مادرم در یک موسسه خیریه که کارشون نگهداری و مواظبت از دختران بی سرپرست و بد سرپرست است کار میکند.حدود ۴۰ دختر در سنین مختلف.از ۳ ساله تا دانشجو.امروز خانه ما یکی از دخترانی که میخواهد ازدواج بکند با داماد و خانوادشون اومدن که در مورد مسائل زندگی تصمیم بگیرن یعنی در حقیقت راهنمایی بشن.از زمانی که من موسسه رو میشناسم تا حالا ۳،۴ تا از دخترا ازدواج کردن.در حقیقت امشب خانواده دختر مسئولین موسسه هستن.کارشون برای من قابل ستایشه.خودم هم در مواقعی که تونستم کمکشون کردم.مثلا در بازارچه قبل عید.که برای خودم هم خیلی خوب بود.چون یکی از شغلهای مورد علاقم فروشندگیه.من با ۲ نفر دیگه غرفه آجیل و شیرینی رو میگردوندیم.غرفه ما خیلی خوب فروش کرد.مخصوصا که بیشتر اجناس ما اهدایی بود.یعنی یک سری که از قبل میدونستیم مثل شیرینیهای یزدی و یک سری که بعد از فروش فهمیدیم مثل آجیل تبریز.
دختری که الان اینجاست یک شب دیگر هم با خانواده داماد مهمان ما بودن.یعنی گفتم در حقیقت مهمان فامیل دختر.من آنجا شادی دختر رو دیدم.آرایشی که برای پسر کرده بود و لاکی که به انگشتانش زده بود و شاید شیک ترین لباسش را که دختران دیگر در خانه میپوشند پوشیده بود.برایش به اندازه ۲ تا من (دوستانی که منو دیدن میفهمن یعنی چقدر)میوه پوست کند.خیلی لذت بردم از این احساس و یک نگرانی که باز هم باز گردد به خانه ای که جایش نبوده.اون شاید ازدواج رو مجالی برای محبت دیدن واقعی و فراموشی خاطرات بد خانه و محبت کردن به عشقش میبینه و وای از اون روزی که این ازدواج کابوس دیگری براش بشه.اون روز اگر تمام مددکاران و روانشناسان دنیا هم بیایند شاید دیگر نتوان روح زندگی رو به این دختر برگردوند.
پس من دعا میکنم در زندگیش آنقدر لحظه های خوب داشته باشد که خاطرات بدش کمرنگ شوند.
عشق واقعی را تجربه کند.در زندگی دو نفریشان کسی دخالت از نوع بد خواهی و حسادت نداشته باشد.به انچیزی که از زندگی خوب تصور میکرده برسد و ........ .
+ نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 19:0  توسط حنیف
|
این روزا انقدر افکارم قاراشمیشه که حتی نمیتونم جمعشون کنم و تو وبلاگم بنویسم.برای همین مجبورم از چیزایی که میخونم بنویسم.تازگیها شعرهای شاعران فرانسوی رو که میخونم خیلی بهم مزه میده یعنی نمیدونم چه جوریه که خیلیهاش وصف حال منه.شاید چون یه جورایی همشهری حساب میشن.احتمالا اگر من شاعر بشم به فرانسه شعر میگم.البته یک استثنا هم بود :«شارل بودلر» اگر یه تیغی،شیشه ای چیزی دم دستم بود احتمالا الان حلوامو میخوردین بس که شعرهاش تلخ و سیاه بود.البته من وقتی دیدم اینجوریه خیلی ادامه ندادم چون حالمو بدتر میکرد.
ولی این شعر از paul verlaine خیلی بهم چسبید،هر چند که ظاهرا از گفتن دوستت دارم هم باید منع شوم.اسم شعر هست: «برای او»
دوست دارم لبخند تو را
که پذیراست این چنین
که گرم است!این چنین
سلام میدهد خورشید
گل ساده دشت را
که دوری جسته از دیگران
دوست دارم چشمان تو را
سایه روشنی زیبا
همچون آرام جای
کودکان و پاکان
دوست دارم گوشه لبهای تو را
که بیشتر شگفت انگیز است
تا که دوست داشتنی
برای بوسه ای این چنین
که آرامش میکنم این چنین
دوست دارم روح تو را
که دوست ندارد مرا
تا لحظه آخرین.
+ نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 18:29  توسط حنیف
|
شل سیلور استاین رو خیلی دوست دارم.حرفهای بزرگی رو با زبان کودکی و طنز میگوید.هفته پیش در اصفهان برای بچه ها شعری از اون خوندم که متاسفانه انقدر یادم رفته بود که فقط منظورش رو تونستم برسونم.با عرض معضرت از سیلور استاین که شعرش رو خراب کردم حالا درستش رو مینویسم:
من نمیتوانم ابرها را برایت به چنگ آورم
و یا به خورشید برسم
من هرگز آن کسی نبودم که تو میخواستی....
متاسفم از این که رویای تو را تعبیر نکردم،
من تنها برایت آوازی خواندم
و گذشتم......
این تنها کاری بود که از دستم بر می آمد
مرا ببخش!
+ نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 20:20  توسط حنیف
|
فامیلش میگفتند پسر خوبی است در زندگی متاهلی هم حتما خوشبخت خواهد شد.پسر در کوچه ها قدم میزد.دستفروشی دید که احساسی داشت زیبا.خوبی هر چند داشت داد و احساس را خرید.پیش دختری برد که دوستش داشت شاید جوابی بگیرد.جوابش احترامی بزرگ بود.فردایش همه مردم شهر صدایش را شنیدند که داد میزد:آهای، کسی اینجا نیست که احترامم را به لبخندی بخرد؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 22:41  توسط حنیف
|
رئیس دادگاه:اتهام متهم گذشت از خود و دلخوش به خوشی دیگران است.پرهیز از درگیری بی مورد و امید به فردا.آیا برای اتهام خود حرفی دارید؟
متهم:[سکوت]
رئیس دادگاه:اظهارات مادر متهم را میشنویم.
مادر متهم:آقای قاضی پسرم،احترام مارا نگه میدارد.او از خود میگذرد چون مهربان است و لطیف.آیا او به خاطر احترام محاکمه میشود؟خواهش میکنم او را تبرئه کنید.من تحمل مجازاتش را ندارم.
اظهارات پدر متهم:پسرم گذشت میکرده چون من میخواستم یعنی چاره ای جز این نداشت.او بچه بود و نمیدانست چه چیز خوب است و چه چیز بد،من بهتر میتوانستم برای او انتخاب کنم.من پدر خانواده بودم و مبارزه برای او جز درگیری و شکست چیزی نداشت.پس بهتر بود که بگذرد.
خواهر متهم:چه فرقی میکند که او گذشت میکرده یا نه.من برادرم را دوست دارم خواهش میکنم او را اعدام نکنید.
برادر متهم:او از خودش میگذشت ولی برای بقیه مبارزه میکرد.
دوستان متهم:متهم دوست داریم،متهم دوست داریم.
رئیس دادگاه:وکیل مدافع دفاعش را انجام دهد.
وکیل مدافع:جناب قاضی من دلیلی برای دفاع نمیبینم.تقاضای اشد مجازات را برای موکلم دارم.
قاضی:هر چند دلایل برای محکومیت متهم کافی نیست ولی من او را به اشد مجازات محکوم میکنم.
حکم را قرائت کنید:
تو هر روز محبوبت را خواهی دید ولی نمیتوانی از احساست با او حرف بزنی.تو در کنار او خواهی نشست طوری که فاصله ای بین شما نباشد ولی حق نداری او را لمس کنی.اگر خواستی سیگاری با او بکشی باید از طرف فیلتر آن را روشن کنی.در چشمانت سنسوری خواهیم گذاشت تا به محض دیدن او خاموش شوند.
متهم آخرین دفاعش را بکند.
متهم:[سکوت]
ختم دادگاه اعلام میگردد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 17:16  توسط حنیف
|
تلفن زدم،تا نیم ساعت دیگر میرسد
صدایی خسته
صدای تخت
تحریر نفسها
تنی خیس از لذت
تعقیبش کردم
تکه نانی خرید و شیری،شاید برای کودکی
من ماندم و اندوه یک لذت.
+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 11:58  توسط حنیف
|
فکر میکردم سکوت سرشار از ناگفته هاست و زیبا.نمی دانستم برای جلب نظر، امروز باید فریاد بزنی.
گمان میبردم سادگی ارزش انسانیت است.نمی دانستم که باید سیاستمدار بود برای دوستی.
فکر میکردم در گذشت لذتی است که من از آن بهره برده ام .نمی دانستم روزی چماقی خواهد شد با چند میخ که بر فرق سرم فرود می آید.
+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 11:52  توسط حنیف
|
کفشهایم کو،
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه ،و شاید همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها میگذرد
و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا میروبد.
بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی،عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه یک ابر دلم میگرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
-دختر بالغ همسایه-
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند.
