"فلاني رو اومدن در خونش، گفتن فيلمش رو گرفتن، بردنش" "هرخونه اي که الله اکبر بگن شب رو درش علامت ميزنن و فرداش ميريزن تو خونه و دستگيرشون ميکنن" "تو زندان همه رو شکنجه ميکنن و به بعضي ها هم تجاوز ميکنن" "هر کي رو که بگيرن اونقدر ميزننش تا اعتراف کنه" . . . . . آقا جان من هرکي منو ميبينه از اين حرفا نزنه!!! چيزي که اين روزها بيش تر از همه منو عصباني کرده و اعصابم رو خرد کرده، احساس ترسمه!! و اين احساس ترس در مقابل مقاومتهايي که از مردم ديدم، برام احساس حقارت و ضعف مياره. احساس ميکنم جلوي اين همه آدم کم آوردم. خيلي وقتها از خودم نا اميد ميشم! براي رهايي از اين ترس هم نميدونم چي کار بايد بکنم؟!! انگار اين احساس حق داشتن و مبارزه با ظلم و ستم کافي نيست براي از بين رفتن ترسهام! البته واقعا از کتک خوردن و کشته شدن نميترسم. تنها ترسم از گرفته شدنه! اون هم به خاطر چيزاييه که شنيدم و ميشنوم. براي همين ميگم بهترين راه اينه که حداقل آدم اين اخبار رو نشنوه! حالا اگه يه موقع هم اين بلاها سرم اومد ديگه چاره اي نيست!!
+ نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 15:8  توسط حنیف
|
ميدونم هنوز خيلي ها ميخوان ببينن اوضاع ايران چي ميشه؟ يا بهتر بگم اميدوارن که اتفاقات خوبي بيوفته! اما بهتره خودمون رو گول نزنيم! منتظر اعلام نظر شوراي نگهبان موندن خيلي مسخره است، همين طور شايعاتي در مورد تشکيل مجلس خبرگان براي ايجاد شوراي رهبري کاملا بي معنيه! چرا بايد دلخوش به اين باشيم که شوراي نگهبان انتخابات رو باطل کنه؟ اصلا گيرم که باطل کرد. چه کسي دوباره انتخابات رو برگزار ميکنه؟ وزارت کشور! پس چه فرقي داره انتخابات باطل بشه يا نشه!! شايعات مجلس خبرگان هم تنها خنده داره! تنها اميدواري به مردم بود که اون هم ديشب با ديدن ترافيک ماشينها براي رفتن به دربند و عشق و حال کردن از بين رفت!!! فکر ميکنم هنوز خيلي زمان مونده تا اکثريت مردم جامعه با هم، هم صدا بشن! اينو ميشه از پوشيدن لباس سياه مردم هم فهميد. تو خيابون که راه ميرم شايد از هر 50 نفر 1 نفر لباس سياه پوشيده باشه! شايد بعضي ها بگن اين که نشونه نيست و بعضي ها ممکنه سياه نپوشن! اما همين نرخ در زمان عاشورا و ... به از هر 50 نفر 20 نفر تغيير ميکنه! بنابراين به نظر من هنوز کساني که حاضرن از حقشون دفاع کنن زياد نيستن. به نظرم اعتصابات عمومي هم با اين جو شکل نخواهد گرفت و تنها براي تک و توک افرادي که بهش عمل ميکنن دردسرساز خواهد شد. بنابراين از نظر من مسئله تمام شده است و بايد به آينده نگاه کرد. البته حتي در همين حد هم به نظرم پيروزي از آن ماست و پيامدهاي مثبت اين احقاق حقوق خيلي زيادن که به مرور خودشون رو نشون ميدن. اما من داغدار خونهايي هستم که ريخته شد و نگران کساني که دربندند. بغض دارم و حس تنفر بيش از پيش. عروسي يکي از دوستام به دليل همين مسائل به هم خورد. تا قبل از اينکه به هم بزنن چيزي نگفتم. اما امروز که ديدمش بهش گفتم: خوب کاري کردي، کسي حس عروسي و شادي نداره اين روزا.
+ نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 15:19  توسط حنیف
|
اون چيزي که اين روزها من رو سر شوق مياره، تغيير رئيس جمهور نيست. راي آوردن کانديد مورد نظرم هم نيست. چيزي که من رو سر شوق مياره و غرق در خوشحالي ميکنه، ديدن مردميه که اميدهاشون زنده شده. ديدن مردمي که با هم متحد شدن. ديدن مردمي که شاد شدن. زنده شدن ميل به مشارکت. جمع شدن مردمي با طبقات مختلف اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي در کنار هم. اينهاست که من رو شاد ميکنه. حس اينکه بفهميم اگر مردم بخوان حتي قدرتمند ترين حکومتها هم نميتونن جلوي خواسته شون رو بگيرن. تاريخ هم اين رو تائيد ميکنه. حالا برام فرقي نميکنه اين بازي حکومته يا بازي هر کس ديگه اي. مهم اينه که مردم حال و هواي مثبتي دارن. و البته مهم تر از اون اين که اين چيزا يادشون نره طوري که 4 سال پيش يادشون رفت. اما اين روزها بيش از اينکه موسيقي و ترانه هاي انقلابي مانند اي ايران و يار دبستاني به ذهنم بياد، ترانه سريال قديمي خانه سبز مدام در ذهنم ميپيچه:
سبز سبزم ريشه دارم من درختي استوارم سبز سبزم ريشه دارم در زمستان هم بهارم شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم
و شايد خوندن مقدمه سريال خانه سبز که با صداي خسرو شکيبايي پخش ميشد هم خالي از لطف نباشه: یه خونه هرجایی میتونه باشه. میتونه بالای یه ساختمون بلند باشه. میتونه
تو یه کوچه قدیمی که زیر یه بازارچست باشه. میتونه بزرگ، یا میتونه کوچیک
باشه. میتونه برای هر کس مفهومی داشته باشه، یا هر رنگی داشته باشه.
میتونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه. میتونه به رنگ قرمز یا به
رنگ… ولی بنظر من، یعنی بهتر بگم ما معتقیدم خونه هر چی که باشه باید سبز
باشه. بله سبز و همیشه سبز.
پ.ن: اي کاش دوستان اندک من که هنوز مبارزه رو در تحريم ميدونن ميتونستن در اين شادي و همبستگي شريک باشن که کلي انرژي زاست!
+ نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 12:49  توسط حنیف
|
ديشب بالاخره بعد از چند روز که هي شنيده بودم وليعصر و تجريش و پارک وي و ... شبها تا نزديک صبح شلوغه و طرفداران کانديدها ميريزن تو خيابونا، رفتم ببينم چه خبره و نديده از دنيا نرم!!! خيابوناي رو به ميدون قدس و تجريش که کيپ بودن و ما ترجيح داديم نريم توي ترافيک. از کوچه و پس کوچه خودمون رو رسونديم به چهار پارک وي. ماشين رو يه جايي پارک کرديم و پياده رفتيم سر چهارراه. خيلي عجيب بود که زير پل پارک وي حتي ترافيک معمولش هم وجود نداشت. برادرم هم که شبهاي پيش هم رفته بود و اصلا اون بيشتر ما رو ترغيب کرد که بريم، گفت شباي پيش نميدوني اينجا چه خبر بود! الان مثل اينکه جمعشون کردن؟ بعد ديديم که بله ورودي چمران به پارک وي رو از هر دو طرف بستن و فقط ماشينهايي که از خيابون وليعصر ميان ميتونن زير پل بيان. ترافيک ماشينها در چمران تقريبا از ورودي صدر شروع ميشد و تا روبروي هتل استقلال که يه عده طرفداران موسوي ايستاده بودن و حرت ماشينها خيلي به شدت کند شده بود ادامه داشت و در جهت عکس هم که از قبل از هتل استقلال(که چون ما تا اونجا بيشتر نرفتيم نميدونم تا کجا) تا بعد از جردن ادامه داشت. اکثريت قريب به اتفاق ماشينها و آدمهاي پياده طرفداران موسوي بودن. بعد از موسوي با اختلاف فاحشي(مثلا از هر 40 ماشين يه ماشين) طرفداران احمدي نژاد و تک و توکي طرفداران کروبي و طرفدار محسن رضايي هم که نديدم. با ديدن اين جمعيت عظيم و شعارهايي که ميدادن حسهاي متضادي در من ايجاد شد. اولا خوشحال شدم از ديدن اين جمعيت سبز رنگ. واقعا حس خوبي داشت. البته با اينکه خودم طرفدار موسوي هستم ولي حتي اگر تمام جمعيت طرفداران کروبي هم بودن همين خوشحالي رو براي من مياورد. اما ناراحت هم شدم. ناراحتيم موقعي بود که يه جمعيت عظيم طرفداران احمدي نژاد(حدود 30 تا 40 موتور سوار) وارد پارک وي شدن. ديدن ريخت و قيافه اونها باز دوران گروههاي فشار و درگيري هاي فيزيکي و ... رو يادم آورد. نميدونم چرا ديدن اين قيافه ها انقدر من رو اذيت ميکنه؟ بعد از ورود اين گروههاي موتور سوار و موقعي که ما تقريبا ديگه داشتيم برميگشتيم. نيروهاي انتظامي ضد شورش هم داشتن شکل ميگرفتن و مستقر ميشدن. بعيد نيست که با اين اوصافي که من ديدم ديشب درگيريهايي پيش اومده باشه ولي ما ديگه ناايستاديم و برگشتيم. ديدن جمعيت ديشب همونقدر که من رو اميدوار کرد، نگران هم کرد. اميدواري از اين رو که با اين موجي که راه افتاده اگر اتفاق عجيب غريب و ناجوري (مثل حرف مسخره و بي ربط شوراي نگهبان راجع به ابطال برخي صندوقها!!) نيوفته، مسلما رئيس جمهور عوض خواهد شد حالا از بين 3 کانديداي ديگه. البته با چيزي که من ديدم، ميشه گفت که موسوي رئيس جمهور بعدي خواهد بود. اما نگراني زيادي هم براي من به وجود آمده. اونهم اينه که: نکنه تمام اين نمايش ها از طرف حاميان احمدي نژاد تدارک ديده شده باشه؟ نکنه اين نمايش ها به درگيريهاي شديد و به طبع اون اعلام وضعيت قرمز و امنيتي بشه که در اين صورت تکليف انتخابات معلوم نخواهد شد؟ و نگراني ديگه اينکه به نظر من با توجه به تيپ و قيافه هاي طرفداران موسوي که ديدم، فکر نميکنم کساني باشند که کاملا فکر شده و دقيق اين انتخاب را کرده باشند. البته نه همه ولي اکثريت اين جمعيت. يعني حتي شک دارم که جواب موسوي در مقابل اينکه حاميانش بي حجاب هستن، شنيده باشن. و اين خيلي خطرناکه. همون اتفاقي که براي خاتمي افتاد. با خودم فکر ميکنم، آيا اينا واقعا ميدونن به کي دارن راي ميدن؟ آيا ميدونن که حوادثي مثل کوي دانشگاه ممکنه بازم تکرار بشه و موسوي هم کار خاصي نکنه؟ آيا ميدونن که درگيريها با گروههاي فشار ممکنه بعد از انتخاب موسوي شديدتر بشه؟ آيا ميدونن علي رغم اينکه وعده جمع آوري گشت هاي ارشاد داده شده ولي ممکنه تحقق پيدا نکنه؟ و هزار و يک سوال ديگه و اين نگران کننده است. چرا که اگر اين جمع با اين شور و شوق اين ها رو ندونن و کانديداي مورد نظرشون راي بياره، ممکنه باعث سرخوردگي شون بشه. همون طور که همين سرخوردگي باعث به وجود اومدن دولت نهم شد.
پ.ن: تا يکي دو هفته پيش که هنوز نميتونستم کانديداي مورد نظرم رو انتخاب کنم، بزرگترين دليلم براي راي دادن، عدم رياست جمهوري مجدد ا.ن بود. ولي در اين يک هفته، 10 روز اخير(و هرچه بيشتر ميگذره) ميفهمم که موسوي بهترين گزينه است حتي اگر احمدي نژاد نبود!
+ نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 11:30  توسط حنیف
|
آقاي کروبي، باور کنيد در عرض اين يک ماه شديدا در فکر
انتخاب کانديداي بهتر بودم. البته خب بين دونفر يعني شما و آقاي موسوي.
آقاي کروبي، مي دانم که شما اصلاح طلب تر از موسوي هستيد. اصلا موسوي شايد اصلاح
طلب نباشد و به قول خودش اصولگراي اصلاح طلب. اما به نظر من ما در حال حاضر دقيقا
به کسي نياز داريم که در هر دو جناح پايگاه داشته باشد.
