حکایت همچنان باقیست.
حکایت همچنان باقیست.
هر کی از بیرون نگاه میکنه احتمالا میگه یه پسر تو همچین خونواده ای میره یه رشته درپیت تو یه دانشگاه در پیت تر میخونه به جای اینکه مثلا دکتراشو از هاروارد گرفته باشه.ولی اونها نمیدونن که من در دوسالی که اصفهان بودم و در ادامه رفاقتم با دوستانم چیزایی یاد گرفتم که در بهترین دانشگاه های دنیا هم تدریس نمیشه ومن اینها رو از دوستانم یاد گرفتم یا حداقل اونها خیلی موثر بودند پس برای اونها مینویسم:
دوستان عزیزم من با شما یاد گرفتم که خودم باشم و چه زیبا که این کمک شما باعث شد تفاوتهای بین من و شما بیشتر آشکار شود و ما همدیگرو با همین تفاوتها بپذیریم.
من با دیدن زندگی دونفره شما زیبایی زندگی زناشوئی رو دیدم و چه عجیب که از نظر بعضی از شما زندگی دو نفره خیلی هم زیبا نیست وپراست از مسائل و درگیریها.
بعد از آشنایی باشما رابطه ام با خانواده ام بهتر شد و چه جالب که فهمیدم خیلی از شما هم رابطه خوبی با خانوادتون ندارین.
اولین بار وقتی از تهران برگشتم و حال خانوادمو پرسیدین خیل برام قشنگ بود چون تا اون وقت هیچ دوستی از من حال خانوادمو نمیپرسید.
من از هرکدوم از شما چیزی یاد گرفتم ولی بدلیل اینکه اینجا نمیشه از همه اسم برد و شاید کسی از قلم بیفته به همین بسنده میکنم.
من با شما دیدم که زندگی زیباست و چه تلخ که مدام شکایت شما رو از زندگی میشنوم.
جمع شدن افکار مختلف در یک اتاق و زندگی مشترک.
میخندیدیم،گریه میکردیم ،با هم بحث میکردیم،قهر میکردیم وآشتی .
حالا دارم از شما جدا میشم.پس نگویید چرا ناراحتی؟من دارم از کسانی دور میشم که دوستشون دارم برام عزیزند و محترم.ولی اونقدر خاطره های خوب با شما دارم که هر وقت دلم تنگ بشه با یادآوری اونها شما رو در کنار خودم احساس خواهم کرد.چمدان پیراهن تنهایی من پر از یاد و خاطره های شماست.
بهترین آرزویم برای شما رسیدن به آرامشی درونی و پایدار است و برای خودم اینکه همه رو سالم و سرحال ببینم.
نمیدونم این جدایی چقدر طول خواهد کشید.چند بار عید رو الکترونیکی به هم تبریک میگیم.فقط میدونم یک روز که فردایش در آسمانها خواهم بود با خود زمزمه میکنم:
«دلم میخواد به اصفهان برگردم ....... »
از همه متشکرم و از بردن اسم تک تک شما معذور.فقط چند نفر هستند که چون این اواخر اذیتشون کردم و اونها به من کمک زیاد ی کردن دوست دارم یه تشکر مخصوص بکنم:
علی ،فروه ،وحید،نفیسه ،غزل ،رضا ،بردیا.
- همینطور خبر خوش میرسه.یه جوری بهم میگن فوق قبول شدی که باید خوشحال بشم.زور میزنم،تمام انرژیمو جمع میکنم که حداقل یه لبخند ژوکوندی بزنم ولی نمیشه.پس حالا که نمیتونم بخندم میرم تو اتاقم در رو میبندم میخوام ببینم میتونم گریه کنم؟قبل از اینکه سعی کنم اشکم در میاد.جلوشو نمیگیرم که حداقل یه کاری کرده باشم.گریه که عار نیست!