چیزهایی هم هست،لحظه هایی پر اوج
(مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور،چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد،بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟
سهراب سپهری
+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 18:14  توسط حنیف
|
انقدر برای فهم معنی کلمه تعویذ فرهنگهای مختلف رو گشتم که دیگر از خستگی حالشو ندارم جوابشو بدم.ولی خوب یک کلمه به معلوماتم اضافه شد.
+ نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 13:11  توسط حنیف
|
گفت:چشمانت را میخواهم بگیرم.چشمانت زیباست و زیبایی خود را از دست خواهی داد.
گفتم:زیبایی در درون آدمهاست نه در ظاهر آنها.
گفت:دیگر خوشحالی آدمها و دوستانت را نخواهی دید و خود نیز شاد نمیشوی.
گفتم:من شادی کودکی را که به دنبال پستان مادرش میگشت و خوشحالی مادرش را که از شیره جانش به او میداد دیده ام و نیز طراوت عزیزانم را.ذهن من مانند ضبط است و من با مرور آنها خوشحال خواهم شد.و خوشحالم که دیگر ناراحتی دوستانم را که بر من سخت میگذرد نمی بینم.
گفت:تو آنقدر قوی خواهی شد که حتی اگر بر قله اورست هم بایستی ناراحتی عزیزان و دوستانت را با تمام وجود احساس خواهی کرد.
گفت:با عشقت چه میکنی؟دیگر او را نخواهی دید.
گفتم:عشق تدبیر قلب است نه تفسیر چشم.عشق او تا زمانی که قلبم بزند در من زنده است.من با پاهایم به سمت عشق حرکت میکنم.با زبانم عشقم را به او ابراز میکنم.با گوشهایم عشق او را میشنوم و با دستانم عشقش را لمس میکنم.آیا ندیدی کوری را که عاشق فیلم دیدن باشد؟
چشمانم را به او دادم و به درون رفتم و آنجا چیزی بس عظیم و عجیب یافتم.چیزی که هر وجودی را در خود گم میکرد:
<<هیچ>>
+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 16:0  توسط حنیف
|
دوستی میگفت تا حالا شده که داری مطلبی رو با شور و هیجان برای کسی تعریف میکنی و فکر میکنی که اون هم با تمام وجود گوش میده بعد یک دفعه بلند میشه میره یا یک چیزی میگه که نشون میده اصلا گوش نداده.این حالت مثل اینه که یک دفعه یک جوری بزنن تو صورتت که صدای شلپپپپپپپ بده.برای من این اتفاق افتاد کلی انرژی گرفته بودم میخواستم شروع جدیدی داشته باشم و بر حسهای نامربوط پیروز شوم که یک دفعه شلپپپپپپپ.من اونقدر خوشحال بودم که حتی این شلپ هم نتونست منو خیلی ناراحت کنه هر چند که دلایلی هم وجود داره برای ناراحت نشدن و این شلپ شاید از نظر من یک شروع جدید باشه.
+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 11:54  توسط حنیف
|
لبهایت را از نوشته هایم بیشتر دوست دارم.
jaques prevert
+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 11:42  توسط حنیف
|
بیا ول کنیم این منطق بی احساسو
چقدر منطقی فکر کنیم دیگه بسه
مگه من با منطق شروع کردم که حالا انتظار دارم با منطق پیش برم
من نگفتم که من x هستم و تو y و ما صفحه مختصاتی تشکیل میدیم که میتونیم در اون زندگی کنیم
من گفتم دوستت دارم
شاید من نتونم آسمان را برایت بیاورم
و نتونم ستاره ها را برایت جمع کنم
شاید ما بتونیم از حرکت پنگوئنها حرف بزنیم
و از کشته شدن فنچی به دست گربه ای
شاید ما بتونیم کنار هم بشینیم و سیگاری بکشیم و شعری بخونیم
و تو این فرصت رو نمیتونی از من بگیری.
+ نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 12:20  توسط حنیف
|
اصفهان دیروز
با اصفهان امروز
برایم فرق میکند
و کسی چه میداند
شاید با فردا.
+ نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 12:2  توسط حنیف
|
بالاخره یک روز سکوتم را فریاد خواهم زد.
+ نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 11:58  توسط حنیف
|
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است.