آقاي کروبي، مي دانم که شما کسي هستيد که بارها در مورد مسائل مختلف مملکت که کسي
جرات اظهار نظر نداشته، صحبت کرده ايد و بيانيه داده ايد. مانند مسئله درويشان اصفهان
که تنها شما بوديد که آن را محکوم کرديد.
آقاي کروبي، من از سياست خيلي چيزي نمي دانم. پس بايد به اطرافم نگاه کنم. به
کساني که از شما حمايت مي کنند و به کساني که از موسوي. به تيم شما و تيم موسوي. اطراف
شما آدمهاي بزرگي هستند مانند کرباسچي، ابطحي، عبدي، سروش و ... و جمعيت ادوار
تحکيم وحدت. برايم سوال بزرگي بود و هست که چرا ابطحي به اردوي شما پيوست؟ کسي که
شايد از همه بيشتر يار خاتمي بود. يعني کسي که در اکثر مواقع پيرو خاتمي و سياست
هاي او بود. البته دلايل آقاي ابطحي را در وبلاگش خوانده ام ولي باز سوال من بي
پاسخ است.
همين ها بود که تصميم گيري را براي مني که به دليل ناآشنايي با سياست خود قدرت
تشخيص ندارم را سخت کرده بود. اما بگذاريد که بگويم از ديد من بودن جمعيت ادوار
تحکيم وحدت با شما خيلي مثبت نيست. چرا که همين گروه بودند که 4 سال پيش مدافع
تحريم انتخابات بودند و حال دارند از شمايي حمايت مي کنند که 4 سال پيش هم کانديد
بوديد. اما در طرف موسوي نيز تشکل ها و شخصيت هاي مهمي هستند. بزرگترين شان آقاي
خاتمي است که واقعا براي من وزنه بزرگي است. شايد به بزرگي تمام اطرافيان شما.
آقاي کروبي، مي گويند شما تنها کسي هستيد که برنامه مشخصي براي کار خود داريد. نمي
دانم چرا من متوجه اين برنامه ها نمي شوم؟ از ديد من شما تنها ايده داريد. همان
طور که بقيه دارند. شايد فرق شما در اين باشد که ايده هاي مشخص تر با جزئيات دقيق
تر داريد. مثلا در مورد سهام نفت ايده داريد نه برنامه. برنامه يعني انجام کارهاي
مختلف با ترتيب مشخص و زمان بندي مشخص براي رسيدن به هدف مورد نظر. آيا شما مي
دانيد مراحل اجرايي طرحتان چيست؟ آيا مي دانيد موانعي که سر راه اجراي اين طرح
داريد چيست؟ هيچ فکر کرده ايد که معمولا بزرگترين مافياها در بزرگترين تجارتها
حضور دارند و نفت بزرگترين تجارت ايران است؟ از نظر من تنها کانديداي با برنامه در
اين دوره محسن رضايي است. کسي که راجع به تمام بخش هاي صنعت، سياست، کشاورزي،
فرهنگي و ... مي داند چه کاري مي خواهد انجام دهد. يعني اگر سابقه اين آقا را کنار
بگذاريم، گزينه مطلوبي براي راي دادن است.
آقاي کروبي، اطرافيان و يا حاميان مردمي شما براي بالابردن راي شما خيلي تلاش مي
کنند. از تبليغ مثبت گرفته تا منفي. انتقاد شما از دولت شروع شد اما ظاهرا دارد
يقه بقيه را هم مي گيرد. طوري که من فکر مي کنم شما خود را تافته جدا بافته مي
دانيد! قرار نبود و ظاهرا نيست که شما با موسوي ائتلاف کنيد بنا به دلايلي که
منطقي به نظر مي رسد. اما قرار هم نبود موسوي را بکوبيد. البته شايد مخاطب اين حرف
من شما و تيم شما نباشد و بيشتر طرفداران شما باشند. کساني که چند وقتي است که اين
دولت را ول کرده و تمام سعي و تلاش خود را براي بازگويي نقاط منفي موسوي گذاشته
اند. حتما مي دانيد، اعدامهاي سال 67 مهمترين شان هست. اما برايم جالب است که اين
برخورد از طرف طرفداران موسوي انجام نشده. طوري که حتي آدم يادش مي رود که اگر بنا
به رو کردن نقاط سياه کارنامه اشخاص باشد خود شما هم از اين نقاط سياه داريد. اما
بگذاريد من هم مانند طرفداران مو سوي از نام بردن آنها خودداري کنم. اما مي توانم
بگويم که اگر قرار باشد با گذشته افراد به داوري حال بنشينيم فاتحه اصلاحات به کل
خوانده است. مگر سردمداران اصلاحات ايران مانند: حجاريان، گنجي، نوري، عبدي و ...
خود در ابتداي انقلاب چه کاره بودند؟ برايم جالب است که حتي به دانشگاه الزهرا که
روزي همسر آقاي موسوي رئيسش بوده اعتراض مي کنند!!
آقاي کروبي، چه اتفاقي افتاده که حتي خود شما نيز در سخنراني هايي خاتمي و موسوي و
حاميانشان را تهديد به افشاگري ميکنيد؟ آيا مي خواهيد با اين کار خود را از اکثريت
جريان اصلاح طلب جدا کنيد؟ آيا تخريب جناح راست و اصولگرا کافي نيست؟ آيا با اين
کار وارد بازي که آنها مي خواهند نشده ايد؟ باور کنيد يکي از غم انگيز ترين روزهاي
من در جريان اين انتخابات نه ديدار رئيس جمهور پيشين با ژاک شيراک بوده و نه کناره
گيري خاتمي. بلکه روزي بود که شنيدم در يکي از سخنرانيهايتان خاتمي و موسوي را
تهديد کرده ايد.
آقاي کروبي، فيلم شما را ديدم. فيلم آقاي موسوي را هم ديدم. شما حتما بهتر از من
مي دانيد که درصد بالاي راي در چه قشري است؟ قشر روشن فکر و تحصيل کرده و دانشجو
يا قشر متوسط رو به پائين و کارگر و بي سواد؟ مي گويند فيلم موسوي مثل فيلم احمدي
نژاد بود! من هم قبول دارم اما نه به عنوان نقطه ضعف بلکه به عنوان نقطه قوت. موسوي
با فيلمش دقيقا اقشاري را هدف گرفت که رئيس جمهور فعلي روي آنها حساب باز ميکند.