- چی رو میخوای ثابت کنی؟میخوای بگی سرنوشت تو همینه؟باید بیشتر و بیشتر دور بشی؟میخوای منو امتحان کنی؟باشه امتحانم کن تا ببینی هنوزم دل من جا داره که هر چی هست بریزم توش و درشو ببندم که کسی نبینه.هنوزم معتقدم که سرنوشت رو ما مینویسیم تا تقدیر.هنوزم قدرت گذشت رو دارم.آخه وقتی دوستی چیزی از من میخواد سختمه بگم نه و اون غیر از این چیزی از من نخواسته.فقط همین یه چیزو.فقط همین.فقط همین.فقط.
- علی جان یه نکته در مورد فال قهوه رو یادم رفت بهت بگم.میدونی لذت فال قهوه برای من کجاست؟اینجا که بدون یک کلمه حرف از همه بیشتر میفهمه که درونت چی میگذره.تورو میتونه بشناسه از روی اشکال نه از رفتار و گفتارت.وقتی من نمیتونم نه احساساتم رو با زبان بیان کنم نه حرف بزنم پس ای کاش همه فالگیر بودند تا بدون حرف میفهمیدند.یه چیزه دیگه.شاید چسبیدن فنجون به ته نعلبکی لازم باشه برای اینکه بفهمه چقدر دوستش دارم وقتی که کلام(یا بهتره بگم کلام من) منتقل کننده این احساس نیست.(البته اینجا حرف تو رو قبول دارم دلیلی نداره که اون شخص من باشم)
پ.ن:آقا یا خانم بینام دیر آمدی به پایان این دفتر نزدیک میشویم.
پ.ن2:دیشب هوا تاریک بود ولی امروز هوا روشن است.
پ.ن3:اینو همینجوری نوشتم چون این پ.ن ها خیلی حال میده کاش میشد اصل مطلب هم با پ.ن شروع میشه.
خوشگلا باید برقصن
فرض کن که لب ساحل نشستی و موجها میان و میرن.بهت ۱ ساعت وقت میدن که بزرگترین موجی که میاد رو بگیریش و مال تو باشه.نگاه میکنی.موجها میان و میرن و تو همیشه فکر میکنی که شاید موج بعدی بزرگتر باشه.در این انتخاب شاید بزرگترین موج بیاد و تو به خیال اینکه موج بعدی بزرگتره ردش کنی.به هر حال در این ۱ ساعت تو موجی رو میگیری و اون موج،موج تو است.اگر در دقیقه ۱ هم تو موجی بگیری دیگه کسی بهت نمیگه هنوز ۵۹ دقیقه دیگه وقت داری چون تو انتخابت رو کردی.یعنی موجها رو نمیشه پیش بینی کرد شاید تو یک موج بزرگ رو نگیری و ممکنه موج بعدی کوچکتر و یا بزرگتر باشه.حسرت خوردن بی فایده است.
پ.ن:(راستی من نمیدونم این پ.ن یعنی چی فقط برا اینکه عقب نیفتم نوشتم)و موج بزرگی آمد و مشتری همیشگی وبلاگ منو برد.خیالی نیست تسلیمی از بین تمام دوستان فقط تو بودی که منو قابل نظر میدونستی که تو هم جا زدی.
آسمان مال من است
پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است.
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
سکوت من است
عزیزترین،طولانی ترین و طوفانی ترین سکوت
تو در درونم هستی همیشه
همچون قلب نادیده ام
همچون قلبی اما که به درد می آورد
همچون زخمی که زندگی می بخشد.
robert desnos شاعر فرانسوی
-بابا کسی به من زن نمیده.
-غلط کردن.خیلی دلشون بخواد.من خودم اگه دختر داشتم میدادمش به تو.
حالم داره به هم میخوره.دوست دارم اگر خوبی دارم بالا بیارم.به یک لیوان نفرت داغ با دو حبه بیرحمی با اسانس خشونت نیاز دارم.
آخه رسوام میکنی
آخه غم تو میون جمعی
چرا تنها منو پیدا میکنی؟
و میتونم با کسی ازدواج کنم که تفکر و اعتقادات خودشو داره.راحت کوتاه نمیاد.نمیخواد ازدواج هیچ محدودیتی براش ایجاد کنه.خودش تحصیل کرده باشه.دنیا دیده باشه.کمی تا قسمتی فمینیست باشه.به نون و پنیر راضی نباشه.بخواد برای خودش کار کنه.سر هر مسئله ای بحث کنه.کم نیاره.زندگی پر از درگیری(منظورم دعوا نیست،درگیری فکری)داشته باشیم.متوقع باشه.بخواد مدام رشد کنه و با تمام موانعی که سر راهشه بجنگه.