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 15:24  توسط حنیف
|
یاد آن روزهایی که نیازی به جنس مخالف احساس نمیکردم
یاد آن روزهایی که دوست میداشتم بدون اینکه انتظار داشته باشم دوستم بدارند
یاد آن روزهایی که محبت میکردم بدون اینکه نیاز به محبت داشته باشم
یاد آن روزهایی که دغدغه ام فقط این بود که همین روز رو چطور بگذرانم
یاد آن روزهایی که احساسی مخالف منطقم نداشتم
یاد آن روزهایی که هرچقدر ناراحت بودم با شادی دیگران شاد و هر چقدر خوشحال بودم با ناراحتی دیگران ناراحت میشدم.
یاد آن روزهایی که .......... به خیر باد.
+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 13:13  توسط حنیف
|
وقتی میدیدم که از روی لحن حرف زدن آدمها پشت تلفن میتونی بفهمی که داره با دوست دخترش حرف میزنه خندم میگرفت.وقتی میدیدم که چقدر درگیر احساسات میشن خندم می گرفت.وقتی میدیدم که اگر پسر رو تحویل نگیره حالش بده و اگر تحویل بگیره انگار تو فلانش عروسیه خندم میگرفت.از اینکه یک مرد چقدر ضعیفه در مقابل عشق خندم میگرفت.وقتی میدیدم که شعر های عاشقانه میخونن خندم میگرفت.
حالا دارم به خودم میخندم.
+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 13:4  توسط حنیف
|
به کجا میروی زندانبان زیبا
با این کلید آلوده به خون
برای آزادی زنی که دوستش دارم
اگر هنوز وقتی مانده باشد
برای آزادی آن که زندانی اش کرده ام
بامحبت و با قساوت
در راز آمیزترین اشتیاقم
در عمیقترین عذابم
دردروغ های آینده
در سوگندهای احمقانه
میخواهم آزادش کنم
میخواهم آزاد باشد
حتی فراموشم کند
حتی برود
حتی باز نگردد
و باز دوستم بدارد
یا کس دیگری را دوست بدارد
اگر از کسی خوشش بیاید
و اگر تنها بمانم
و او برود
من تنها حفظ خواهم کرد
همیشه حفظ خواهم کرد
در گودی دستهایم
تا پایان عمر
طراوت سینه هایش را،برجسته از عشق.
شاعر فرانسوی jacques prevert
+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 10:4  توسط حنیف
|
فکر میکردم که منطق بر احساس میتونه غلبه کنه به شرطی که بخواهیم.یعنی میشه در عین حال که احساسی بود منطقی فکر کرد.ولی یواش یواش دارم به قدرت احساس پی میبرم.احساسات غیر منطقی میتونند انقدر قوی باشن که خوردت کنن.یعنی با هزار دلیل و برهان خودت برای خودت ثابت میکنی که این احساس اشتباهه ولی باز هم وجود داره.بد ترین چیز اینه که این احساسات تورو اذیت کنه.
به امید رهایی از این مخمصه.
+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 14:40  توسط حنیف
|
پریروز برای دومین بار فیلم رقصنده در تاریکی رو دیدم و برای دومین بار هم حالم گرفته شد.فیلم خیلی تلخه.چند جای فیلم واقعا اشک آدم در میاد.فیلم برداری غیر معمول(البته الان دیگه معمولی)هم به حس فیلم خیلی کمک کرده.نکته های خیلی قشنگی توی فیلم هست.مثلا اینکه عینک معمولا به نشانه ضعف دید و چشم به کار برده میشه ولی توی این فیلم دقیقا بر عکسه یعنی نقش اول فیلم با اینکه تقریبا با عینک هم چیزی نمیبینه مدام از عینک استفاده میکنه که به بقیه نشون بده که میبینه.این مسئله تو صحنه ای که jeff بهش نزدیک میشه خیلی جالبه.
دومین مطلب چیزیه که همیشه دغدغه ذهنی من بوده.اینکه مرز از خود گذشتگی کجاست.ما تا کجا باید کوتاه بیایم.کی میتونیم خشم خودمون رو بروز بدیم.در این فیلم این مرز رو نشون میده ولی من نمیگم که اگر کسی میخواد این فیلم رو ببینه براش تازه باشه.
+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 11:32  توسط حنیف
|
این که میگن آدم باید بی نیاز زندگی کنه خیلی چیز خوبیه.چون این نیاز بعضی وقتها بد جوری به آدم فشار میاره.البته این واقعا خیلی بحث مفصلیه.چون اگر من چیزی بخوام تا احساس نیاز نکنم دنبالش نمیرم در حقیقت این احساس نیاز تبدیل به خواستن میشه و خواستن توانستن است.پس اگر من بی نیاز به همه چیز باشم یعنی برام مهم نیست که چی دارم و چی میخوام.واقعا که مسئله پیچیده ایه.ولی تصور کنین که از این مسائل بی نیاز باشین:
بی نیاز از مادیات-بی نیاز از مورد توجه قرار گرفتن-بی نیاز از محبت-بی نیاز از تحصیلات-بی نیاز از با کلاس بودن-بی نیاز از دوست داشتن-بی نیاز از دوست داشته شدن-بی نیاز از اینکه برای اینکه با جمعی باشی خودتو هم رنگ اونا کنی و خودت نباشی-بی نیاز از صحبت کردن-بی نیاز از گوش دادن-بی نیاز از اطاعت کردن و بی نیاز از وبلاگ نویسی.