اما شما؟ آيا لازم است که مدام در سخنان خود از سابقه طولاني خود در سياست و
مديريت بگوييد؟ آيا کسي سوابق شما را نمي داند؟
آقاي کروبي، شايد کارشناسان روان شناس شما به شما گفته باشند که جمله تاکيدي مثبت
بر ضمير ناخودآگاه افراد تاثير ميگذارد اما آيا همان کارشناسان به شما نگفته اند
که جمله "به کروبي راي بدهيد" همانقدر که تاثير مثبت دارد، تاثير منفي
هم ميگذارد؟ و يا سعي گوينده فيلم شما در خودماني شدن با بيننده بيشتر زننده و
مسخره است تا جلب کننده. نمي دانم وقتي خود شما جمله " باز هم مي پرسيد براي
چه به کروبي راي بدهيم؟ ديگر داريد مرا عصباني مي کنيد"!!! مي شنويد چه
احساسي پيدا مي کنيد؟
آقاي کروبي، در مديريت آقاي کرباسچي شکي ندارم. کرباسچي، تهران را از اين رو به آن
رو کرد. جنوب شهر تهران را احيا کرد. هر جايي گير آورد يا فضاي سبز درست کرد يا
زمين ورزش و بازي. دادگاه او هم از نظر من تنها نمايش قدرت حاکمان بود نه حقيقت.
اما، من اگر جاي کارگردان بودم حتي اگر واقعا آقاي کرباسچي ناخودآگاه در آن صحنه
اشک از چشمانش سرازير شده باشد، مسلما اين صحنه را تدوين حذف مي کردم. شما که مي
گوييد در بطن جامعه بوديد و هستيد حتما بهتر از من مي دانيد که کرباسچي کماکان
تنها در قشر روشنفکر و دانشجو و تحصيل کرده ما فردي سالم و مديري لايق به حساب مي آيد و خيلي ها هنوز اعتقاد دارند که
کرباسچي يک مدير بي لياقت و فردي فاسد بوده که از سمت شهردار بودن خود سو استفاده
مي کرده است. البته با اين که من از اين صحنه خوشم نيامد ولي ظاهرا کار خودش را
کرده و توانسته نظر بعضي ها را جلب کند.
آقاي کروبي، از سوابق خود ميگوييد و به زعم خود بهترين گزينه براي رياست جمهوري
هستيد. واقعا تعجب ميکنم که سوابق آقاي موسوي را ناديده مي گيريد! ويا شما هم
استدلال عجيب و غريب مخالفان موسوي و موافقان اصلاحات را مي آوريد که مي
گويند" موسوي در دوران نخست وزيري اش تاثير خاصي نداشته و کشور بدون حضور او
هم همانطور اداره ميشد"! چطور سوابق 8 سال نخست وزيري، موسوي را به هيچ مي
گيريد؟ آن هم دوراني که به خاطر جنگ از سخت ترين دورانها از نظر مديريت کشور بود. عضو
شوراي انقلاب ، وزير امور خارجه ، نخست وزير ، عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام ، مشاور
سياسي ومشاور عالي رييس جمهور ، عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي ، رييس فرهنگستان
هنر و ... آيا نشان از بي تجربگي آقاي موسوي يا پرت بودنش از اوضاع مملکت دارد؟
آقاي کروبي، شما با رفتارهاي خود مانند شکستن درب دانشگاه و با صحبت هاي بي پرواي
خود راجع به دانشجويان ستاره دار، نظارت استصوابي، حقوق زنان و ... خوب توانسته
ايد حمايت بخشي از جامعه که خواسته هاي اوليه شان اين مسائل است جلب کنيد ولي آيا
فکر ميکنيد کل اين جمع از پنج ميليون نفر آرايي که 4 سال پيش به معين راي داده اند
بيشتر است؟ بله من هم با حرفهاي شما هيجان زده مي شوم. من هم خوشم مي آيد که کسي
در تلويزيون راجع به دانشجويان ستاره دار و نفي نظارت استصوابي حرف بزند. اما آيا
اين کافي است؟
آقاي کروبي، باور کنيد مادر من مي خواست مناظره شما را تماشا کند. اما وقتي ديد در
جواب سوال اول مجري در مورد اولويت کاري شما تمام 10 دقيقه خود را به تعريف و
تمجيد ازخودتان پرداختيد، بقيه مناظره را نديد.
آقاي کروبي، با اجازه شما مي خواهم به موسوي راي بدهم. به خاطر اينکه فکر ميکنم به
آرامش نياز دارم و اوضاع اقتصادي، سياسي و اجتماعي و فرهنگي ما طوري است که فقط با
همدلي و همراهي اکثريت گروهها و جناح ها قابل ترميم است و طرز رفتار و گفتار شما
نشانه اي از آرامش ندارد. بگذاريد اصلاحات همان روند کند و حتي بعضي مواقع ساکن
خود را طي کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 16:44  توسط حنیف
|
يکي از کانديداهاي انتخابات رياست جمهوري در گفتگوي تلفني وعده تحقق مسائل زير را داد:
4 سال سيب زميني رايگان به هر نفر از قراري روزي يک عدد سيب زميني متوسط. چاپ چک پولهاي 500 هزارتوماني جهت ارائه در سفرهاي استاني به تعداد لازم. بالا بردن سطح اميد به آينده در حيوانات ايراني (زيرا در مورد انسانها به حداکثر رسيده است). دادن قپه به جاي ستاره به دانشجويان و بالابردن جايگاه آنها(تعداد محدودي خوشه هم موجود است). به حداکثر رساندن آزادي بيان عقيده و نظرات مخالف در سطح باد هوا. حذف بانک مرکزي که عنصري مزاحم و حرام کننده پول و انرژي است و واگذاري وظايف بانک مرکزي به وزارت کشور. تهديد به افشاي اسامي مافياي اقتصادي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي حداقل ماهي يک بار. بازي کردن با اعصاب مردم به منظور بالا بردن سطح مقاوت و توانايي مردم روزانه سه نوبت صبح، ظهر و شب. ادامه طرح امنيت اجتماعي تا آخرين مرحله که در مرحله آخر در هر خانه يک سرباز گماشته مي شود و از گوزيدن بي جا جلوگيري ميکند. و ...