کدوم بهتره؟معنی واقعی زندگی کدوم اینهاست؟با کدومشون احساس رضایت بیشتری از زندگی میکنیم؟راحت بودن بهتره یا مبارزه کردن؟
-خب مسئله چیه کجاتون درد میکنه؟
-آقای دکتر،قلبم درد میکنه،مغزم تیر میکشه.به زور میخندم.
-براتون عکس قلب و سی تی اسکن مغز مینویسم بعد که گرفتید بیایید پیش من.
داخلی-مطب همان دکتر-عصر
-خب عکسها رو بدید ببینم.
-[عکسها رو رو به لامپ اتاق میگرد.با قیافه ای درهم و متفکر به عکسها نگاه میکند.عکسها رو پایین می آورد،کمی فکر میکند و دوباره به عکسها نگاه میکند.سری تکان میدهد و به مریض نگاه میکند]
-نمیدونم،شاید احتیاج به آزمایشات دقیقتر و بیشتری باشد برای اطمینان.
-[پسر ترسیده]دکتر من آمادگی شو دارم هر چی هست به من بگین.
-عکس قلبتون یک غده سرطانی بزرگ و بدخیم رو نشون میده.تو اصطلاح عامه بهش میگن«غم».بدجوری ریشه دوونده.همه جا پخش شد.همین باعث شده که خنده براتون سخت بشه.تازه در مرحله پیشرفته تر باعث میشه از چشمات آب بیاد.بد جوری مسریه.ولی خب خیلی غصه نخور با شیمی درمانی خوب میشی.الان مواد مختلفی هست برای از بین بردن این غده.
اما نوار مغزی چیز دیگه ای نشون میده.بخش نگرانی مغزت خیلی متورم شده.مویرگاش دارن پاره میشن.چی کار داری میکنی؟
-دکتر به اندازه تمام آدمایی که دوستشون دارم نگرانم.تعدادشون کم نیست.شاید اونها هم نگران من باشند ولی من یک نفرم و اونها خیلی بیشتر.نگرانم که تو این مدت اتفاقی برای کسی بیفته ومن به خاطر دوری دق کنم.دوست دارم وقتی برگشتم همه سرحال و سالم باشن.
-نسخه ای که برات مینویسم شاید به این نگرانی هم کمک کنه.احتمالا اصلا باعث میشه که اونها رو فراموش کنی.اینجوری دیگه کسی نیست که نگرانش بشی.لازم نیست تا داروخانه هم بری دم در مطب یکی هست که نسخه میپیچه.از ضعیف به قوی برات مینویسم که خودت انتخاب کنی:
انواع مشروبات الکلی-گراس-حشیش-اسید-ال اس دی-قرص x -شیشه
خارجی-کمی دورتر از مطب-سطل آشغال
کیسه ای مشکی رنگ درون سطل پرت میشه.
داخلی-خانه-شب
حالا شادی در خانه پسر بود.بدون احتیاج به شیمی درمانی داشت نابود میشد.دریا.موجودی که با کوچکی از خیلی آدم بزرگا بیشتر پسر رو خوشحال میکرد.درمان پسر پیدا شده بود.کودکان برای او از هر ماده ای موثر تر بودند.بغلش میکرد.هر موقع دوست داشت میبوسیدش.لمسش میکرد.
