تبليغاتX
بی فایده

بی فایده

برای دوستانی که نظر سنجی آزاد رو میخوان:

من یک سوال میپرسم و بعد  به جوابها فکر میکنم.

شما به هر کسی اجازه ورود به حریم شخصی خودتون رو میدین؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 13:19  توسط حنیف   | 

میخواستم در مورد شهر زیبا بنویسم ولی بعد از رفتن به خونه پدر بزرگ نظرم عوض شد.

وارد خانه که شدم بابا حبیب آنقدر خوشحال شد که چند دفعه گفت خوب کاری کردی اومدی.خنده اش از ته دل بود و زیبا .خنده پیرمردی که با تقسیم اموالش به فرزندانش به استقبال مرگ میره.چه احساسی داری وقتی که میبینی لرزش نسبتآ زیاد بدنش رو؟بدنی تا همین ۷ ،۸ سال پیش از تو هم سالم تر بود.حتی اگر خدای حاضر جوابی هم باشی وقتی بهت میگه تازگیها دیر به دیر میای اینجا جز نگاه کردن به گلهای قالی چه کاری میتونی انجام بدی؟

بهت میگه از بس حوصله اش سر رفته اومده پای تلویزیون.صد دفعه ازت میپرسه درست تموم شد؟وتو به تنها کسی بدون عصبانیت بعد از سوال تکراری جواب میدی اونه.میشینی روبروشون و به ۶۴ سال زندگی مشترک نگاه میکنی.مامانجون ،نمونه کامل یک زن ایرانی سنتی.زنی که زندگیش وقف شوهر و بچه هایش شده.به شوخیها یشان با هم، از ته دل میخندی،حتی اگر از آب هم بیمزه تر باشد.

از بودن با آنها لذت میبرم.هر چند ممکنه که خیلی با هم حرف نزنیم.ولی من به زیبایی باهم بودن اونها فکر میکنم.شاید این نوع زندگی دیگر مرده باشد چون علما معتقدند :ازدواج موفق،ازدواج پایدار توام با رضایتمندی است.و در این مدل معمولآ پایداری مهم بوده.معمولآ یکی از طرفین (که بیشتر زنها )برای تداوم زندگی از خواسته های خود گذشت میکرده.این نوع زندگی مطلوب من هم نیست ولی وقتی به اونها نگاه میکنم لذت میبرم.

راستی آدم باید عاشق بشه ،بعد ازدواج کنه؟

یا ازدواج کنه ،بعد عاشق بشه؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 13:13  توسط حنیف   | 

یک صبح یکشنبه در نیویورک بود.تنها در تراموا نشسته بودم.صبحی آرام و دلپذیر و تقریبآ فقط یک سوم تراموا پر بود.مردم آرام نشسته بودند.بعضی روزنامه میخواندند.بعضی در افکار خود غرق بودند.بعضی با چشمان بسته استراحت میکردند.محیطی سرشار از آرامش وسکوتی دلپذیر بود.ناگهان مردی با بچه هایش سوار تراموا شدند.بچه ها آنقدر پر سر و صدا بودند که بی درنگ فضای تراموا تغییر کرد.مرد کنارم نشست وهیچ عکس العملی نشان نداد.بچه ها دادو بیداد راه انداخته و چیز پرت میکردند و حتی روزنامه های مردم را از دستشان می کشیدند.با این همه مردی که کنارم نشسته بود اصلآ به روی خود نمی اورد و هیچ کاری نمی کرد.تصور کنید خودتان کنار او نشسته اید و ناظر صحنه یی هستید که همه را ناراحت و عصبی کرده است.عاقبت به او رو کردم و گفتم :ببخشید آقا ،بچه هایتان واقعآ افراد زیادی را به ستوه آورده اند.آیا ممکن است کمی آنها را آرام کنید؟مرد که انگار تازه متوجه موقعیت شده بود،سرش را بلند کرد و زیر لب گفت:بله،حق با شماست.داریم از بیمارستانی بر می گردیم که مادرشان یک ساعت پیش در آنجا مرد.حواسم پرت است.نمیدانم به چه فکر کنم و چطور با این مساله کنار بیایم.به گمانم آنها هم کنترل خود را از دست داده اند.

آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟خودم بی درنگ آن را به شیوه متفاوتی دیدم.نگرش و برداشتم تغییر کرد.گویی اکنون نقشه متفاوتی را در دست دارید.ببینید چقدر گرایش همدردی و همدلی در شما پدید آمده وتا چه اندازه مشتاقید که می توانستید کمکی به او بکنید.

گفتم :واقعآ متاسفم.همین یک ساعت پیش همسرتان در گذشت؟آیا کمکی از دستم ساخته است؟


آیا ما واقعآ مجازیم از روی حرکات یا طرز لباس پوشیدن یا حرف زدن و .... در مورد اونها قضاوت کنیم؟

حکایت،بر گرفته از کتاب: هفت عادت مردمان مؤثر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 10:44  توسط حنیف   | 

عادت کردیم راجع به همه چیز بحث کنیم.از شیر مرغ تا جون آدمیزاد.اصلآ مهم نیست که در اون زمینه تخصصی داری یا نه فقط کافیه که انقدر با طرف مقابل بحث کنی که ثابت کنی تو درست فکر میکنی و اون غلط یا بدتر احمقانه!چون اگر نخوای وارد بحث بشی خیلی ضایعست به این معنی که هیچ نوفهمی یا مثلآ میگن عاشق شدی.

به نظر من بحثی به نتیجه میرسه که هیچ کدوم از طرفین به منظور اثبات حرف خودشون و کوبیدن طرف مقابل وارد بحث نشن هر چند که در آخر حرف اونها درست باشه.اینطوری تولید فکر صورت میگیره.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 20:5  توسط حنیف   | 

سعی میکنم در این وبلاگ مسایلی که توی ذهنم میگذره رو بنویسم بدون سانسور.البته با حفظ شئونات اسلامی.همه این مسایل میتونن درست باشن میتونن غلط باشن اصلآ میتونن مسئله نباشن.پس بنابراین من موافق و مخالف همه چیز و هیچ چیز هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 19:53  توسط حنیف   |