پ.ن: از اونجايي که اعتقاد دارم بايد به عقيده و تفکر انسانها هر چند مخالف من باشن احترام گذاشت. پس براي خودم هم اين حق رو قائل ميشم که محکوم کنم!! بله من به عقيده کساني که نميخوان در انتخابات شرکت کنن احترام ميزارم و سعي در عوض کردن نظرشون نميکنم ولي در صورتي که رئيس جمهور فعلي باز هم راي بياره، من کساني که راي ندادن رو مسئول تمام عواقب بعدي ميدونم. دليلشون هم برام فرقي نميکنه. و محکومشون ميکنم به گوش دادن به اراجيف و دروغهاي رئيس جمهور، به از هم پاشيدگي اخلاق و جامعه، به تحمل کردن فساد اقتصادي، به تحمل کردن زورگويي و غل و زنجير و ... . کساني که فيلم ديشب رئيس جمهور رو ديدن، و راي ندن به اين معني که دوست دارن باز هم همين اراجيف رو بشنون و به شعورشون توهين بشه. و فقط کافيه که کسي راي نده و بعد جلوي من شروع کنه به غرزدن و شکايت از وضع مملکت، اونوقت با کمال ادب و احترام هرچي از دهنم دراومد بدون زره اي تامل و فکر نثارش ميکنم!!! حالا خود دانيد!
+ نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 17:42  توسط حنیف
|
دخترک رقصنده سعي ميکرد با قردادن بيشتر و ناز کردن بيشتر، پول بيشتري بگيره. داماد دست کرد جيبش. يه 5 هزار تومني در آورد. پول رو گرفت سمت دخترک. ولي دخترک در حالي که ميخنديد و با سر عدم رضايت خودش رو اعلام ميکرد عقب رفت و رقصش رو ادامه داد. داماد دوباره دست کرد جيبش و يه 5 هزار تومني ديگه درآورد و گرفت سمت دخترک رقصنده. باز هم دخترک ناز کرد. داماد که کلافه شده بود اين بار دستش رو برد پشتش و يه دفعه يه قمه در آورد و اونقدر محکم زد روي کيک که کيک با ميزش به دو نيم تقسيم شد. داماد با عصبانيت در حالي که سبيلاش ميلرزيد داد زد: د بده ديگه لامصب اون چاقو رو!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 14:35  توسط حنیف
|
نميدونم چند بار ديگه بايد پيش بياد تا يادم بمونه که يکي هست که هوامو داره چند بار ديگه بايد پيش بياد تا تو مخم بمونه "تو نيکي ميکن و در دجله انداز که ايزد در بيابانت دهد باز" چند بار ديگه بايد يه اتفاقاتي بيوفته که يادم بمونه وقتي لطفي در حق کسي ميکني، انتظار نداشته باش که اون طرف هم در حقت لطفي بکنه. چرا که اگر اون طرف هم لطفت رو پاسخ نده، از جاي ديگه و يا ديگري لطفت جبران ميشه. و چند بار ديگه تا شيرفهم بشم که "از تو حرکت از خدا برکت". بارها برام پيش اومده ولي چه کنم که گاهي يادم ميره و هر چند وقت يک باربايد باز اتفاق بيوفته و بهم يادآوري کنه.
پ.ن:در شرايطي که کف گير داشت کاملا به ته ديگ ميخورد و بارقه اميدي هم مشاهده نميشد. از جايي که فکرش رو نميکردم و انتظار نداشتم مقداري پول به دستم رسيد(البته حالا فکر نکنيد که کلي پول بوده ها!!! ولي درد ما رو دوا ميکنه!). مخصوصا در مورد پول بارها اين قضيه بهم ثابت شده و در شرايطي که بي پول بودم يه دفعه مثلا يکي به يه مناسبتي بهم پول داده و يا کسي که ازم پول قرض گرفته بوده که بعيد ميدونستم پس بده مياره قرضش رو پس ميده. پ.ن2: همچنان در مورد انتخاب رئيس جمهور از بين اصلاح طلبان دچار گه گيجه ميباشم!! فکر کنم مناظره هاي تلويزيوني خيلي به تصميم گيريم کمک کنه! اما سايت پيک نت يه چيزي نوشته بود در حد توهم و تصور. ولي اگه عملي بشه به نظرم خيلي جالب ميشه. اونم اين که کروبي تا يکي دو دهفته ديگه همچنان مبارزه کنه و بعد به نفع موسوي بره کنار!!! و من فکر ميکنم اگه واقعا اين طور باشه، اصلاح طلبان بازي قشنگي انجام دادن. و با اين کار کروبي يهو جايگاه ويژه اي پيدا ميکنه و کلي داراي ارج و قرب ميشه!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 17:22  توسط حنیف
|
مادر همان طور که اشک ميريخت گفت: "ديشب اومد به خوابم. پسرم ميخنديد. ميگفت جام خيلي خوبه. يه لباس سفيد بلند هم پوشيده بود. خيلي خوشگل شده بود." دستاش رو روي چشمانش کشيد و اشکاش رو پاک کرد. اما دختر که بغل دست مادر سر سفره نشسته بود داشت ميلرزيد. به موقعش حرف نزده بود. حالا که مادر اين طور از پسرش حرف ميزنه؟ خصوصا که رابطه دختر با برادريش که تازه تو يه تصادف مرده بود سالها بود که خوب نبود. يعني از همون موقع که برادرش تازه بالغ شده بود. دقيقا از وقتي براي اولين بار تجربه مردونگيش رو با خواهرش امتحان کرد. حالا گفتن اين حرف جز تهمت دروغ و افترا چيزي براي دختر نداشت. برادر ديگر هم که روبروي خواهر سر سفره نشسته بود، در حالي که ليوان آبش رو سر ميکشيد ياد دوراني افتاد که بايد جواب مردم کوچه و محله رو بابت مزاحمت هاي برادرش ميداد. براي اينکه مادرش نفهمه و ناراحت نشه از داشتن همچين پسري. حتي چندين باري که برادرش رو زده بود که ديگه مزاحمت براي کسي ايجاد نکنه فايده نکرده بود و هر روز يه الم شنگه جديد راه مينداخت. پدر هم که روبروي مادر نشسته بود. قاشق غذا رو در دهانش گذاشت و تصوير پسرش رو در حالي که داشت از جيبش پول بر ميداشت رو تصور ميکرد. چند بار ديده بود که يواشکي از جيبش پول بر ميداره بدون اينکه بهش بگه. پدر فکر کرده بود صداش رو در نياره. ولي وقتي چند بار از خواهر و برادر و مادر و ديگر فاميلها شنيده بود که پولهاشون بدون اينکه بفهمن کم شده يا يه وسايلي تو خونشون گم شده، فهميد که اين قضيه فقط مربوط به خونه خودشون نيست. ولي براي اينکه مادر رو ناراحت نکنه، خودش به پسر تذکر داده بود. البته نه يه بار. مادر گفت:"خيالم راحت شد. جاي پسرم خوبه"
+ نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 18:41  توسط حنیف
|
اينجانب نويسنده اين وبلاگ با توجه به نام گذاري امسال به عنوان سال بهينه سازي الگوي مصرف، پيش نهاد ميدارم به دليل اينکه انتخابات موجب هزينه هاي هنگفتي مانند به کارگيري نيروهاي زياد و تامين امنيت و حفاظت از حوزه هاي راي و مديريت در سطح کل کشور و مصرف بالاي برق و آب و گاز و تلفن و حمل و نقل صندوق هاي راي به وزارت کشور و ... و همچنين از بين بردن منابع طبيعي مانند تبديل درختان به کاغذ بابت مرقوم نمودن راي که بعد از چند روز هم دور انداخته ميشود، برگزاري انتخابات را تا اطلاع ثانوي تعطيل کرده و همين کساني که في الواقع در حال خدمت به ميهن و مردم عزيزمان هستند در جاي خود ابقي شوند. بدين ترتيب از هزينه هاي گزاف تبليغات کانديداهاي مختلف هم خبري نخواهد بود و رئيس جمهور ميتواند به کار خود ادامه دهد!!!
