محل،با نامه های بیربط سران مملکت،با بوی برگهای سوخته دم خونه که همه رو شاکی میکنه،با هله هوله های دربند،با کله پاچه سر پل تجریش،با فری کثیف،با جیرگکی مگس نشان،با فلافل های کوچه مروی،با زاینده رود،با تدبیر اندیشان سپاهان،با نقاش نقشهای اسلیمی و خطایی،با تخت جمشید،با ارگ بم،با رفقای شیراز و مشهد و کرمان و کرمانشاه و خوزستان و اصفهان و لرستان و تهران و یزد و ...... عوض کنی؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 20:26  توسط حنیف   | 

جدیدا شعر میخونم.برایم جالب شده.از بین شاعرانی که شعراشونو خوندم فعلا سهراب از همه بیشتر بهم میچسبه به علاوه شاعران فرانسوی prevet و varlaine .اما یک نکته ای که برام جالبه اینه که بعضی از شعرها تقریبا متن ادبین تا شعر.شایدم چون من ادبیاتم ضعیفه و از شعر چیزی حالیم نیست اینطوری فکر میکنم.مثلا دیشب شعر «کسی که مثل هیچ کس نیست» فروغ رو میخوندم که خیلی هم خوشم اومد ولی عین یک متن بود تا شعر نو البته طبق تعریفی که یکی از دوستان از شعر سپید کرد احتمالا از همین مدل ولی باز برای من سوالی پیش اومده که اگر ما همین شعر رو به صورت پشت سر هم(مثل متن عادی)نه به صورتی که در کتابهای شعر مینویسند،بنویسیم باز هم میشه بهش شعر گفت یا نه؟

دوستانی که سر رشته ای از شعر دارند خوشحال میشم منو راهنمایی کنن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 11:23  توسط حنیف   | 

برنده
میداند که به خاطر چه چیزی پیکار کند،
و بر سر چه چیزی توافق و سازش نماید،
بازنده
آن جا که نباید،
سازش میکند،
و به خاطر چیزی که ارزش ندارد،
مبارزه میکند

برنده
از میانه روی و نرمش خود
احساس قدرت میکند،
بازنده
هرگز میانه رو و معتدل نیست
گاهی از موضع ضعف،
و گاهی همچون ستمگران فرودست رفتار میکند.

برنده
مشکلی بزرگ را انتخاب میکند،
و آن را به اجزای کوچکتر تفکیک میکند،
تا حل آن آسان گردد
بازنده
مشکلات کوچک را آن چنان به هم می آمیزد،
که دیگر قابل حل شدن نیستند.


نقل از کتاب «برندگان و بازندگان» نوشته،سیدنی.جی.هریس

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 17:49  توسط حنیف   |