پسر همیشه از دیدن بچه ها خوشحال میشد.اونها حداقل دو صفت دارند که پسر دوست میداشت:
۱-سادگی ۲-صداقت(تا زمانی که کسی دروغ یادشون نداده)
داخلی-رختخواب پسر-نیمه شب
[پسر در حال فکر کردن]شادی چیزی نیست که به آدم تزریق بشه.شادی همه جا هست کافیه که فقط اونقدر حرفه ای باشی تا بتونی پیداش کنی.آدم باید از درون شاد باشه.تا حالا آدمایی رو دیدی که حتی در شادترین لحظات هم با یک من عسل نمیشه خوردشون.بر عکس،آدمایی که همیشه شادند با تمام مسائل و درگیریهایی که دارن.برای نگرانی هم بهترین راه اینه که فقط تصور کنم روزی رو که بر میگردم و همه عزیزانم رو سالم و سرحال میبینم.اونها رو مدام در حال رشد تصور کنم.در شادی تصور کنم.اگر مدام ذهنم در گیر این مسئله باشه که برای کسی اتفاقی بیفته نگرانیم تشدید میشه.
داخلی خارجی-ناکجا-بدون زمان
پسر در میان انبوهی از بچه ها با آنها بازی میکنه.
با تشکر مخصوص و فراوان از:آراد و دریا.
در آخر این فیلم نامه(من خودم هنوز کامل نخوندم)نتیجه گیری خاصی نمیشه یعنی مشخص نیست که مادر این تغییرات رو قبول میکنه یا نه؟که موضوع بحث یکی دو تا از اساتید بود که میگفتن باید یک نتیجه گیریه مشخص انجام میشد.ولی من فکر میکنم بهترین نتیجه گیری همین سردرگمی است.یعنی هر نتیجه گیری چه مثبت چه منفی کارو خراب میکرد.
پس خواهرم اصلا غصه نخور که بهترین پایان رو داشتی.نمرت ۲۰.
- امروز دلم گرفته.کاش با شما بحث نکرده بودم.از همه بیشتر برای خودتون (جماعت نسوان )دلم گرفته.همه چیزو سخت میگیرین.میگم زندگی شما برای من قشنگه.میگین این ظاهر قضیه است.بابا همین ظاهرو خیلیها ندارن پس شما موفق بودین که این ظاهرو دارین.چرا برای خودتون ارزشی قائل نمیشین.
برای نفیسه: تو دومین نفری هستی که تونستی اشک منو در بیاری.یادته که یه خوابی دیده بودی راجع به من؟داری خوابتو تعبیر میکنی. - میگم نظرت راجع به مطالب وبلاگ من چیه؟میگه مطالبت شخصیه من نمیتونم نظری بدم.
آهای کسانی که برای من نظر میدین چقدر خنگین که نمیفهمین مطالب من شخصین.اصلا از این به بعد هر کس برای من کامنت بزاره،من میدونم و اون. - اول فکر کردم که فقط باید با خودم باید مبارزه کنم.بعد دیدم که با خودش هم باید مبارزه کنم.بعد با خانواده هم باید مبارزه کنم.از همه سختتر اینکه با انبوه تفکرات و عقاید دور و برش باید مبارزه کنم.کیست یاری کننده ای که مرا یاری کند؟
- یک ماه دیگه در چنین ساعتی من دیگه ایران نیستم.
- کلی حرف برای زدن دارم ولی باز میخوام سکوت کنم.میخوام به سکوتی که داشتم بر گردم.دورانی که حرفهایی زدم که کسی نمیدانست زود تمام شد.شاید وبلاگم هم تعطیل کنم.البته یک متن برای دوستانم دارم آماده میکنم که حتما مینویسم.
- ولی یک اتفاق خوب هم افتاد.خواهرم بالاخره برام نظر گذاشته و نمیدونم چرا الکی خوشش اومده از وبلاگم.من خودم خیلی از مطالبی که نوشتم راضی نیستم.چون غمگینن و من تا همین چند وقت پیش آدم غمگینی نبودم.
- چقدر دلم برای همه تنگ میشه.پریشب که علی و فروه داشتن بر میگشتن دوست داشتم فقط نیم ساعت دیرتر برن که نشد.ولی خب فرقی نمیکرد چون نیم ساعت بعد هم دوست داشتم نیم ساعت دیگه عقب بندازن.
- ................................
- ...............................
- ..............................
مگر نمیبینی که غمت پشت لبخند صورتت پنهان نمیماند؟
مگر نمیبینی که باعث ناراحتی دوستانت میشوی؟
قیمت اشکهای دوستت را چگونه میپردازی؟
پس اگر ناراحتی دوستانت برای تو سنگین است لبخند بزن و غمت را فراموش کن تا جایی که کسی زبانت را نفهمد و کسی از ناراحتی تو ناراحت نشود.