+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 11:16  توسط حنیف
|
هر کسی از من یک انتظاری داره.مامان یه جور،بابا یه جور،فامیل یه جور،دوستان یه جور و ........ .اما نمیدونم چطور من از کسی انتظاری ندارم .یعنی اگر درستش رو بخوام بگم اینه که انتظارات من از بقیه در حد تصوره.یعنی اگر به مرحله عمل در نیاد هیچ گله و شکایت یا ناراحتی ندارم.چون خودم رو جای اونها میزارم و از دید اونها به مسئله نگاه میکنم.
دوستی میگفت من اگر جای فلانی بودم انتظار داشتم که تو راجع به این قضیه با من صحبت میکردی.حداقل ازش نظر می خواستی و باهاش مشورت می کردی.طوری بیان کرد که بیشتر به نظر میومد که من باید از فلانی اجازه میگرفتم.میگفت اگر به خاطر اینکه بهش نگفتی ناراحت بشه حق داره.من خودم خیلی این مطلب رو قبول ندارم ولی ایکاش ما فقط به خاطر اینکه دوستمون ناراحت نشه مسائلمون رو باهاش درمیون نزاریم یعنی دوست داشته باشیم که فلان مطلبو به دوستمون بگیم نه از روی ترس از ناراحتی.فکر کنم این جوری رفاقت بیشتر معنی پیدا میکنه.
+ نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 10:38  توسط حنیف
|
برای تسلیمی:
رضا،ما اکثرا در طول این مدت تغییر کردیم.تو هم ممکنه تغییر کرده باشی.به نظر من یکم مسخرست که آدمی در طول ۱۰ سال تغییری نکنه.حالا ممکنه که ما نتونیم با این تغییر در رفتار،گفتار یا طرز تفکر بچه ها کنار بیایم.این طبیعیه و جای ناراحتی نداره.البته یک مسئله دیگه هم اینه که ممکنه ما از بعضی از دوستان شناخت درستی نداشتیم و این شناخت به مرور زمان به این نتیجه رسیده باشد که فلانی خیلی هم به من نمیخوره.این حتی ممکنه در مورد صمیمی ترین دوستان هم بیفته.در هر صورت سعی کن که بیشتر شاد باشی چون برای غصه خوردن بهانه ها بیشترن.
در ضمن این مطالبی که نوشتی هیچ ربطی به موضوع نداشت.بعدشم من نفهمیدم منظورت از جمله آخر چیه؟ضمن اینکه فکر کنم یه جا اشتباها نوشتی تهران.حالا نمیدونم منظورت کدوم شهر بوده.
+ نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 19:15  توسط حنیف
|
در زمان آشنایی پسر و دختر چندین اتفاق میفته که باعث میشه بعد از ازدواج نارضایتی پیش بیاد:
- زمانی که احساسات قوی میشن دو طرف رو بعضی مسائل چشماشونو میبندن.یعنی عیبها و بدیها رو نمی بینن.در صورتی که کمتر آدمی بدون عیب و ایراد پیدا میشه.پس اگر ما قراره کسی رو به عنوان شریک زندگی انتخاب کنیم باید اون رو همینطوری که هست بپذیریم.یعنی با همون خوبیها و بدیها.
- مسئله دیگه ای که پیش میاد اینه که کسی اشکالات طرف مقابل رو میدونه ولی فکر میکنه که میتونه اونها رو تغییر بده.اکثر آدمها در طول زمان تغییر می کنن.اما اینکه ما فکر کنیم که میتونیم شریک زندگیمون رو به دلخواه خودمون یعنی اونطوری که خودمون دوست داریم تغییر بدیم اشتباهه.
- در زمان آشنایی ممکنه که ما برای اینکه شخص مورد نظر رو از دست ندیم خودمون رو خیلی ایده ال نشون بدیم.یعنی بدیهامونو پنهان کنیم و بعد از ازدواج همسر ما رفتاری متفاوت از ما ببینه.شناخت درست از طرف مقابل خیلی مهمه.و این به عهده ماست که به این شناخت برسیم.