پ.ن: آقا اين آلبوم بارانِ کيهان کلهر عجب آلبوميه و من تا حالا ازش غافل بودم!!
+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 12:42  توسط حنیف
|
در آستانه 3 سالگي بي فايدهبر آن شدم
که يه آسيب شناسي وبلاگي انجام بدم!! قبل از هر چيز بايد بگم که نوشتن تو اين
وبلاگ بسيار بسيار ارزشمنده برام. اگر ميخواي بدوني چرا بايد تا آخر اين پست رو که
از قضا طولاني هم هست بخوني!
اما براي شروع خوبه که ببينيم چي شد که من وبلاگ نويس شدم؟ جواب بسيار ساده
است. من در اين جا اعتراف ميکنم که دليل اصلي شروع اين وبلاگ نشون دادن خودم به
بقيه که همانا خودنمايي ميباشد بوده است و هرگونه دلايل ديگري که از طرف من نقل
قول شود فاقد اعتبار است. اما يکي از دلايل خوشحاليم از نوشتن اين وبلاگ اينه که
به مرور از اين هدف فاصله گرفتم و حالا براي خودم مينويسم. خب کساني که من رو از
نزديک ميشناسن ميدونن که خيلي کم حرفم و براي اينکه به بقيه نشون بدم که چقدر آدم
خوب و بهتري از اون چيزي که انا تصور ميکنن هستم شروع به نوشتن کردم. و خب اين قصد
بعد از مدتي از بين رفت چرا که نه من ديگه اصراري بر اين داشتم و نه ديگه خواننده
هاي آشنا اينجا رو ميخوندن!! بنا به همين گفته ها از نوشته هاي اوليه خودم خيلي
خوشم نمياد و حتي يه موقعي ميخواستم پاکشون کنم اما ديدم که اين هم به هر حال
مقطعي از زندگي من رو نشون ميده و براي خودم که ياد خاطرات کنم خوبه. ولي خب همين
باعث شده که نوشته هام روز به روز بهتر بشن!! نه آقا جون. نه من آدم جوگير و خود
بزرگ بين هستم که بخوام بگم خيلي کارم درسته نه اينکه خيلي زود تحت تاثير حرفهاي
بعضي ها مثل پدرم که فکر ميکنه من اصلا بايد برم دنبال نويسندگي و دست کمي از
نويسندگان بزرگ ندارم قرار ميگيرم. اين چيزيه که خودم حس ميکنم و تنها در اثر
ممارست در نوشتنه.
اما حالا يه سوال پيش مياد که وبلاگي که 3 ساله داره نوشته ميشه چقدر
بازديدکننده بايد داشته باشه؟
با کمال شعف و شور به اطلاع ميرسونم که با زيرکي تونستم آمار بازديدکننده گان اين
وبلاگ رو در طول اين مدت ثابت نگه دارم!! يعني در نرخ متوسط بازديد روزانه 10-12
تا!! بله پائين تر از معموله ولي خب نگه داشتن اين رقم طي 3 سال قبول کنيد که کار
سختيه! اولا که بايد بگم از اين آمار روزانه حدود نصفش خودمم که سر ميزنم ببينم
کسي چيزي گفته يا نه. از نصفه بعدي هم نصفشون از طريق موتورهاي سرچ و با سرچ
کلماتي مانند : شونبول و ارضا و ... وارد اين وبلاگ ميشن. و بقيه که حدود 3 تا 4
نفر ميشن خواننده هاي اصلي اينجان. در ابتداي کار خيلي رو اين مسئله حساس بودم که
آمار خوانندگانم بره بالا و هرکي مياد ميخونه نظر بده. حتي ميشه گفت دپرس هم ميشدم
وقتي ميديدم يه پستيم هيچ نظري نداشته! اما به مرور اين هم برطرف شد. دليلش هم
ساده است. اولا که در گشت و گذارم در وبلاگهاي موجود، وبلاگهايي رو ديدم که بسيار
حرفه اي تر از من با سابقه طولاني تر بودن و نظراتشون خيلي پائين بود. مثلا وبلاگي
بالاي 7 سال که نوشته هاش حداقل از من بهتر بود ولي هر پستش حداکثر 3 تا نظر داشت.
بنابراين ياد گرفتم که آدم باشم و به اين چيزا توجهي نکنم و خب اين باعث شد که
ناراحتيم از اين که دوستانم ميان اينجا رو ميخونن و نظراتشون رو حواله ميدن به ...
چپشون!! از بين بره و در حال حاضر برام مهم نيست که پستيم نظري داشته باشه يا نه.
البته هنوزبا ديدن نظرات جديد از شادي در پوست خودم نميگنجم ولي اگر هم نبود،
نبود. دوما اينکه تعداد خواننده هاي اينجا ثابت مونده در حالي که نوع خوانندگان
تغيير کرده. يعني چي؟ يعني مثلا اون ابتدا خيلي از خواننده هاي اينجا از فاميل و
دوستاني بودن که به طور مستقيم من رو ميشناختن ولي به مرور خوندن اينجا رو يادشون
رفت و در عوض جاشون رو دادن به خوانندگاني که من رو فقط از همين وبلاگ ميشناسن و
به قول گفتني دوستان مجازي من هستن! اما اينکه چي شد اين جوري شد خيلي ساده است.