اگر شکایت نگفتنی دارم به اون میگم.
باهاش راحتم.
از همه بیشتر منو میشناسه.از همه بیشتر منو درک میکنه.
از من میپرسن تو به خدا اعتقاد داری؟نمیفهمم اونا به چی میگن خدا!
این رنج فزاینده به پایان خواهد رسید
به آینده لبخند بزن قلب من
روزهای هراس گذشت
روزهای اندوه و اشک
لحظه ها را دیگر مشمار
روح من،اندکی صبر
حرفهای تلخ را ناگفته گذاشتم
و خیالهای باطل را کنار
به ناچار دور از او بودم و
چشمانم محروم از دیدار
گوشم تشنه شنیدن
نت های طلایی آن صدای مهربان
تمام وجودم و تمامی عشقم
هلهله میکنند روز سعادت را
روزی که تنها خیال و تنها فکرم این است
که محبوبم به سویم باز خواهد گشت!
با دو تن از دوستان به دنبال قبر دو دوست دیگر در باغهای کندلوس گشتم.
با بیژن به دنبال عشق مرده ام گشتم.
با آبان به دریا حسادت کردم.
با کاوه زودتر از آبان مُردم که مرگ عزیزم را نبینم.
با دریا تنها شدم.
با سعید حسرت روزهای گذشته رو خوردم.
امروز با بیژن مُردم.
به یک چیز اطمینان کامل داشتم و اون هم این بود که من بعد یک سال بر میگردم که اون هم به لطف علی جان که میگفت تو بر نمیگردی دچار شک شد.یعنی واقعا ممکنه من، بر نگردم؟
-چطور به این نتیجه رسیدی؟تو چه میدونی از من؟دوستت دارم.
پسر دیگر چیزی نگفت.دختر هم.پسر مدام با خودش فکر میکرد که آیا صحبت از مبارزه هاش درسته یا نه؟بعد به این نتیجه رسید که زمان بهترین حلال این ماجراست و همچنین تصمیم گرفت از این به بعد برای تمام خواسته هاش مبارزه کنه.بی هیچ رحمی و احترامی و گذشتی.
زمان گذشت و گذشت تا اینکه یه روز دختر در یه مهمونی پسر رو دید.پسر فرقی نکرده بود جز چند تار موی سپید و دو،سه چین تو پیشانی.دختر تعجب کرد که چرا پسر به سمت اون نمیاد؟بعد فکر کرد که اونو ندیده پس خودش به سمت پسر رفت.
-سلام.چطوری؟کی اومدی؟خیلی وقته ازت خبری نیست؟خیلی بی معرفتی.
-ببخشید،دختر جان فکر میکنم اشتباه گرفتین.
دختر شدیدا جا خورد.چطور میشه!همون قد،همون هیکل،همون صورت و لحن صحبت و ....... همه چیزش عین پسر بود.با خودش فکر کرد نکنه داره منو دست میندازه؟مگه میشه کسی که منو دوست داشته اینطوری به من جواب بده.
-مگه شما،پسر نیستین؟
پسر خنده ای کرد و گفت:آهان حالا فهمیدم.شما منو با پسر اشتباه گرفتین.اوایل همه این اشتباهو میکردن.نه دختر،من مَردَم.
دختر باورش نمیشد.
-ولی شما خیلی شبیه اونید.اصلا میتونم بگم خودشین.می شناسینش.
-میتونم بگم می شناختمش.ما چند وقت با هم بودیم.دوران خوبی بود.ما باهم خیلی رفیق بودیم.اصلا میتونم بگم با هم یکی بودیم.اون مدام در حال تغییر بود.بعضی وقتا ما جای هم کار میکردیم.البته باید اعتراف کنم بازی کردن نقش پسر برام خیلی مشکل بود.بعد نمیدونم چی شد که همدیگرو کمتر میدیدیم.انگار نمیتونستیم با هم باشیم.یا من بودم یا پسر.بعد از مدتی هم پسر کاملا غیب شد.از هر کی سراغشو گرفتم،بی خبر بود.خیلی دنبالش گشتم ولی گم شده بود.دلم براش خیلی تنگ شده.