- یک خطایی ممکنه در این زمان بیفته که باعث عدم شناخت درست میشه و اونهم خطای اثر هاله ایه.یعنی ما بنا به اتفاقات و موقعیتهایی که پیش میاد ویژگیهایی به همسر مون نسبت میدیم که لزوما از اون موقعیت نمیشه استنباط کرد.
- و مورد آخر اینکه دلایل مختلفی برای ازدواج وجود داره که همشون درست نیستند و ما اگر به دلیل درستی ازدواج نکنیم دچار سردرگمی میشیم.این موارد خودش بحث مفصلیه که در اینجا نمیشه مطرح کرد.
اما نظر خودمن در مورد ازدواج اینه:
ازدواج یعنی من میخوام با دوستی از جنس مخالف زندگی کنم.
این نکته رو اضافه کنم که ازدواج بدون احساسات معنی نمیده ولی خوبه که فقط احساسی نباشه و منطقی هم فکر بشه.
+ نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 11:36  توسط حنیف
|
امروز مامان گفت بیا با هم بریم سینما فیلم مربای شیرین.بهش گفتم نمیتونم کار دارم.در حقیقت کار هم داشتم منتهی کنسل شد.مامان هم نرفت سینما.احساس بدی دارم.
اگر یکی از دوستان هم همین پیشنهاد رو میداد من رد میکردم؟چون حتی اگه میخواستم اون کارم انجام بدم باز هم میشد سینما رو تنظیم کرد.بعضی وقتها خودم حال خودمو میگیرم مثل الان.چی میشه که من همون قدر که برای دوستان(نه نمیگم همونقدر، خیلی کمتر)وقت میزارم برای بابا و مامان هم وقت بزارم؟مگه همینا نبودن که وقتی من حتی دماغمو نمیتونستم بالا بکشم منو تمیز میکردن؟مگه همینا نبودن که موقعی که ماتهتم از بس میخورد زمین مثل زرد آلو لهیده شده بود دستمو میگرفتن و راهم میبردن.
ولی همه اینا حرفه.باز هم اونها در اولویتهای آخر قرار میگیرن.
+ نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 18:39  توسط حنیف
|
شب جمعه که از اصفهان بر می گشتم خونه علی بحثی کردیم راجع به اینکه چرا خیلی از مردم(بیشتر خانوما)بعد از ازدواج از زندگیشون راضی نیستند یا اون چیزی که فکر میکردن نشده.
فروه میگفت که همیشه از زنانی که ازدواج کردن دو تا سوال میکنه:
- اگر الان با این تجربه به قبل از دوران متاهلی برگردین باز هم ازدواج میکنین؟
- اگر باز هم بخواهید ازدواج کنین با همین مرد ازدواج میکنین؟
اما نکته در جوابهای اونها بود.میگفت حدود ۸۰ درصد اونها گفتن ما ازدواج نمیکردیم و در مورد سوال دوم حدود ۵۰ درصد میگفتن با همین مرد ازدواج میکردیم.
در همین جوابها نکته جالبی وجود داره.وقتی کسی از ازدواجش اونقدر ناراضیه که میگه اگر الان بر گردم به دوران مجردی ازدواج نمیکنم چطور میتونه بگه اگر قرار باشه ازدواج کنم باز با همین مرد ازدواج میکنم.
اگر نسبتها برابر بود این سوال پیش نمیو مد.ولی این مطلب به نظر من یک چیز رو نشون میده که در مورد ناراضیون از ازدواج قبل از ازدواجشون هم میتونه یکی از دلایل نارضایتی باشه:
غلبه احساسات بر منطق
در مورد این که چرا ما به شناخت درستی از هم نمیرسیم مطلبی رو آماده میکنم که روز بعد پست میکنم.
+ نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 12:54  توسط حنیف
|
دو شعر از jacques prevert شاعر فرانسوی:
خوشحالم
دیروز به من گفت
که دوستم دارد
خوشحالم و مغرور
آزادم چون روز
زیرا اضافه نکرد
که این برای همیشه است.
یک مرد و یک زن
که هرگز همدیگر را ندیده اند
و بسیار دور از هم
در شهرهای مختلف زندگی می کنند
یک روز
همان صفحه از همان کتاب را
همزمان
دقیقا
در دومین ثانیه
اولین دقیقه
آخرین ساعت خود
میخوانند.
+ نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 18:30  توسط حنیف
|
دیشب فیلم بیلیارد باز رو دیدم.فیلم بسیار خوش ساختی بود.غرور و عطش همیشه برنده بودن و قدرت رو خیلی خوب نشون میداد.ولی یک دیالوگی در فیلم بود که خیلی جالبه.زمانی که گوردون با سارا در هتل بحث میکردن.
گوردون ادعا میکنه که دقیقا میدونه ادی چه آدمیه و میتونه فکر اونو بخونه.سارا ازش می پرسه که تو از کجا میدونی که ادی همچین آدمیه و اینطوری فکر میکنه؟و گوردون عنوان میکنه که این کار اونه.
خوندن فکر دیگران و قضاوت در مورد اونها کار بیهو ده ایه.ما نمیتونیم از تراوشات ذهنی شخص دیگری اطلاع داشته باشیم یعنی تا زمانی که عنوان نشده.البته این کار سختیه چون ما به این کار عادت داریم.
چند بار تا حالا جملاتی از این قبیل شنیدین:
من میدونم که اون راجع به من این طوری فکر میکنه.
یا
چون این حرکت رو انجام داد یا فلان حرفو زد حتما این طوری فکر میکنه؟
+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 14:0  توسط حنیف
|
رابطه جدیدی شروع شده.رابطه ای که به سادگی شروع شده ولی ترس از تعبیر های بی ربط وجود داره.البته این ترس من نیست و این ترس باعث پنهان کاری میشه.ذهنم خیلی درگیر این مسئله است که چرا باید اینجوری باشه؟چطور بعد از این همه دوستی از عنوان کردن این رابطه میترسیم.رفاقت کجا معنی پیدا میکنه؟
فقط بشینیم دورهم شوخی کنیم و بخندیم ویا ناراحت باشیم و گریه کنیم؟
خیلی دور خیلی نزدیک.
اونقدر نزدیک که با شادیهای هم شاد می شویم و با ناراحتیهای هم ناراحت.آرزوی بهترینها رو برای هم داریم.اگر مسئله ای برای کسی پیش بیاد تا جایی که میتونیم کمکش میکنیم تا حل بشه.از دیدن هم بینهایت خوشحال میشیم.
و اونقدر دور که ساده ترین مسائل رو نمیتونیم به راحتی با هم در میون بزاریم.
خودمم گیج شدم.فقط میدونم حالم بده.
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 15:34  توسط حنیف
|
پیش از عید در یک کارگاه آموزش پیش از ازدواج شرکت کردم که مرکز پیشگیری از آسیبهای اجتماعی توسط سازمان بهزیستی برگزار میشه.حدود 20 نفر بودیم.3 تا پسر و بقیه دختر.مباحث مختلفی پیش میامد.یکی این بود که اگر دختری عاشق پسری بشه باید اونو عنوان کنه یا نه؟
نکته جالب اینکه به غیر از 2 نفر از دخترها بقیه اعتقاد داشتند که نباید از طرف دختر این مسئله عنوان بشه.دلیل اکثریت هم این بود که این قضیه باعث میشه که پسر پررو بشه یا بخواد از این موقعیت سو استفاده بکنه.
یکی از دوستان که ازدواج کرده میگفت:همسر من تا مدتی به من نمیگفت که منو دوست داره و من بعد از ازدواج که نوشته های اون دورانش رو میخوندم فهمیدم که زمانی که من نمیدونستم منو دوست داره یا نه منو دوست داشته.
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 11:37  توسط حنیف
|
کاش خانه ام اصفهان بود.
+ نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 17:47  توسط حنیف
|
بردیا میگه تو که مشکلی نداری چون خواهر داری که می تونه کمکت کنه.مسائلتو باهاش در میون بزار و ازش راهنمایی بخواه.
- به خواهرم میگم:تو وبلاگ داری؟
- چی کار داری؟ آره.
- هیچی میخوام مطالبت رو بخونم.
- نمیشه.وبلاگ من خصوصیه.
- !!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 10:59  توسط حنیف
|
برای بار دوم هر چی مطلب راجع به شهر زیبا نوشتم به خاطر اینتر نت پاک شد.دیگه حالشو ندارم بنویسم.پس خیلی خلاصه شاید اینجوری بهتر باشه:
شهر زیبا فیلمی تلخ و سیاه اما به شدت زیباست.
این فیلم خود زندگیه.
+ نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 18:48  توسط حنیف
|
برای عرفان عزیز
برای دوستانی که فقط ایراد گرفتند بدون نظری یا راهنمایی:
من خودم دودل بودم که نظر سنجی رو آزاد بزارم یا پس از تائید.برای همین هم از دوستان نظر خواستم. تا حدودی باعرفان موافقم که وبلاگ جایی برای تمرین آزادی بیانه.اما دو دلیل داشتم که اینکارو کردم:
- همونطوری که در شروع توضیح دادم این وبلاگ ذهنیات منه پس یک جورایی حریم شخصیه.
- من در نظر سنجیهای آزاد وبلاگهای دیگر بعضا مطالبی میبینم که نشون میده بعضیها آزادی بیان رو با توهین و به کار بردن فحش و بدوبیراه اشتباه گرفتن.
با این حال چون خودم هم مطمئن از این کار نبودم پس بنابراین از این به بعد:
نظر سنجی در این وبلاگ آزاده.
+ نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 10:0  توسط حنیف
|
روی میز اتاقم،دیوان حافظ بغل کتاب اشعار pink floyd .
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 18:19  توسط حنیف
|
دانشگاه،خارج،کار،درآمد،دوستان،ماندن،رفتن، تردید در رابطه جدید.
هر کاری انجام میدم حواسم جای دیگست.دارم غذا میخورم حواسم جای دیگست.کتاب میخونم حواسم جای دیگست.سر کلاس زبان حواسم جای دیگست.وقتی استاد میگه فعل venir رو صرف imparfait کن با اینکه هزار بار اینکارو کردم نمیتونم.تو مهمونی دایی برای اینکه حواسم رو از جای دیگه پرت کنم بلند میشم،تمام ظرفها رو میشورم.همه کف میکنن .وقتی دارم فیلم میبینم حواسم جای دیگست.وقتی دارم فکر میکنم که حواسم کجاست،حواسم جای دیگست.
اصلا از این وضعیت خوشم نمیاد.
عجب گیری کردیما!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 10:9  توسط حنیف
|
دیروز بعد از کلی فکر و دودلی تصمیم گرفتم بنویسمش.صبح ساعت ۱۱ نوشتم و پست کردم.
بعد از ظهر ساعت ۴ و نیم حذفش کردم.
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 9:58  توسط حنیف
|
دیشب بعد از چند ماه آلبوم final cut رو گوش دادم.pink floyd محبوبترین گروه موسیقی غربی برای من است.موسیقی قوی با اشعاری کوبنده و صدای roger waters که انگار سر صحنه تئاتر داره دیالوگ میگه و گیتار استادانه david gilmore.
آلبوم final cut به نظر من یکی از قویترین آلبومهای گروه است که کلا موضوعش نقد جنگ و سیاستهای انگلیس در زمان تاچره.شعر final cut رو مینویسم اگرچه گوش دادن کجا و این کجا.
ضربه آخر
از میان عدسی چشم ماهی چشمان اشکبار
به سختی میتوانم تشخیص بدهم،شکل این لحظه از زمان را
و خیلی دور از پرواز در آسمانهای صاف و آبی
مارپیچ وار به درون سوراخی در زمین میخزم و پنهان میشوم
اگر از پس میدان مین توی جاده برامدی
و سگها را کشتی،و چشم سرد الکترونیک را گول زدی
و اگر از تیر بار توی راهرو گذشتی
شماره رمز را بگیر
و در مخفیگاه را باز کن
و اگر من خانه باشم،به تو خواهم گفت که
چیست درپشت دیوار.
پسری هست که توهمی بزرگ دارد
به دخترهای توی مجله ها عشق میورزد
از خودش میپرسد که آیا با ایمان نو یافته ات خوابیده ای
آیا کسی میتواند او را دوست داشته باشد؟
یا این فقط خوابی جنون آمیز است؟
و اگر من،نیمه تاریکم را نشانت بدهم
آیا باز امشب مرا در آغوشت نگه خواهی داشت؟
و اگر قلبم را برویت بگشایم
و نیمه ضعیفم را نشانت بدهم
چه خواهی کرد؟
آیا داستانت را به [مجله]رولینگ استون خواهی فروخت؟
آیا بچه ها را بیرون خواهی برد و تنهایم خواهی گذاشت؟
و لبخند میزنی با اطمینان،هنگامی که نجوا میکنی در تلفن
آیا از شر من خلاص خواهی شد؟
یا به خانه ام خواهی برد؟
گفتم که باید از احساسهای برهنه ام پرده بردارم
گفتم که باید پرده را از هم بدرم
تیغ را در دستهای لرزانم گرفتم
مصمم برای پایان کار،
اما همان وقت تلفن زنگ زد
هرگز جگر زدن ضربه آخر را نداشتم.
+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 10:41  توسط حنیف
|