اون اوايل کلا همه دوست داشتن من رو بيشتر بشناسن (ايضا به هم چنين) براي همين هم
ميومدن اينجا ببينن من چي ميگم! اما خب بعد يه مدتي اين کنجکاوي و حس از بين رفت و
ديگه چيزي نبود که تو اين وبلاگ بخوان بخونن. اينه که يواش يواش فراموش کردن طوري
که در عين تعجب و ناباوري يه نفر فکر ميکرد که بعد از اون دوره اي که حدود 1 ماه و
نيم ننوشتم ديگه ادامه ندادم ودر کمال اطمينان گفت تو که ديگه نمينويسي من چي بيام
بگم!!! و من هم در جوابش سکوت کردم. البته هنوز يه عده از فاميل درجه يک مثل خواهر
و برادر و مادر و ... اينجا رو ميخونن و يکي دو تا از دوستان.
خب. از اون جايي که لينک دادن و يا لينک گذاشتن در وبلاگ يکي از مسائليه که
اکثرا انجام ميدن(البته وبلاگهايي هم هستن که کلا لينکستون ندارن) بايد بگم که من
اين کار رو کاملا سليقه اي انجام ميدم. يعني وقتي وبلاگي رو ميخونم و ازش خوشم
مياد بدون اينکه بخوام صاحب اون وبلاگ رو مطلع کنم لينکش ميکنم. البته بعدا فهميدم
در جوامعي که کپي رايت رعايت ميشه حتي براي اين کار هم بايد از اون طرف اجازه
بگيري! تو اين زمينه هم هيچ انتظار متقابلي ندارم. يعني اينکه چون من لينکش کردم
اونم بايد من رو لينک کنه!! اما اعتراف ميکنم که کلي وبلاگ خوب هست که به دليل
سياه بودن بک گراندشون لينکشون نميکنم!!! چون به شدت چشم رو آزار ميده و از نظر
اصول طراحي وب هم درست نيست. کافيه 10 دقيقه يه همچين وبلاگي رو بخونين و بعد يه
صفحه وب ديگه رو باز کنين که معمولا سفيد هستن!!! اون وقت ميفهمين من چي ميگم. و
نکته خيلي جالب ديگه اينه که خيلي از اين وبلاگها يا بلافاصله يا بعد از يه مدتي
که من لينکشون کردم ديگه آپ نميشن!!! حالا نميدونم پاقدم من بده يا اينکه کلا موقعي
کشفشون ميکنم که ديگه شور و شوق صاحبش نسبت به نوشتن کم شده! با اينکه خيلي از اين
وبلاگها چند روز يه بار به روز ميشن ولي من تقريبا هرروز همشون رو چک ميکنم و
ميخونم.
اما دلايلي که اينجا رو دوست دارم و خيلي برام ارزشمنده:
اولين و بزرگترين و مهمترين دليلش اينه که اين تنها کاريه که به ميل و رقبت خودم
بيش از 2 ساله که دارم انجامش ميدم!!!! يعني اگر درس و دانشگاه رو که يه جورايي
اجباري بود بزاريم کنار، بيشترين زماني که به کاري که دوست داشتم و بدون اجبار
انجام ميدادم به غير از نوشتن اين وبلاگ، يادگرفتن گيتار به مدت حدود 2 سال
بوده!!! و خب مسلمه که با اين سني که من دارم يعني تو زندگيم کلي کار نصفه و نيمه
انجام دادم!! کارهاي مختلف و متفاوتي که عمرشون بين چند روز تا فوقش 1 سال بوده!!
پس پرواضحه که اين وبلاگ نشونه موفقيت منه!!!
دليل دوم اينه که اينجا هرچيزي ميتونم بنويسم! يعني چهارچوب خاصي از نظر موضوعي
نداره. يه موقع يه فيلم ميبينم و دوست دارم راجع به اش بنويسم، مينويسم. يه موقع
يهو يه داستاني تو ذهنم شکل ميگيره، مينويسمش. يه موقع راجع به يه خبر اظهار نظر
ميکنم و ... .
دليل سوم اينه که اينجا حرفايي رو که بعضا نميتونم بيان کنم، مينويسم!البته از يه نظرايي هم اين خوب نيست. چون شايد
باعث شه که اصلا سعي و تلاشي براي اينکه حرف رو مستقيم به طرف مقابل بزنم، که
تاثير گذارتره، نکنم.
دليل ديگه که فکر کنم عمومي باشه و يکي از کاربرداي وبلاگه اينه که باعث ميشه
بتونم نوشته هاي خودم رو تو يه جامعه بزرگ منتشر کنم و نظرات بقيه رو در مورد
ديدگاههاي خودم بدونم.
به هر حال خواستم که در آستانه 3 سالگي يه جمع بندي از کار داشته باشيم!!
اميدوارم که 10 سالگي اين وبلاگ رو کنار هم جشن بگيريم(اگر نحسي عدد 3 ما رو
نگيره)!!!