دختر با خود فکر کرد این همان مردیه که میخواسته.ظاهرش هم که شبیه پسر بود.
-انگار احساس میکنم شما رو دوست دارم.شما چطور؟
-من!نه دختر جان.من نمیتونم عاشق کسی مثل تو بشم ولی یه چیزو مطمئنم اگر پسر اینجا بود حتما تو رو دوست میداشت.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
هر وقت میرم پیشش(آخه به خاطر محل کارش رفتن ملک آباد کرج)یاد خاطرات نوجوانی میافتم.مخصوصا این دفعه که شوی خانم گل ابی رو خونشون دیدم و رفتم به سالهای اولی که اومده بودیم اینجا:
استخر آبیاری باغ حسین اینا که با آب رودخونه پر میشد و درختی که از بالای اون میپریدیم توی آب.
بازی هفت سنگ با برو بچ محل و خیس کردن توپ که وقتی به کسی میخوره بیشتر بچسبه.
قاشق زنی و ترقه بازی و از روی آتیش پریدن چهار شنبه سوری(قابل توجه دوستانی که این مراسم رو به جنگ هسته ای تبدیل میکنن)
وایسادن تو میدون امامزاده قاسم که کسی تو محل پررو بازی در نیاره.
نوشابه با کیک،بستنی با نون بربری.
کمی بزرگتر که شدیم قرارهای آشغالی هر شب بعد از شام جلوی خونه محمد اینا تو باغ.
راه آب باز کردن برای درختهای تو کوچه از رودخونه.
باغ دکمه چی،باغ وزیری،وزوا،یه باغ،کلک چال،گرز دره.
و صدای فرهاد که میخونه:وقتی که بچه بودم
غم بود
اما کم بود.
ببینم یعنی واقعا احمقانه است که تمام خوبیهای فرنگ، گل و بلبل و ملت فهمیده و ....... رو با یک ساعت حرف زدن با کسانی که دوستشون داری،با هم زبونت،با کسی که درکت میکنه،با کسی که بزرگ شدی،با کسی که بزرگت کرده،با سیگار بهمن کوچیک کشیدن،با زیر پل خواجو آواز خواندن و بحث بعد از اون،با آش عمه رو خوردن،با ترافیک تهران،با دید زدن دخترهایی که مانتوشون داره میپکه،با متلک انداختن،با درگیری های خونه،با چاکرم نوکرم کردن با اهل محل،با نامه های بیربط سران مملکت،با بوی برگهای سوخته دم خونه که همه رو شاکی میکنه،با هله هوله های دربند،با کله پاچه سر پل تجریش،با فری کثیف،با جیرگکی مگس نشان،با فلافل های کوچه مروی،با زاینده رود،با تدبیر اندیشان سپاهان،با نقاش نقشهای اسلیمی و خطایی،با تخت جمشید،با ارگ بم،با رفقای شیراز و مشهد و کرمان و کرمانشاه و خوزستان و اصفهان و لرستان و تهران و یزد و ...... عوض کنی؟
دوستانی که سر رشته ای از شعر دارند خوشحال میشم منو راهنمایی کنن.
میداند که به خاطر چه چیزی پیکار کند،
و بر سر چه چیزی توافق و سازش نماید،
بازنده
آن جا که نباید،
سازش میکند،
و به خاطر چیزی که ارزش ندارد،
مبارزه میکند
برنده
از میانه روی و نرمش خود
احساس قدرت میکند،
بازنده
هرگز میانه رو و معتدل نیست
گاهی از موضع ضعف،
و گاهی همچون ستمگران فرودست رفتار میکند.
برنده
مشکلی بزرگ را انتخاب میکند،
و آن را به اجزای کوچکتر تفکیک میکند،
تا حل آن آسان گردد
بازنده
مشکلات کوچک را آن چنان به هم می آمیزد،
که دیگر قابل حل شدن نیستند.
نقل از کتاب «برندگان و بازندگان» نوشته،سیدنی.جی.هریس