+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 10:24  توسط حنیف
|
بعد از مدتي رفتم سينما. به نظرم آخرين فيلمي که رفتم دعوت بود و يا کنعان. البته بعد از اينها هم فيلم خوبي نبود که آدم بخواد بره ببينه. هرچند دوست داشتم چهارچنگولي رو ببينم!! ولي نشد. تا اينکه جناب بيضايي فيلم جديدشون رو اکران کردن و ما رو مجاب به رفتن سينما! حالت روايي فيلم شبيه اکثر کارهاي قبليش بود. يعني تا يه 15-20 دقيقه اول فيلم هي يه سري اتفاقات ميوفته و همه چيز تو هاله اي از ابهام قرار داره و بيننده رو دچار گه گيجه ميکنه و بعد يواش يواش ميفهمين چي به چيه! براي همين همون اوايل فيلم يکم داشت اعصابم به هم ميريخت از اينکه نميتونم تشخيص بدم که داستان چيه و اين تيکه هاي درهم برهم رو چطوري بهم بچسبونم. و اما کلا فيلم ظاهرا به نقد جو حاکم به سينماي ايرانه. اينکه چطور سرمايه دارها در روند اجراي فيلم دخالت ميکنن و بازيگرها چطور انتخاب ميشن و ... که صحت و سقمش به عهده کساني که تو اين زمينه کار ميکنن! و شايد اشاره به خود بيضايي بود که نميتونه با اين شرايط اون چيزي رو که دلش ميخواد بسازه و حتي بعضي ها ميگن اين آخرين فيلم بيضاييه. اما از اينها که بگذريم 2 نکته در فيلم بود که باز ميشه گفت به صورت ويژگي کارهاي بيضايي در اومده که من خيلي دوست ندارم. اول اينکه فيلم خيلي حالت تئاتر داشت چه در بازي چه در صحنه ها و زوايا و حرکت دوربين و طراحي صحنه و ... . حالا نميدونم شايد يه عده بگن اين خودش يه نوآوريه و نکته مثبتيه و ... ولي به نظر من سينما، سينماست و تئاتر، تئاتره!! (کاملا جمله واضحه ديگه!!!) حتي به نظرم اگر همين فيلم ميرفت رو صحنه تئاتر خيلي بهتر ميشد. و اما نکته دوم تفکريه که تو اکثر فيلمهاي بيضايي هست و من به شدت باهاش مخالفم و از اون بيشتر با پراکندن اين تفکر تو جامعه که البته تا حد زيادي انجام شده!! اونم تفکر اينکه تمام کارهاي ما توسط يه ناشناس دنبال ميشه و کسان ديگري هستن که سرنوشت ما رو مشخص ميکنن و تصميم ميگرن که ما چي کار کنيم!! اين که همه چيزه ما زير ذره بين اين آدمهاست و به محض اينکه بخوان هرکاري ميتونن با ما بکنن، تفکر وحشتناکيه که متاسفانه خيلي ها هم بهش دامن ميزنن.
اما شب قبل از ديدن فيلم بيضايي، يه فيلم ديدم به اسم Secrets and Lies که مايک لي کارگردانش بود. فيلم جديدي نيست. فکر کنم مال 10-12 سال پيشه. ولي فيلم خوبي بود. يه دليلي که از فيلم خوشم اومد به نظرم لهجه انگليسي فيلم بود. کلا با لهجه انگليسي ها خيلي حال ميکنم و وقتي کسي انگليسي رو با لهجه انگليسي حرف ميزنه به نظرم شيرين مياد. بازيگرها به خوبي نقششون رو بازي ميکنن و هيچ جا احساس نميکنين که يه چيزي عجيب غريبه! يه زندگي واقعي رو نشون ميده. و کلا يه نکته عالي در زندگي که خيلي وقتها چيزهايي رو به عنوان راز در خود نگه ميداريم يا دروغي ميگيم براي اينکه رابطه ها رو از بين نبريم و حفظشون کنيم در حالي که اين کمکي به محکم شدن رابطه نميکنه و برعکس رابطه وقتي محکم ميشه و شکل ميگيره که راز کمتري وجود داشته باشه و دروغ هاي کمتري گفته بشه. کاراکتر سينتيا توي اين فيلم به شدت تاثر آدم رو برميانگيزه. به هر حال فيلم خوبيه و ارزش ديدن داره.
+ نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت 17:33  توسط حنیف
|
گاهی اوقات در شعرهای ترانه های دلمب و دیمبویی نکات بسیار ظریف و ریزی نهفته است که سالها طول میکشه آدم بهش پی ببره!!! مانند این شعر زیبا و با مسما:
یکی پاشه با من برقصه کدوم خوشگلی میرقصه؟ اگه کسی با من برقصه امشب ل لا ل لا ل
این شعر پر از معانی زیباست برای مثال در ابتدا شاعر درخواست داره که از بین جمع یکی پاشه باهاش برقصه ولی برای اینکه دچار پشیمونی نشه از کسی که بلند میشه باهاش برقصه بلافاصله در مصرع دوم با زیرکی می فرماید "کدوم خوشگلی میرقصه؟" .یعنی کسی که بلند میشه باید خوشگل باشه و یه دفعه با مادر فولاد زره مواجه نشه. اما شاعر در بیت بعدی اعلام میکنه که کسی که حاضر میشه باهاش برقصه رو امشب ... پس به طور غیر مستقیم منظور و قصد نهایی خودش رو اعلام میکنه و به این صورت دیگه خجالت و رو دربایستی و چطور مطرح کردن خواسته اش رو از بین میبره و کسی که بلند میشه برای رقص میدونه که امشب "ل لا ل لا ل" میشه!!! البته این مصرع خطر این رو داره که کسی حاضر نشه برقصه ولی اگر هم کسی حاضر شد دیگه بعد مهمونی تکلیف مشخصه!
پ.ن: کسی با من میرقصه؟؟؟!!!
+ نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 20:59  توسط حنیف
|
هر چند که از بچه گي شعر زيبا و وزين بالا را ميخونديم ولي هنوز هم نميدونم دمب شما 3 چارک يعني چي؟؟!! اصلا چرا 3 چارک؟ چرا دو چارک و 1 چارک نه؟؟!! بگذريم... بر خود ديدم که از طريق اين مجرا سال نوي شمسي را به پيشگاه شما و آحاد ملت ايران تبريک و تسيلت عرض نموده و سال خوشي را همراه با موفقيت و سلامتي براي شما از خداوند منان مسئلت دارم.
پ.ن: و اين هم آخرين اعتراف من در سال 1387: اعتراف ميکنم که پست قبلي ناشي از سرخوردگي آني و ناراحتي لحظه اي از کار آقاي موسوي (کانديد شدن) و به طبع انصراف خاتمي بود. و من همچون سالهاي گذشته اعتقاد عجيب و غريب و مصرانه اي دارم که شرکت نکردن در انتخابات به نفع ما نيست و مملکت با تحريم انتخابات درست نخواهد شد. بنابراين راي دادن من حتمي است ولي به چه کسي ديگه معلوم نيست! بايد ديد کي چي ميگه؟؟!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 16:17  توسط حنیف
|
ممکنه هر کسی به هرچیزی یه جور دیگه ای نگاه کنه.یعنی یه جسم یا یه شیئ رو ممکنه آدمهای مختلف به شکلهای مختلف ببینن.مثلا کافیه یه نفر تو چشماش یه فیلتر Colored pencil با Pencil width 24 و Stroke pressure 2 و Paper brigthness 0 داشته باشه تا منو این شکلی ببینه!